در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دانشآموزانی که در نقاط دورافتاده و محروم توان حرکت نداشته و این معلولیت و مشکلات جسمی آنان را از ادامه تحصیل باز میدارد، اما این معلمان فداکار مشکلات را بر خود هموار میکنند تا کودکی بازمانده از تحصیل نباشد.
مرتضی اصغری معلم نمونه و فداکاری در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی است که درد دانشآموزان محروم، بیمار و معلول را در مناطق محروم با گوشت و پوست خود لمس کرده و برای رضای خدا تا آنجا که توانسته به یاری آنان شتافته است.
این معلم فداکار تاکنون در روستاهای محروم آقبلاق شیشه، آقا کندی، قزلجه، دمیرتپه و روستای شیشه خدمت کرده است.
دانشآموز رماتیسمی
شش سال پیش علی اصغرزاده دانشآموزی بود که در پایه دوم دبستان در مدرسه پسرانه مرادخواه شاگرد این معلم فداکار بود. علی قصه ما به مرور زمان به بیماری رماتیسم مفصلی مبتلا شده و از رفتن به مدرسه و ادامه تحصیل باز میماند.
غیبتهای علی کوچولو در کلاس درس باعث نگرانی معلم مهربان او میشود و به این ترتیب مرتضی اصغری راهی منزل علی میشود.
«وقتی به منزل آنها رفتم تا جویای احوال علی شده و علت غیبتهای او را سوال کنم پدر و مادرش گفتند: پسرمان به دلیل بیماری توان رفت و آمد به مدرسه را ندارد، اما من با اشتیاق تمام کار تدریس به علی را شروع کردم.»
او هفتهای سه روز به مدت دو ساعت در منزل به علی تدریس کرده و هیچ هزینهای برای این کار خود دریافت نکرده است.
تدریس آقا معلم به علی قصه ما شش سال طول کشید تا اینکه علی اکنون در کلاس هشتم مشغول به تحصیل است.
او با اشاره به این که هزینههای بیماری علی خیلی زیاد است میگوید: تامین هزینههای درمانی فشار خیلی زیادی را بر پدر او تحمیل میکند، چرا که او هر چند وقت یک بار باید آمپول کورتون 1.5 میلیونی برای او تهیه کند و تامین این هزینه و سایر هزینههای بیماری برای او بسیار سخت است.
وی تاکید کرد: بیماری رماتیسم مفصلی توان حرکت جسمی را از علی سلب کرده است و او قادر به راه رفتن نیست و در صف طولانی دریافت ویلچر قرار دارد و تاکنون نتوانسته یک ویلچر بخرد.
وی در این خصوص میگوید: در سال سوم تدریس وقتی علی در پایه پنجم و ششم بود بیماری رماتیسم مفصلی او را از نوشتن ناتوان کرده بود، بنابراین بعد از مکاتبه با آموزش و پرورش موافقت کردند تا یکی از دانشآموزان پایه پایینتر را بهعنوان منشی برای علی انتخاب کنند تا از این طریق این مشکل نیز برطرف شود و او پاسخ سوالات را از علی شنیده و در برگه امتحانی بنویسد.
دستهای سوخته
«زمانی که در روستای شیشه از توابع شهرستان اهر تدریس میکردم یکی از بچههای روستا در زنگ تفریح مدرسه به نزدیک مدرسه آمده و بازی دانشآموزان را با حسرت زیاد تماشا میکرد و من که شاهد این صحنه بودم به راحتی احساس کردم او از این که نمیتواند با بچههای مدرسه بازی کرده و همبازی آنها شود ناراحت است و خیلی افسوس میخورد.
یک روز پدرش را به مدرسه دعوت کرده و در مورد فرزندش با او صحبت کردم. پدرش گفت: من فرزند دیگری دارم که در کودکی در تنور افتاده و دستهایش سوخته است و نمیتواند قلم بهدست بگیرد و بنویسد بنابراین من هم دلسرد شده و برایش شناسنامه نگرفتهام.» به همین دلیل برادرش نیز افسرده شده است.
پدر روز بعد فرزندش را به مدرسه آورد، دستهایش کاملا سوخته و از بین رفته بود فقط در دست راست دو انگشتش سالم مانده بود. مداد را به او دادم و گفتم در دستت نگه دار و اگر میتوانی یک دایره بکش وی با دوران دست یک دایره کشید.
وقتی دیدم این پسر توانست دایره بکشد به پدرش گفتم: «پدر جان من به شما مژده میدهم که او میتواند خوب درس بخواند، برو حتما برای پسرت شناسنامه بگیر.»
با راهنمایی و هماهنگیهای انجام شده توسط مدرسه و آقای معلم، پدر برای دریافت شناسنامه اقدام میکند و سعید بتیار با دریافت شناسنامه هویت خود را بازیافته و در کلاس اول دبستان ثبتنام میکند و آقای اصغری از پایه اول تا پنجم دبستان به او درس میدهد. خیلی مشتاقم تا با آن دانشآموز سالهای دور حرف بزنم و آقا معلم زمینه این آشنایی را فراهم میکند.
وکیل شدهام
با شماره آقای سعید بتیار جبدرقی تماس میگیرم و او نیز از خاطرات آن روزها و زحماتی که آقا معلم برایش کشیده است سخن میگوید.
وی میگوید: در کودکی در تنور افتاده و دستهایم سوخته بود پدر و مادرم از این وضعیت من دلسرد شده و برایم شناسنامه هم نگرفته بودند. پدرم خیلی ناراحت بود چون آخرین فرزند خانواده بودم مرا بیشتر دوست میداشت، ولی همین که به دستهایم نگاه میکرد افسوس میخورد و آه میکشید.
این دانشآموز ادامه میدهد: وقتی آقای اصغری با دقت به دستان من نگاه کرد و خودکار خود را به دستم داد و گفت این را محکم بگیر و فشار بده، من با دو انگشت دست راستم خودکار را فشار دادم.
آقای اصغری به پدرم اطمینان خاطر داد که من میتوانم درس بخوانم و پدرم را راهنمایی کرد تا برای من شناسنامه بگیرد.اکنون من یک وکیل دادگستری شدهام، اما تمام موفقیتم را مدیون همان محبت و پیگیری آن روز معلمم هستم. این آقامعلم فداکار با 30 سال خدمت اول آذر ماه سال 95 بازنشسته شده است.
معصومه درخشان - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: