حیران در مه

جاده مثل مار، پیچ و تاب خورد. از گندمزارهای درو شده گذشت. کارخانه ذوب آهن اردبیل را با سقف شیب دار آبی اش رد کرد و روی پستی و بلندی زمین کش و قوس آمد ، تا تبریزی های دو طرفش تنک شدند و دست آخر دیگر تبریزی نبود.
کد خبر: ۱۰۹۴۸۳

 جاده هم مثل گندمزارها، عریان شد و رسید به «پته خور» که از دوردست باد بوی خاک و پهنش را هل می داد تو اتاقک ماشین.

تمام راه اصرار کرده بودیم از روستاهای محروم منطقه بازدید کنیم اما تنگی وقت ، بهانه خوبی بود تا فرصت چنین دیداری گرفته شود ضمن آن که هرازگاه یادمان می انداختند علت اصلی دعوت شدنمان به این سفر یکروزه بازدید از مناطق محروم نبوده ، بلکه تهیه گزارشی بوده است از فعالیت های بسیج استان اردبیل و اجرای طرح اردوهای هجرت برای پر کردن اوقات فراغت جوانان و محرومیت زدایی به عنوان فعالیتی جنبی.

پس قرار بود به روستایی نسبتا آباد برده شویم تا از نزدیک شاهد تلاش بسیجی ها باشیم ، تلاشهایی که به قول سرهنگ دژم خوی ، مسوول بسیج سازندگی سپاه منطقه اردبیل ، طرحهایی زودبازده بودند. اما پته خور هر چند بین روستاهای آن حوالی ، آباد به شمار می رفت ، از محرومیت کم نداشت تا جایی که ما را مطمئن کرد، تلاش بسیجی های غیرتمند آذری گرچه مشکلاتی را حل کرده ، اما انگار طرحهای زودبازده اردوهای هجرت هم فقط مرهمی زود گذرند بر زخمهایی دیرجوش. پته خور روستایی بود حوالی نمین با 600نفر جمعیت. ما اول بچه ها را دیده بودیم که رج زده بودند به تماشا و بادی تند داشت خاک را روی سر ما و خانه های خشتی شان می پاشید. دور روستا تپه های بزرگ و سیاه بود که اول به خیالمان رسیده بود گلی اند ؛ اما بعدتر فهمیدیم پهن هستند. پهن ها نفس تنور می شدند برای فطیرهای محلی شیرین ، گرمی خانه ، داغی اجاق.

صبح آفتاب نزده چوپان ها گله های گوسفندان را برده بودند چرا، گرچه اطراف پته خور، دیگر سبزی نمانده بود.
زمین و زمان خاکی رنگ بود. باد، آن روز غوغا کرده بود ، داشت پارچه نوشته های خوشامدگویی روی دیوارهای مدرسه را می کند. مدرسه ساختمانی کوچک بود، آجری ، با چهار اتاق که تابستان ، سوت و کورش کرده بود، جز همان روز ورود ما که شلوغ شده بود.

نه از بچه ها، از پزشکان بسیجی طرح هجرت که آمده بودند و سر صبر، اهالی را معاینه می کردند.پته خور هم مثل بقیه روستاهای کوچک و بزرگ آن اطراف خانه بهداشت نداشت. بعدتر فهمیدیم گشتن پی خانه بهداشت در روستایی این چنینی انتظار زیادی است ، وقتی اهالی حتی از داشتن حمام محرومند و هر بار برای حمام رفتن مجبور می شوند به روستاهای دورتر بروند. بیشتر خانه های پته خور دستشویی هم نداشت.

دستشویی ها اتاقک های باریک و کوچک گلی بودند وسط کوچه های خاکی روستا که هر چند خانوار به طور مشترک از آنها استفاده می کردند. بچه های پته خور صورتهایشان را چسبانده بودند به پنجره ها و پزشکان بسیجی را تماشا می کردند. روستا پزشک نداشت. کمتر پزشکی گذرش به پته خور، میرزانه ، حر و بقیه روستاهای آن اطراف می افتاد، بجز پزشکان بسیجی که مثل عشایر، بین روستاها می گشتند و یکی از روزهای بلند تابستان را هم اختصاص داده بودند به اهالی پته خور.

