دخالت شهرداری ها در واگذاری املاک استیجاری به اجاره نشین ها و نظارت آنها بر تعرفه های اجاره بها از جمله راهکارهایی است که در برخی کشورها به منظور نظام مند کردن رابطه مالک و مستاجر مورد استفاده قرار می گیرد.
هاشم زاده در این باره می گوید: این کشورها، شهرداری ها، املاک استیجاری را از طریق تعاونی های مسکن و نهادهای مدنی با قیمتی متعادل به نیازمندان و شهروندان واگذار می کنند و همین سبب شده است مالکان در تغییر نرخ اجاره بها تابع قانون باشند. برخی از کارشناسان مسکن نیز انبوه سازی و ایجاد شرکت هایی با سهامی عام را روشی برای کنترل قیمت ها می دانند و معتقدند دولت می تواند با جذب سرمایه های کلان و ایجاد تسهیلاتی برای انبوه سازان ، آنان را به ساختن واحدهای استیجاری ارزان قیمت تشویق کند. گرچه این ایده در نگاه اول مثبت به نظر می رسد اما از آنجا که هدف در انبوه سازی حداکثر سودآوری است نمی توان به ارزان فروشی انبوه سازان پس از اتمام طرح ها مطمئن بود.
دبیر انجمن ملی مهندسان صنعت ساختمان معتقد است انبوه سازی تابع بازار آزاد است و اگر شرایط بازار سود بالایی را برای واحدهای ساخته شده رقم بزند، هیچ انبوه سازی مسکنش را ارزان نمی فروشد و به عبارتی دیگر دولت نمی تواند انبوه سازان را وادار به فروش ملک با قیمتی پایین تر از حد طبیعی آن در بازار آزاد کند.
جای شما خالی
خاک سفید، بلوار احسان ، اواخر خرداد. روزکش می آمد و غروب آمدنی نبود. گرما از آهن و سنگ بیرون می ریخت و غوغا می کرد. اعظم زانوها را بغل کرده بود و یکی از دخترهایش را تماشا می کرد که سر گذاشته بود روی شانه دیگری و چشمهای پف کرده اش را بسته بود. هانیه بچه های پلاستیکی اش را نشانده بود کنار خرت و پرت هایی که روزگاری اثاث خانه اش بودند. اعظم ، عروسش طاهره را نشان داد: «خانواده اش شهرستانی اند. از هیچ چیز خبر ندارند.» طاهره هر بار به پدرش زنگ می زند، پیرمرد از حال و روزش می پرسد.
دختر اهل دروغ گفتن نیست فقط گاهی وقت ها همه حقیقت را نمی گوید چون خوب می داند بابا دستش تنگ است و دلش نگران . دختر هر بار زنگ می زند، بابا می گوید:«از خانه جدیدتان راضی هستید؛» طاهره می گوید: «بزرگ است...» اما نمی گوید به بزرگی بلوار احسان. بابا می گوید: «شنیده ام خانه های خاک سفید مثل دخمه اند...» طاهره می گوید: «خانه ما دخمه نیست. سقفش هم بلند است...» اما نمی گوید بلند تا ستاره ها. بابا می گوید: ««صدای بچه ها چرا نمی آید؛» طاهره می گوید:«مثل همیشه مشغول بازی اند...» اما نمی گوید پوست نازک بچه ها زیر آفتاب 42درجه ، ورآمده است. بابا دلواپس می پرسد: «تهرانی ها خونگرمند؛» طاهره می گوید: «ها! روزی نیست که همسایه ها را نبینیم...» و به بچه ها نگاه می کند که برای ماشین های گذری دست تکان می دهند. بابا می گوید: «شکر خدا! سفیدبخت شدی دختر.» و طاهره طوری می خندد که پیرمرد صدایش را بشنود، بعد بی صدا اشک هایش را پاک می کند: «جای شما اینجا خالی است ، باباجان !»