دلم تاب نیاورد و با بیمیلی فرصت مطالعهام را صرف همنشینی با مرد نیمکتنشین کردم تا متوجه دلیل ناراحتی او شوم. سری تکان داد، آهی کشید و چیزی نگفت، بلند شد و به راه افتاد، اما من که بیتاب شنیدن پاسخ او بودم مانند سایه در پیاش رفتم، از محیط پارک که خارج میشد، گفت: «پسرجان روزی در کتابخانه بودم، تو آمدی و کتابی خواستی با این اسم: زندگی چیست؟ از آن روز چهرهات در ذهنم ماند و افسوس میخوردم که چگونه معنای زندگی را نمیدانی. چگونه میتوان زندگی را از کتاب آموخت، چگونه جوانی خود و پیری من را نمیبینی!» شروع به توجیه کردم که پدر، یک کتاب عصاره علم یک دانشمند است، حاصل همه ذوق یک هنرمند است، ماجرای جوانی تا مرگ یک انسان است، همه تاریخ یک ملت و کشور است و میتوان از آن چیزهای زیادی آموخت، این جمله را تکرار کرد و گفت: «آری کتاب به تو میآموزد اما تو در قبالش چه میکنی؟» دیگر حرفی نداشتم. شغلم تعلیم و تربیت نبود که چیزی را به کسی آموزش دهم.
از اقبال نامراد من پیرمرد فردا هم با همسرش به پارک آمده بود.
به محض آنکه خواستم عکسالعملی نشان دهم من را صدا زد که بیا و یک چای مهمان ما باش، با کمال میل پذیرفتم. هنوز ننشسته بودم که پرسید: «زندگی چیست؟» من پاسخی نداشتم و چیزی نگفتم. همسرش گفت: «مرد مهمانمان را اذیت نکن.» انگار او هم کمی از ماجرا خبر داشت، انسان زودرنجی هستم با کمی عصبانیت گفتم: «پدر، زندگی زیباست اگر ما انسان باشیم.» پیرمرد که متوجه عصبانیت من شده بود، گفت: «پسرم زندگی دانستن است. من پسری داشتم که در جنگ شهید شد و تا وقتی که زنده بود با صدای قشنگی که داشت برایمان شاهنامه میخواند، دلم تنگ شده بود و پاپی تو میشدم. دلم تنگ دانستن است، سواد ندارم ولی مشتاقم چیزهایی که شما میخوانید را من هم بخوانم و یاد بگیرم. کتابی از تفسیر مثنوی دستم بود آن را باز کردم. بدون درنگ کتاب را خواندم و به زبان عامیانه تفسیر کردم. پیرمرد و پیرزن سراپا گوش بودند. محیط پرسر و صدای پارک یکباره آرام شده بود حتی انگار گنجشکها هم گوش میدادند و حرف نمیزدند، آن روز چند صفحهای از کتاب را برایشان خواندم، وقتی خواستم به خانه بازگردم از من قول گرفتند که فردا در همان ساعت دوباره به دیدارشان بیایم. فردای آن روز که موعد دیدار ما بود، فرارسید، ناچار شدم مادرم را به بیمارستان ببرم، دلیل موجهی بود، اما راضی نمیشدم و دلم آرام نبود، چون به یک مادر دیگر هم قول داده بودم. با دوستم تماس گرفتم و جای خودم او را به پارک و به نشانی آن نیمکت فرستادم. شب وقتی دوستم را دیدم خوشحال و پرانرژی گفت که برایم جالب بود که اصلا برایشان مهم نبود که چه کتابی خوانده شود و جالبتر اینکه سراپا گوش بودند و از کتابی که دیروز برایشان خوانده بودی سوال میپرسیدند. امروز نزدیک به چند ماه است که در هفته چند ساعتی را با نسل قدیم میگذرانم و اکنون حدود هشت نفر از عزیزان سالمند به کتاب خواندن ما گوش میدهند و ما هم سه نفر شدهایم و تصمیم گرفتهایم که زحمات یک کتاب را تا حد توان جبران کنیم.
ما از آن پدر ارزشمند شهید آموختیم، اگر یاد میگیریم باید در قبالش آموزش دهیم.
سعید رحیمی
کتابدار
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)