فرانک مثل همیشه بدون گفتن حرفی کنار رفت و زن و مرد داخل شدند. دور و بر خانه را با چشم وارسی کردند و به طبقه بالا نگاهی انداختند و زن در حالی که به سمت پلهها میرفت، گفت: همه چیز روبه راهه؟ بچهها بالا هستند؟
فرانک در حالی که روی کاناپه مینشست، گفت: نه! رفتن بیرون، رفتن خرید.
مرد روی صندلی کنار آشپزخانه نشست، صدای باز و بسته شدن درهای طبقه بالا آمد و بعد زن از پلهها آمد پایین و نشست کنار فرانک. فرانک با انگشتانش روی میز شکلهای بیمفهومی میکشید. زن پرسید: اوضاع رو به راهه؟ بچهها مشکلی ندارن؟
فرانک گفت: نه! از دوشنبه رفتن مدرسه! ساتیار با سرویس رفته و سونیا خودش! این سه روزه که مشکلی نداشتن.
مرد گفت: مدیر مدرسه میگفت کسی سراغشون نرفته! به مدیر گفتیم که بههیچ عنوان نذاره فریدون به بچهها نزدیک بشه! اما باید حواست باشه امنیت بچهها بیرون مدرسه به عهده خودته!
فرانک سرش را تکان داد. زن دست گذاشت زیر چانه فرانک و صورتش را بالا آورد و به سمت خودش چرخاند و گفت: بهتر شده! کبودی بهتر شده، کرمها را استفاده کن، چند روز دیگه کاملا خوب میشه! اگر شوهرت باز هم سراغتون اومد فوری به ما اطلاع بده!
موهای زرد زن و چشمان آبیاش تنها چیزی بود که نظر فرانک را جلب کرد. مرد در حالی که از روی صندلی بلند میشد به همکارش گفت: بریم! زن کاغذی مقابل فرانک گذاشت و گفت: امضا کن!
فرانک به نوشتههای روی کاغذ زل زد، بعد از 15 سال هنوز معنی برخی از کلمات آلمانی را درست نمیفهمید و بعضی را هم به سختی میخواند! زن گفت: روی برگه نوشته که ما برای بازدید و سر زدن به شما به خانه آمدهایم...! امضا کن!
فرانک برگه را امضا و تا دم در مامورها را بدرقه کرد. جلوی در ایستاد و به صدای پای آنها که از پلهها پایین میرفتند، گوش داد. بعد همچنان پشت در ماند، باز هم گوش داد، اما صدایی نیامد! در را بست و نفس عمیقی کشید؛ آنچنان عمیق که احساس کرد ورم زیر چشماش درد گرفت. دستش را گذاشت روی گونهاش و داغیاش را حس کرد. به طرف تلفن رفت و شمارهای گرفت، بعد از چند لحظه مکث گفت: الو... ساتیار کجایید؟... باشه زود بیاین!
تلویزیون را روشن کرد و نشست روی کاناپه! فکر کرد بچهها که آمدند برایشان پیتزا درست کند... پیتزا دوست دارند! دل خودش از گرسنگی مالش رفت. چند روز بود که بجز شیر هیچی نخورده بود، شیر با چند تا بیسکویت. به آشپزخانه نگاه کرد و شیشه شکسته هود نشست توی چشماش. بعد سر چرخاند و به پنجره نگاه کرد و نایلونی که زده بود به یکی از لتهای پنجره که جای شیشه شکسته را موقتا بگیرد. گرسنگی از یادش رفت و فرو رفت توی کاناپه! صداها دوباره برگشتن توی سرش!
