با آن دو گیس بافت موهای سیاهش، با آن ابروهای پیوسته، اگر فقط روی صورتش توقف میکردی، دقیقا یک مینیاتور ایرانی بود. اما همه چیز در صورتش خلاصه نشده بود. اصلا بچه خلاصه و جمع و جوری نبود. چهار، پنج ساله به نظر میرسید. سارافن بنفش خال خالی پوشیده بود. با جوراب شلواری یاسی رنگ و کفشهای صورتی! مادر جوانش دختربچه غیرقابل کنترلش را در مجموعهای از دخترانهترین رنگهای ممکن آغشته بود. رنگهایی که تکبهتک شاد و دل انگیز بودند، اما در کنار هم... خوب به قول دختر مدرسهایها، دیگر خیلی «گل درشت» به نظر میرسیدند و از مد افتاده. از صورتش که عبور میکردی، در دام سرگیجهآور این ترکیب رنگ میافتادی. سعی کردم نگاه شان نکنم. نه دختربچه مینیاتوری را و نه مادر جوان و کم تجربه اش را، که در طول واگن دنبال دخترکش میدوید تا بلکه بتواند دستش را بگیرد. مدام به او تذکر میداد که: اگه الان قطار ترمز کنه، میافتیها!
بالاخره دخترک، دست دراز کرد و یکی از میلهها را گرفت. مادر هم رفت و در کنارش ایستاد. بچه، شروع کرد به نگاه کردن و خیره شدن به صورت تک تک مسافران. و بعد سوالهای سرگیجه آورش شروع شد:
ـ مامانی، این قطار واقعیه؟
مادر، خسته و بیحوصله، بی آن که نگاهش کند، جواب داد.
ـ یعنی ما الان سوار قطار راست راستکی شدیم؟
و جواب مادر به همان کوتاهی پاسخ قبلی بود.
به فکرم رسید از شکلاتهایی که در کیفم داشتم، به دخترک بدهم. اما دو دل بودم. باید اول از مادرش اجازه میگرفتم. باید از او میپرسیدم که میتوانم شکلاتی به دخترش بدهم؟ و اگر مادر مخالفت میکرد و با تشکر سردی، بهانهای میآورد و مثلا میگفت که بچه به شکلات حساسیت دارد، آن وقت دختر کوچولو با آن گیس بافتهای سیاهش، حتما سماجت میکرد که میخواهد؛ شکلات میخواهد.
بیاختیار دستم را بردم داخل کیفم و همانجا شکلاتها را لمس کردم. گیر وسوسه عجیبی افتاده بودم. دلم میخواست این مینیاتور جان گرفته و از گذشتههای دور به امروز آمده را به خودم نزدیک کنم. اما هر بار که به صورت پریشان و چشمهای خسته مادرش نگاه میکردم، تردیدم بیشتر میشد.
ـ مامانی میخوام بشینم، خسته شدم.
مادر نگاهی به اطراف کرد. هیچ جای خالی نبود. دو سه تا از خانمها به دخترک پیشنهاد کردند که برود و روی زانوی آنها بنشیند. اما او قبول نکرد و با صراحت تمام گفت که میخواهد روی صندلی بنشیند!
دستم را از بازی با شکلاتهای داخل کیفم خلاص کردم. زیپ کیفم را بستم. میدانستم اگر همین طوری بلند شوم، طبق قانون ناگفته مترو، نزدیک ترین مسافر در حوالی من، خودش را روی صندلی خواهد انداخت. این بود که در حالی که دست تکان میدادم مادر دخترک را صدا کردم و گفتم:
ـ بفرمایید اینجا .
مادر، دستش را روی شانه دخترک گذاشت و تقریبا او را به طرف من هل داد، اما با لحن خشک و سردی گفت:
ـ نه خانوم. خیلی ممنون.
از جایم نیم خیز شدم و دخترک مثل گلولهای به سمت من پرتاب شد. در این پرتاب و شتاب، هم خودش سهم داشت و هم مادرش که او را هل میداد.
با شادی و خوشی وصفناپذیری خودش را روی صندلی جابهجا کرد. مادرش هم با همان سماجت و صراحت دخترش، از مسافران دیگر خواست که جمع و جورتر بنشینند تا او بتواند کنار دخترش بنشیند. بالاخره هر دو آرام گرفتند. مادر واقعا خسته بود. چشمهایش به هم میآمد و سرش به سمتی خم میشد. نگاه کردن به بیخوابی و خستگیاش، کلافهام کرد. اما نمیتوانستم این نمایش را رها کنم. نگاهشان میکردم و فکر میکردم که با رسیدن به خانه، این مادر و دختر، چه خواهند کرد. حتما مادر همانطور که لباسهایش را درمی آورد به سمت آشپزخانه میرفت تا شامی سرهم کند. بچه به سراغ عروسکش میرفت و فارغ از تمام آن چه در روز بر مادرش گذشته و او را چنین خسته و وامانده کرده، تا وقت شام، بازی میکرد، غذا میخورد و... میخوابید ؟ با خودم گفتم که نه ! به این زودیها نمیخوابید. بچهای با این همه انرژی مهار نشده، شبها زود نمیخوابد. زن مسنی که در کنار مادر نشسته بود در حالی که دستی به سر مینیاتور کوچولو میکشید، سر صحبت را با مادرش باز کرد. و همه ما زنهای اطراف، گوشمان تیز شد برای شنیدن داستان مادری به این جوانی و بچهای به این شر و شوری.
از سر کار برمیگشت. در یک کارگاه تولیدی کار که نه، بیگاری میکرد. برای تامین کرایه اتاقش، (فقط یک اتاق) و خودش و دخترش مجبور بود روزی دوازده ساعت کار کند. نه! البته که درس و مدرسه را تمام نکرده بود. سر پر شوری داشت که نمیگذاشت حواسش به درس و مدرسه باشد، زود شوهرش داده بودند و بعد از دوسه سال هم کار به جدایی کشیده بود. و حالا او مانده بود و دخترش و نان و امنیتی که هر روز بیشتر از آنها فاصله میگرفت.
ـ پدری، برادری؟
ـ ای بابا... هر کس مشکلات خودشو داره. اگر وضعشون خوب بود که الان این جا نبودم. این همه زن دارن به حرفا و داستان زندگی من گوش میدن. این داستان هر روزمنه توی قطارای مترو.
و همانطور که به قول خودش داستان کهنه و تکراری اش را تعریف میکرد، نگاهش در نگاه خیره من توقف کرد:
ـ خانم حالا پا شدی جا تو دادی به ما، خدا خیرت بده. دیگه چرا اینطوری بهم زل زدی؟!
با من بود؟ یک زن به سن و سال او چطور میتوانست تا این حد تند و صریح باشد؟ همانطور که نگاهش میکردم، گفتم که داستانش، خودش و دخترش برایم جالباند.
ـ یعنی چی که جالبیم. مگه این جا تماشا خونه است. مگه ما داریم نمایش میدیم؟
ـ اینجا تماشا خونه نیست. ولی تو و دختر دارید نمایش میدید. عادت کردی هر روز موقع برگشتن از سر کار، خسته و بیخواب و درمونده از دست یه بچه ی شیطون، یه جایی برای نشستن تو واگن گیر بیاری و قصه زندگی تو تعریف کنی. دوست داری برات دل سوزی کنن.
توی صورتم براق شد. کلمهای در دهانش لغزید، اما بیرون نیامد. همان خانم مسن کنار دستیش، آرام گفت:
ـ ولش کن دخترم .چی کار داری بذار هر چقدر دلش میخواد نگاه کنه. خوب بعد چی شد. مهریه تو تونستی بگیری؟
ـ زن جوان صورتش را از من برگرداند. و بیآنکه جواب زن مسن را بدهد، در صندلیاش بیشتر فرو رفت و چشمهایش را بست.
زن دیگری که در کنار من ایستاده بود، سری تکان داد و در گوشم گفت: که هر روز این زن و بچهاش را میبیند. زن جوان گرفتار اعتیاد هم هست: تازه داستانش داشت به جاهای هیجان انگیز میرسید. نگذاشتی که ...
نگاه خندانش را به نگاهم دوخت و پوزخندی زد. نمیدانم چرا گر گرفتم. انگارکه ناگهان آتشفشانی در سرم شروع به فوران کرد؛ نمایش غمانگیز هر روزهای که در این واگن تکرار میشد اما قسمت هیجانانگیزش، هرگز برای این تماشاگران کهنه و تکراری نمیشد.
زیر لب تکرار کردم: «قسمت هیجانانگیز...»
هر کدام از ما زنهایی که در این واگن، در این لحظه از زمان، در کنار هم نشسته و ایستاده بودیم، میتوانستیم به جای آن زن جوانِ از دست رفته باشیم. با این همه، هر روز منتظر بودیم که او را و نمایش تلخش را تماشا کنیم. کمی با او هم دردی کنیم. برایش دل بسوزانیم و در ایستگاههای مترو، ایستگاههایی که ما را به خانه هامان میبرد و او را به اتاقی در دورترین نقطه شهر، پیاده شویم و وقتی به خانه رسیدیم، برای همسر و فرزندانمان، تعریف کنیم از همان زن جوان همیشگی. حتی ممکن بود یکی از اهالی خانه از ما بپرسد: راستی امروز بازم اون زن و دخترش رو دیدی؟
و ما با بیتفاوتی جواب بدهیم: آره بابا ...
آذر فخری