دژم خوی مسوول بسیج سازندگی سپاه منطقه اردبیل در پاسخ به پرسشم درباره حق ویزیت پزشکان بسیجی گفت: حق ویزیت؛ نه! رایگان! بسیجی که دستمزد نمی خواهد. البته روزی 3 هزار تومان به بسیجی های طرح هجرت می دهیم به عنوان دهان شیرینی. فقط 3 هزار تومان ، چه پزشک باشند، چه دانش آموز. فرقی نمی کند!

داروخانه سیار

تیم پزشکی داروخانه شان را هم آورده بودند. یکی از چهار اتاق مدرسه پر شده بود از کیسه های نایلونی سفید با قرصهای رنگی روی نیمکت های چوبی کهنه ، شیشه های شربت هم بودند چیده شده در ردیفی منظم ، زیر نقشه ایران که دستهایی کوچک ناشیانه رنگش کرده بودند.

80 درصد از اعتبار 500 میلیون تومانی طرح هجرت به پر کردن اوقات فراغت جوانان اختصاص دارد و بقیه صرف محرومیت زدایی می شود

دکتر اروجی مسوول تیم پزشکی طرح هجرت می گفت: فقط یک روز اینجاییم بعد می رویم روستای بعدی. در هر روستا حداقل 150 نفر مراجعه کننده داریم. پیرزنی که نشسته بود پای پنجره ، دستهای حنابسته اش را بالا برد: سیز بویون بورداسوز! اگر صباح بیرنفر مریض اولسون بیز نیمی یاخ؛! دختری که گوشی را گذاشته بود روی قفسه سینه پیرزن پرسید: «حالون نجده؛» پیرزن سرتکان داد: سیز بویون بورداسوز، اگر صباح...دختر رو کرد به ما: می گه امروز شماها اینجایید. دوا درمان می کنید ولی فردا اگر کسی مریض شود چه کار کنیم؛ پزشک بسیجی به پیرزن گفت: نفس چک! پیرزن خس خس کرد. دختر پرسید: هاران آریر؛ پیرزن قلبش را نشان داد و باز نفس عمیق کشید. رو به من کرد و گفت: قلبش درد می کند.

پیرزن گفت: بو دفترچه بیمه لره هیچ درده دیمیر! پزشک سر تکان داد: بیمه روستایی را می گه. به دردشان نمی خورد. بی فایده است.پیرزن چادرش را جلوتر کشید. پزشک گفت: بیشتر دکترها حاضر نیستند تو روستا طبابت کنند. خانه بهداشت هم که ندارند. پیرزن باز کف دستهای حنا بسته اش را بالا گرفته بود، که توضیح دهد: اگر صباح بیرنفر مریض اولسون...پزشک بلند شد که به داروخانه شان سر بزند گفت: با دفترچه بیمه روستایی راه می افتند می آیند شهر. آنجا هم که دکترها دفترچه قبول نمی کنند. پس فایده اش چی ؛

کوچ برای هیچ

جاده تاب ماندن در پته خور را نداشت . بیتاب بود که ما را ببرد میرزانه ، حر، نوران ، آبجلو، خلخال و.... جاده ، روستاهای منطقه را خوب می شناخت . خیلی از جوان های آن حوالی را پیشتر برده بود و شهر. جوان ها توی شهر، کنار اتوبان ، گل فروش شده بودند، سیگارفروش ، شاگرد بنا و... . بعضی از جوان ها هم مانده بودند مثل بسیجی های نمین که قرار بود اوقات فراغتشان را با کار در اردوهای هجرت پر کنند. هر کس جایی مشغول بود. یک گروه اتاقک کلرزنی می ساختند، یک گروه هم نهالستان فندقلو را وجین می کردند و از 8 صبح تا یک ظهر علفهای هرز حاشیه نهالستان را از خاک بیرون می کشیدند. سرهنگ دژم خوی می گفت: اردوها یکروزه اند، 2روزه یا 10روزه. تا 60 هزار نفر در روز هم ظرفیت داریم.

