سینما هم این همه رهاشدگی و طالعبازی و ریسکپروری را در دل خود ندارد. تنها فوتبال است که میتواند ملتها - از پاپتیها گرفته تا ثروتمندان - را به ثانیهای رستگار کند. هیچ ریاضیدان و فیزیکشناسی نمیتواند تو را به این اصل خدشهناپذیر مهمان کند که تیمت حتی بدون آنکه یکبار در طول یک نیمه به چارچوب حریف بشوتد ناگهان با اتوگل مدافع حریف به خوشبختی ازلی ـ ابدی برسد. تنها فوتبال است که چنین ساحرانه و سخاوتمندانه مهمانت میکند. برای همین هم هست که باید در برابر قواعد بیقاعده آن تسلیم محض شد. فوتبال، فرشتگان و مقربین خاص خود را دارد. همان لحظهای که تو را خوشبخت میکند ممکن است بزرگترین ستارههای عالم را به خاک سیاه بنشاند. چنین است که باید در این معبد رازپرور، در این عشق یکطرفه، یلهدهی و بنشینی به نجاتبخشی لحظهها. اینجا جایی نیست که امید از خانهات بگریزد. فوتبال هیچکس را ناامید نمیکند. چه کارتنخواب باشی چه صدراعظم، چه چریک باشی چه بورژوا کمپرادور. چه شاعر باشی چه بقال و چقال، چه سلطان فیزیککوانتوم باشی یا عارفی خستهجان یا بینوایی از دار دنیا بریده، فوتبال اگر ستاره اش را بر دوشات بنشاند کار تمام است. و برای همین احساس پناه یافتگی در آن است که این همه سرسپرده در سراسر جهان دارد. این همه مخاطب که منتظر متافیزیک پنهان در آن نشستهاند و دل از هیچ حریف قدرقدرتی نبریدهاند. فوتبال چیزی فراتر از زمان و مکان است. قربانگاه غریبی است. غریبستان عجیبی است. برای همین ثانیههای غیرقابلپیشبینیاش است که تمام تئوریسینها و فیلسوفان فوتبال به پای آن ذله شده و حقارت خود را باور کردهاند. مفسران، خود میدانند که فوتبال یک پدیده غیرقابل تفسیر است. حتی ساحران خستهجان نیز از مکاشفه راز و رمزهای آن عاجزند. یا جوکیها و آیندهبینها و رهاشدگان نیز. همین تیم گُل به سر ما که در یک نیمه، حتی یک شوت به چارچوب دروازه حریف نزد و مفسر نامدارش چنان هول و ولا به جانش افتاده بود که آرزو میکرد کاش بازی زودتر تمام شود ناگهان سخاوت الهه فوتبال را دید. آن لحظه که مدافع مراکشی توپ را به سه چاف دروازه خود میکوبید زمان ایستاده بود و تهی شده بود. برای همین چیزهاست که باید در فوتبال، قضا و قدری باشی.
باید در لحظاتی که از دادن چهارتا پاس پشت سر هم عاجزی، به امید شانس های فوتبال بنشینی که روی خوشی به تو نشان دهند. این بازی ساحرانه که با بازیهای غریبش هشیارترین آدمها را نیز به بازی میگیرد یک روز ابوالفضل 19 ساله را به چنان حالی میاندازد که از فرط شکست، خود را به دار بیاویزد و در جیبش نامهای بگذارد که به مادرم بگویید مربی مسبب عدم من است. و یک روز ستارههای برزیلی را به جایی میرساند که حتی شوفرتاکسیهای ریودوژانیرو از سوار کردن آنها کراهت به خرج میدهند (1978) اینجا قربانگاهی عجیب است. پس به مغربیها بگویید «عزیز بوهدوس» را شماتت نکنند. این الهه فوتبال یک روز او را نیز عزیز میدارد.
2ـ با اینکه بزرگترین تئوریسینهای جهان دائم به بازیکنان خود تاکید میکنند که «توپ برای نگهداشتن نیست» اما سراسر بازی با مراکش را به امید مردی بودیم که دل بزند به دریا و برای لحظاتی توپ را نگه دارد. نگه دارد تا این دل صابمرده ما اندکی آرام بگیرد.
دل صابمردهای که امیدش بیشتر به آسمانها بود تا به زمینِ زیرپای ستارههای جهانسومی. همان آسمانهای آبیزنگاری که از دعاهای فوتبالی جماعتی زمینگریز، به ستوه آمده بود. اگر در آرژانتین بزرگترین محرکه فوتبال، در دوپینگی دستهجمعی به روش «هین چادا» خلاصه میشود و سزارمنوتی افسانهای، همیشه آن را بزرگترین دوپینگ در جهان اعلام میکند ما نیز دوپینگ الهیاتی خود را داشتهایم. اگر «هین چادا» پناه بردن به غوغاهای مردمانی تلقی میشد که فوتبال، رهاییبخشترین افسانهشان بود، هینچادای ما نیز در این سرزمین، نترسیدن از عدم است که زندگی میبخشد. چگونه میتوان فوتبال بازی نکرد اما پیروز شد؟ تمام آن ملتی که جمعه شب تا صبح در خیابانها و خانهها جیغ میزدند میدانستند که الهه فوتبال، روی آدم را زمین نمیاندازد. موجودی است که به نداری و دارایی یک ملت یا به توسعهیافتگی و نیافتگی آن، حتی به ناکامیها و کامیابیها یا به میانگین سرانه خوشبختی یا بدبختی هیچ سرزمینی توجه ندارد. ما به همین فوتبال یک عمر مدیونیم. به این الهه باروری که گیرم یکی را گور به گور میکند و دیگری را به طرفه العینی، عزیز دردانه جهان. ما اکنون عزیزدردانه جهانیم.
پس عجالتا در این شهد و شرنگ و خورشتی که فوتبال در کام ما ریخته است خوش باشیم.
ابراهیم افشار
روزنامهنگار
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)