جنایت در رستوران

ساعت 9 صبح بود که سروان رضوانی در جریان مرگ مشکوک جوان 26ساله‌ای به نام مرتضی قرار گرفت؛ مرتضی در یک رستوران کوچک در یکی از خیابان‌های مرکزی شهر مرگ را در آغوش گرفته بود.
کد خبر: ۱۰۹۵۶۳۸

وقتی سروان رضوانی به محل وقوع حادثه رسید ساعت اندکی از 10صبح گذشته بود، در جلوی رستوران عده زیادی از کسبه و اهالی محل جمع شده بودند و در مورد مرگ مرد جوان صحبت می‌کردند. حادثه در طبقه دوم رستوران در اتاق کوچکی که ظاهرا کارگران در آن زندگی می‌کردند رخ داده بود. جسد مرد جوان در رختخوابی کهنه و در حالی که کنار او پاکت سیگار، فندک، زیرسیگاری، تنگ‌آب و یک پلاستیک آجیل دیده می‌شد، افتاده بود، اما آنچه بیشتر جلب نظر می‌کرد یک سرنگ خالی با سوزن خونی در کنار دست راست و جای سوزن در دست چپ او و رگه خون در آن کاملا مشهود بود.

مرتضی یک شلوار گرمکن طوسی و عرق‌گیر سفید به تن داشت و شواهد نشان می‌داد که مدت زمان زیادی از مرگ او می‌گذرد. سروان رضوانی زمان وقوع مرگ را بین 12 تا یک نیمه‌شب تخمین زد. همچنین وجود زرورق سیگار و سیخ و دیگر وسایل استعمال مواد مخدر نشان می‌داد مرتضی قبل از مرگ مواد مصرف کرده است.

تنها پنجره کوچک اتاق که رو به خیابان باز می‌شد نیمه‌باز و چراغ اتاق و تلویزیون کوچکی که درگوشه اتاق قرار داشت روشن بودند و اثری از به هم ریختگی در اتاق دیده نمی‌شد. سروان رضوانی پس از این‌که به دقت محل وقوع حادثه را از نظر گذراند پای صحبت‌های آقا ماشاءالله صاحب رستوران نشست. آقاماشاءالله که بشدت عصبی و ناراحت بود گفت: این چه مصیبتی بود که گرفتارش شدم، خدا جواد را لعنت کند که این پسر معتاد را به من معرفی و گرفتارم کرد و ... .

ماشاالله با بی‌حوصلگی ادامه داد: مرتضی پنج ماه پیش با معرفی جواد دیگر کارگر رستوران در اینجا مشغول کار شد، چون بچه‌شهرستان بود و کسی را نداشت قرار شد با جواد شب‌ها در رستوران بخوابند. مرتضی کارش خوب بود، کباب‌زن قهاری بود وکاری به کار کسی نداشت تنها اشکالش این بود که زیاد سیگار می‌کشید البته به دور از چشم من. ازاعتیادش هم خبر نداشتم تا این‌که این اواخر اسدالله، آشپز رستوران موضوع اعتیادش را به من گفت و اصرار کرد اخراجش کنم، اما راستش دلم نیامد، بخصوص این‌که کارش را خوب انجام می‌داد و از طرفی سرپناهی نداشت. این را هم بگویم اسدالله به‌خاطر پسرش که معتاد بود دل خوشی از مرتضی نداشت.

سروان رضوانی پس از شنیدن صحبت‌های ماشاالله سراغ جواد رفت و به بازجویی از او پرداخت. جواد با دلهره و وحشت و درحالی که صدایش می‌لرزید به سروان گفت: دیروز ساعت 6بعدازظهر مرخصی گرفتم و برای دیدارخانواده‌ام که از شهرستان آمده بودند به خانه دایی‌ام به شهریار رفتم. صبح وقتی برگشتم در رستوران از بیرون قفل بود، خیلی تعجب کردم مرتضی می‌بایست در رستوران می‌بود اما خبری از او نبود، جایی را هم نداشت که برود. منتظرشدم تا آقا اسداالله آمد، پرسید چرا جلوی در هستی؟ جواب دادم خبری از مرتضی نیست. در را باز کرد و داخل شدیم. خیلی کنجکاو شدم بدانم مرتضی کجاست؟ باعجله به طبقه بالا رفتم و درآنجا بود که با جسد او روبه‌رو شدم. سراسیمه آقااسدالله را صدا زدم و بعد هم موضوع را به آقاماشاالله و کلانتری خبر دادیم.