اعتباری در حد تعمیر

گرچه به نظر می رسید، اولویت اصلی که بسیجیان باید در روستاهای اردبیل بر آن متمرکز می شدند، بهداشت و درمان بود اما نیروهای بسیج بیشتر در رابطه با فعالیت های کشاورزی مشغول به کار بودند و نوسازی مدارس در اولویت دوم قرار داشت اما بجز نصب چند دستگاه کلرزنی در بعضی از روستاها، سایر رسیدگی های بهداشتی مثل ساخت حمام ، خانه بهداشت و ارائه خدمات پزشکی مستمر ، از اهداف طرح نبود. به گفته دژم خوی 80 درصد اعتبار 500 میلیون تومانی که به طرح اختصاص یافته ، صرف پر کردن اوقات فراغت جوان ها می شود و تنها 110 میلیون تومان به محرومیت زدایی اختصاص می یابد.

دژم خوی تاکید می کرد: بودجه ما در حد ساخت و ساز نیست. در حد تعمیر است. از پته خور که دور شدیم ، جاده باز آهسته آهسته سبز شد. تک و توک درختان تبریزی را دیدیم که دو طرف جاده قد کشیده بودند و بادی تند سرشان را خم می کرد. بچه ها لب جاده فطیرهای 150تومانی می فروختند. به سرهنگ گفتیم چطور می شود با 110 میلیون تومان از همه روستاهای منطقه ، محرومیت زدایی کرد وقتی در شمال تهران خانه های ویلایی هستند که گاه بیش از 900میلیون تومان می ارزند؛ دژم خوی باز توضیح داد که بودجه طرح در حد ساخت و ساز نیست و فقط در حد تعمیر است. اما 110میلیون تومان برای تعمیر هم کم بود و نمی شد خانه های کاهگلی را که به زور سرپا مانده بودند، تعمیر کرد تا تلفات زلزله های احتمالی که در منطقه ای روی گسل امری طبیعی بود، کم شود یا برای همه روستاهای آن حوالی خانه بهداشت ، مدرسه یا حمام ساخت . با 110میلیون تومان حتی نمی شد مانع کوچ جوان های روستا شد.

تهران در انتهای جاده آغوش باز کرده بود، منتظر. بعضی از جوان های روستا، مدرسه و آب و برق و گاز و امکانات بهداشتی را به تماشای رقص گندمزارها در سحر ترجیح می دادند. به خیال خیلی ها، زندگی در حاشیه های سیاه و کثیف تهران از پارو کردن برف روی سقف خانه های کاهگلی در سرمای 30 درجه زیر صفر زمستان های اردبیل بهتر بود. اعتبار طرح فقط در حدی بود که نوجوان ها بتوانند نیمکت های کهنه مدرسه شان را اگر مدرسه ای داشتند رنگ بزنند یا از صبح تا ظهر علفهای هرز نهالستان فندقلو را از خاک بیرون بکشند تا روزی 3هزار تومان دهان شیرینی بگیرند.

گردنه های حیران

گردنه های حیران برای آنها که از دیارشان دل می کندند و پناهنده تهران می شدند، ایستگاه آخر بود. آخرین یادگاری زمینی که روزگاری در آن ریشه داشتند. جاده در گردنه های حیران جان گرفت. دور کوه خزید و لب هر پیچ ، سبزی دوردستش را در مرز به رخ کشید. لب جاده ایستادیم به تماشای سروهای سبز دوردست و کمتر به زیر پایمان نگاه می کردیم که تا دهها متر زباله بود. آن که چای آورد گفت : طرف خودمان هم یک زمانی پر درخت بود ولی درختها را بریدند، سوزاندند. نگاهش سر خورد روی موج زباله های زیر پایمان و شیرابه بدبویی که خاک آن را آرام آرام می مکید. گفت: توریست ها زیاد می آیند اینجا. گردنه های حیران وقتی مه گرفته می شود چیز دیگری است. زانو زدم تا از زباله های لب جاده عکس بگیرم. پشت سرمان استکان های خالی چای در دست پیرمرد، ریز می لرزید. گفت: کاش امروز هم جاده مه داشت.


مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها