پسرک که انگار از رفتار من جا خورده بود! کتاب را از لای برگهها جدا کرد و به من داد و گفت: «این برای شماست!» من هم که تا آن روز او را ندیده بودم با جالتی متعجب گفتم: »برای من؟! چی هست؟» کتاب را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. روی جلد کتاب نقاشی یک سگ سوار بر جاروی چوبی و حاشیه کتاب هم به رنگ نارنجی بود. کتاب را چند دقیقهای ورق زدم و بعد پرسیدم: «این کتاب رو آوردی که به من هدیه کنی!»
پسرک کمی به فکر رفت و سرش را پایین انداخت و با حالتی مردد دوباره به من نگاه کرد. فهمیدم که منظورش از شما، کتابخانه است.
گفتم: «کتاب رو برای اهدا به کتابخانه آوردی؟ بله؟» لبخندی زد و گفت: «بله.» کتاب را روی میز گذاشتم و بعد از تشکر با او خداحافظی کردم. چند قدمی که از میز فاصله گرفت دوباره برگشت و گفت: «میتونم این کتاب رو امانت بگیرم؟!» گفتم: «مگه کتاب رو نخونده بودی؟» جواب داد: «نه! اما...» کمی مکث کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. گفتم: «چطور کتابی که نخوندی رو میخوای اهدا کنی؟ حالا که اهداش کردی میخوای بخونیش؟ پسر جان اگر پشیمان شدی و نمیخوای کتاب رو اهدا کنی بهت برش میگردونم.» سرش را بالا آورد و با حالتی مضطرب گفت: «نه، فقط میخواستم این کتابرو از کتابخونه امانت بگیرم.» پرسیدم: «عضو کتابخونه که هستی؟» پسرک دوباره سرش را پایین انداخت. فهمیدم که عضو نیست، گفتم: «کتابی که اهدا کردی، چند روز طول میکشه تا وارد مجموعه بشه اما تو این چند روز میتونی کتابهای دیگهای را امانت بگیری، البته به شرطی که عضو باشی.» شرایط ثبت نام را گفتم و او هم بعد از خداحافظی دوید و بسرعت از کتابخانه بیرون رفت. هوا خیلی گرم شده بود و میز کارم از دریچه کولر چند متری فاصله داشت.
بلند شدم و چند قدمی به سمت آن برداشتم. سعی کردم جهت باد کولر را پیدا کنم و خود را در مسیرش قرار دهم. نگاهی به ساعتم انداختم. گرما بشدت کلافهام کرده بود و هنوز تا عصر که هوا کمی خنکتر میشد، خیلی مانده بود. چند دقیقهای ایستاده بودم و دوباره پشت میز برگشتم. نگاهی به اطراف انداختم تا برگهای پیدا کنم و با آن خود را باد بزنم. چشمم به چند برگ کاغذ مربوط به مسابقات تاریخ گذشته افتاد و آنها را برداشتم و روی هم گذاشتمو به صورت دستهای مرتب کردم و بهعنوان بادبزن استفاده کردم. چند دقیقهای نگذشته بود که پسرک را دوباره جلوی میزم دیدم با همان حال قبلی در حالی که بشدت خیس عرق بود. مدارکی که برای ثبتنام آورده بود را روی میز گذاشت و بریده بریده گفت: «آقا... آقا مدارک ... مدارکی که گفتید ... رو آوردم.» گفتم: «پسر جان چرا این قدر عجله داری؟ کمی آرامتر، تو این گرما چطور میتونی بدوی؟»
از دیدن حالت گرمازده او من هم احساس گرمای بیشتری کردم، نگاهی به مدارک انداختم و کارهای ثبتنامش را انجام دادم. گفتم: «حالا عضو شدی و میتونی هر کتابی را که بخواهی، امانت بگیری.» او را به سمت قفسههایی که مربوط به گروه سنی نوجوانان است، راهنمایی کردم اما او دوباره برگشت و گفت: «میتوانم کتابی رو که بهتون دادم امانت بگیرم؟» گفتم: «حالا چرا این کتاب این قدر برات مهمه؟ من که گفتم تا ثبت نشده نمیشه امانتش بگیری. میخوای بهت بدم ببر بخونش بعد بیار اهداش کن. پسرک با حالتی ناراحت گفت: «نه نمیشه! صبر میکنم بعد از این که ثبت شد امانت میبرم.»
قضیه برایم جالب شد. گفتم: «چرا اصرار داری اول کتاب ثبت بشه بعد اون رو بخونی؟» پسرک دوباره کمی مضطرب شد و با کلماتی بریده گفت: «آخه ... آخه نمیشه.» گفتم: «چی نمیشه؟» گفت: «میشه امروز ثبتش کنید؟» چند لحظه مکث کردم و گفتم: «باشه. برو یه نگاهی به کتابهای دیگه بنداز تا من کتابرو ثبت کنم.»
هر طور بود کتاب را پیش از کتابهای در لیست انتظار ثبت کردم و پسرک را صدا زدم. «این هم کتابی که میخواستی. کتاب رو بهت میدم اما نمیخوای بگی چرا اینقدر اصرار داشتی کتاب رو حتما از کتابخونه امانت بگیری؟» سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
من هم که دیدم خیلی اهل حرف زدن نیست سوال پیچش نکردم و کتاب را تحویل دادم و او رفت. چیزی به پایان ساعت کار نمانده بود. داشتم کارهای کتابخانه را مرتب میکردم. زن میانسالی با بستهای که چند نان و مقداری خرما در دست داشت وارد کتابخانه شد. گفتم ساعت کار تمام شده اگر کتاب میخواهید سریعتر لطفا، پرسید: «پسرم امروز به کتابخانه آمد؟» گفتم: «پسرتون؟» گفت: «قرار بود کتابی که پیدا کرده بود رو اهدا کنه. خیلی اصرار داشت که من هم با او بیام اما چون سرکار بودم نتونستم بیام.» من که تازه جواب سوالم را گرفته بودم گفتم: بله آمده بود تا بتواند حلال مطالعه کند و اجر کتاب خواندنش را به صاحب اصلی آن کتاب هدیه دهد.
محسن باقرآبادی
کتابدار