فریدون آن شب هم از عیاشی آمد خانه، بچهها طبقه بالا خواب بودند، ساعت از 12 شب گذشته بود، اما فرانک همچنان بیدار بود، صدای تلویزیون را بسته بود که بچهها بیدار نشوند، شبکه جامجم را گرفته بود و داشت برنامه شبهای تهران را نگاه میکرد. هر چند دقیقه نگاهش را برمیگرداند طرف ساعت. گاهی پتو را میکشید تا زیرچانهاش و گاهی آن را به کناری میانداخت.دلش یک جای دنج میخواست، دلش خوابیدن روی تخت را میخواست با خیال راحت. چند سالی بود اتاقی را که برای خودش و فریدون بود داده بودند به سونیا و خودشان طبقه پایین توی هال روی کاناپه یا روی زمین میخوابیدند. فرانک یادش آمد 15 سال قبل که به اصرار فریدون و برادرش فرهاد که سالها بود در آلمان زندگی میکرد از کرمانشاه راهی آلمان شدند و رسیدند به آلسدروف، فریدون به آنها قول داد این خانه کوچک موقتی است و به زودی به خانهای بزرگتر نقل مکان خواهند کرد. ساتیار آن موقع دو ساله بود و سونیا هنوز به دنیا نیامده بود اما هیچ وقت خانه بسیار کوچک به خانهای بزرگتر تبدیل نشد... آن شب فریدون ساعت دو نیمه شب به خانه آمد و فرهاد او را تا جلوی در خانه آورده بود. فریدون تلوتلوخوران میخواست از پلهها بالا برود که فرانک جلویش را گرفت، فریدون فریاد کشید و گفت برود کنار ...! خیلی زود همه چیز بهم ریخت، فریدون، فرانک را به گوشهای پرتاب کرد و بعد گلدان سفالی یادگار مادرش را از روی طاقچه کوچک برداشت و پرت کرد سمت پنجره و... .
همسایهها به پلیس زنگ زده بودند، در سه ماه اخیر این چندمین بار بود که از خانه این خانواده مهاجر صدای زد و خورد و فحش شنیده میشد. پلیس آمد و فریدون را برد. فرانک روی کاغذی نوشت که شوهرش نزدیک دو سال است بیکار است و آنها با پول سازمان خدمات اجتماعی که برای مهاجران صاحب بچه در نظر گرفته شده، زندگی میکنند. مامورها میخواستند فرانک را به بیمارستان ببرند، اما او نرفت. فردا به سازمان خدمات اجتماعی رفت و باز هم فرمهایی را پر کرد. فرانک یادش آمد بارها به فریدون گفته بود، برگردیم... .
صدای در آمد، ساتیار و سونیا برگشتند، کیسه خریدها دستشان بود. ساتیار به آشپزخانه رفت و سونیا خودش را در بغل فرانک جا داد. فرانک دخترش را محکم بغل گرفت و آرام در گوشش گفت: پیتزا درست میکنیم با هم... .
انگشت سونیا داخل دهانش بود و داشت آن را میجوید، فرانک دست او را گرفت و انگشتش را بوسید. سونیا چشم دوخته بود به تلویزیون، آرام به فرانک گفت: منفجر کردن؟
فرانک رد نگاه سونیا را گرفت و به تلویزیون خیره شد؛ شبکه جامجم بود، همه جا خراب شده بود و مردم گریان و مستاصل اطراف خرابهها میگشتند، فرانک زیرنویسها را خواند: زلزله مهیب کرمانشاه را لرزاند... .
در اداره خدمات اجتماعی فرمهایی را پر کرد، به مامور خانم توضیح داد که زلزله زادگاهش را خراب کرده و خیلیها مردهاند. در میان گریه و بهت به مامور گفت که پدر پیرش زیر آوار مانده و او باید برود. در فرمها نوشت که به پول نیاز دارد تا برای خودش و بچههایش بلیت بخرد و برگردد ایران... .
در همه مسیر سازمان خدمات اجتماعی تا خانه با صدای بلند گریه کرد؛ یادش آمد که در این سالهایی که او نبود، مادرش مُرد و او نتوانست برای مراسمش برود چون پول نداشتند! همه مسیر را گریه کرد، کاش او سرپل ذهاب بود و مانده بود زیرآوار! حالا داشت برمیگشت با دو بچه بدون پدر! با کیفی خالی! خانه پدری هم دیگر نبود! اما او باید برمیگشت... .
خانه پدری اگر نبود، خاک شهرش که بود، مردم شهرش که بودند! نمیخواست در خاک غریب آواره شود. از همان روزی که مواجببگیر آلمانیها شدند فکر کرد، فقیر زندگی کردن در کشور غریب او را خواهد کشت... حالا میرفت تا در خاک خودش خانه پدری را دوباره بسازد.
باران باستانی - روزنامه نگار