حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
من به او میگویم عمو قاسم آهنینجان. غربت یک لهجه مجرد، در پایتخت فراموشیها. جنوبی است و از خاک نفتخیز شهرش، شعر بیرون میکشد. شعر برایش نفسکشیدن است، حتی در لحظههای فراموشی نیز ترکش نمیکند؛ ترک موتور باشد یا بالای بالین مادرش که سالهاست در بستر بیماری است. گاهی دستهای خودکاریاش را برایمان عکس میکند و میفرستد و گاهی خستگیاش پشت کاغذهای غلطگیریشده و گاه صورت کمخوابش را کنار بالین مادر. اما هر چه عکس شده از او، فقط مردی را برایمان تصویر کرده که سرشار از امید و زندگی و شعر است. حالا خودش روی صفحه مجازیاش طرح جلد کتابی را گذاشته و زیرش پیوست کرده که این طرح جلد مجموعه آثارش است: «مجموعهای که بخش عظیمی از عمرم هزینه شده در سرودن آن. به قطع و جد میتوانم بگویم وسواس را به خرج دادم تا کتابی آراسته و بیغلط و غلوت به دست مخاطب برسد. بنا بر شرایط خاصی که دارم چندینبار تمایلم را از دست دادم و بیتفاوت شدم به ادامه و چاپ. اما یک چیز مانع شد و آن قول و قراری بود که با ناشر گذاشته بودم. چرا که اعتقادم وفای به عهد است و این از ارکان اصول اخلاقی من است.»
کتابش را که مجموعهای کامل از شعرهای اوست نشر افراز منتشر کرده و بیشک در نمایشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد. بخوانید و نوش کنید که این خون اوست.
نگار حسینخانی
روزنامهنگار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....