جواد در ادامه گفت: مرتضی از فامیل‌های دور ماست، او قبلا در رستورانی در بازار کار می‌کرد و وقتی از آنجا اخراج شد از من خواست با آقاماشاالله صحبت کنم. او با این‌که چپ دست بود اما کباب‌زن قهاری بود و کارش حرف نداست اما اشکالش این بود که مواد مصرف می‌کرد. خلاصه آن‌قدر التماس کرد تا بالاخره با آقاماشاالله صحبت کردم و وقتی کارش را دید، او را قبول کرد و مرتضی مشغول کار شد. اوکارش را خوب انجام می‌داد و چون کسی را در تهران نداشت همیشه در رستوران بود. من و مرتضی شب‌ها در رستوران می‌خوابیدیم، او یواشکی مواد می‌کشید و تنها مشکلش هم همین اعتیادش بود که این اواخر بیشتر شده بود و از طرفی رفت وآمدش با پسر آقااسدالله باعث شده بود که او بشدت از مرتضی بدگویی کند و حتی چند بار درگیری لفظی هم بین آنها اتفاق افتاد که بخیرگذشت. آقااسدالله فکر می‌کرد مرتضی به پسرش مواد می‌دهد و از او سوءاستفاده می‌کند .

سروان رضوانی پس از این‌که چند سوال از جواد کرد سراغ اسدالله آشپز رستوران رفت تا صحبت‌های او را بشنود.

اسدالله که سعی می‌کرد خونسردی‌اش را حفظ کند به سروان گفت: مرتضی معتاد بود، معتادی که بخودش هم رحم نکرد و قربانی اعمال فاسدش شد.او یک جوان لاابالی بودکه هرچه درمی‌آورد را خرج اعتیادش می‌کرد و به جوانان مردم هم رحم نمی‌کرد و تمام زندگی‌اش در دود خلاصه می‌شد.

وی افزود: من دیشب بعد از رفتن آقاماشاالله حدود ساعت 11شب اینجا را ترک کردم، مرتضی در آشپزخانه بود، ظاهرا منتظر کسی بود، آرام و قرار نداشت اما من کسی را ندیدم. دیگر از او خبری نداشتم تا این‌که امروز.......

این را هم بگویم او دیروز خیلی کم‌حوصله و افسرده بود و حال خوبی نداشت شاید هم همین باعث خودکشی‌اش شد.

سروان رضوانی از او راجع‌به رفت و آمد پسرش با مرتضی پرسید. اسدالله باتعجب گفت: این موضوع چه ربطی به پسرم دارد؟

سروان آرام گفت: ظاهرا این اواخر با مرتضی رفت و آمد زیادی داشته.

اسدالله با عصبانیت جواب داد: خب، گیرم که درست باشد، اما چه ربطی به خودکشی او دارد.

سروان رضوانی از او خواست به پسرش اطلاع دهد برای پاره‌ای توضیحات خودش را برساند. دقایقی بعد جوان قدبلند و لاغراندامی وارد رستوران شد و خودش را سعید معرفی کرد. سروان در بازجویی از وی متوجه شد که سعید دو ماهی است که با مرتضی رفاقت کرده و گاهی با هم موادمصرف می‌کردند و دیشب هم با هم قرار داشتندکه وقتی سعید ساعت 12شب به رستوران می‌آید موفق به دیدن مرتضی نمی‌شود.

سروان رضوانی پس از ساعتی بازجویی از سعید، یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود از نظر گذراند و به این نتیجه رسید که مرتضی خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است.

پاسخ معمای سرقت در یک روز بارانی

سروان با اشاره به دو دلیل زیر راز سرقت را فاش کرد.

1-‌ دزد آشنا بوده و می‌دانسته که زن صاحبخانه طلاها را به خانه آورده است.

2- اگر دزد از دیوار وارد خانه می‌شد، به خاطر بارانی بودن آن روز، ردپایش در خانه مشاهده می‌شد.

در مسابقه شماره گذشته 2087 نفر شرکت کرده بودند که 625 نفر پاسخ صحیح داده و از میان پاسخ‌های صحیح عباس سلیمی از کاشان و حسن عباس کرمی از طبس به قید قرعه برنده شده‌اند.

شما خواننده عزیز برای ما بنویسید سروان رضوانی از کجا فهمید مرتضی خودکشی نکرده است؟ و قاتل او کیست؟ اگر داستان را به‌دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد. پاسخ خود را همراه نام و نام خانوادگی به شماره 300011224 پیامک کنید.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها