در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمیگذارد. مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت, بارهاآنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی است. گریز از هرآنچه که اجبار توجیه میکند. بیا بگذریم.../ بار دیگر شهری که دوست میداشتم