فرد روانی، به جهان و دیگران چگونه نگاه میکند؟ و ما که خود را حداقل از نظر روانی و روحی سالم میپنداریم چه تفاوتی با او داریم در رویکرد و نگاهمان به هستی و انسان؟ این سلامت، چگونه شناسایی و چگونه تضمین میشود؟ قرار گرفتن دو انسان در شرایط و بستراجتماعی مشترک و نوع عکسالعملی که هر کدام نشان میدهند، آیا سنجه مناسبی است برای تائید سلامت یکی و بیماری دیگری؟ آن شرایط چیست که قرار گرفتن در آن از یکی «فرشته» میسازد و از دیگری «هیولا». و چگونه است که فرشته، هیولا را نه موجودی سزاوار مردن، که آسیبدیدهای شایسته نجات میبیند. حد فرشتگی و هیولاواری ما را چه چیزهایی تعیین میکند؟ ما تا کجا فرشته هستیم و از کجا به بعد، دیگر آسان نیست که فرشته بمانیم یا هیولا بشویم...
انگار که هر کدام از ما، با کدهایی برنامهریزی شده باشیم؛ کدهایی که حدومرز حضور ما در جهان را تعیین میکنند. کدهایی که به حضور ما در جهان معنا میدهند و لاجرم آن را محدود میکنند. حدود هستی ما از همان لحظه زاده شدن و «پوست مند» شدن ما اتفاق میافتد. پوست ما، اولین مرزی است که ما را از جهان و دیگران متمایز میکند و دیگران را وامیدارد که هم حضور ما را بپذیرند و هم به آن احترام بگذارند و از مرزهایش عدول نکنند. به این گزارهها توجه کنید:
ـ قتل دختر جوان در پارکینگ
ـ قتل دختر دانشجو در پل مدیریت
ـ جنایت به خاطر راز مگو
ـ جسدی در شهر
ـ جنایت به خاطر عشقهای پوشالی
این گزارهها، تیترهای صفحه حوادث روزنامهاند در یک روز. خواندن درباره این تعداد جنایت در یک روز، زیاد است؛ زیاد از آن جهت که تکرار این روال، ما را به ورطه «عادت» میکشاند. خبر جنایت برای ما عادی میشود و دیگر نمیترساندمان. خاصیت اخطاردهندگی خود را از دست میدهد، ما دچار این توهم میشویم که چنین حوادث فزایندهای فقط برای دیگران اتفاق میافتد، نوشته شدن و چاپ شدن و سپس خواندن مکرر چنین حوادثی، این حوادث واقعی را تا حد داستانهای جنایی سرگرمکننده، تقلیل میدهد. حالا ما که عادت کردهایم و دیگر چنین تیترهایی جذبمان نمیکند و از خیر خواندن چنین اخباری میگذریم، در کجا ایستادهایم؟ هنوز در زیر پوستمان و در امان هستیم؟ هنوز فرشتهایم؟ میتوانیم تا ابد فرشته و سالم بمانیم؟
رئیس سازمان بهزیستی میگوید در کشور 200 هزار بیمار اختلال روانی مزمن، وجود دارد. این بیماران کجایند؟ آنهایی که در گزارههای بالا، به قاتل و هیولا بدل شدهاند درمیان این 200هزاربیمار، به شمار آمدهاند؟ بسیاری از ما و اطرافیانمان تا از حد و مرز پوست بدن یکدیگر عدول و عبور نکرده باشیم، همچنان فرشتهایم و چون میپنداریم فرشتهایم و فرشتهاند، در برابر یکدیگر احتیاط نمیکنیم. اما اتفاق همچنان و همواره در راه است و ما دقیقا به واسطه همین پوستی که حد و مرزمان را تعیین میکند، آسیبپذیریم و با هر ضربهای، بیحد و مرز میشویم؛ چه با ضربات چاقو و چه با ضرب کلماتی که ما را به حوادث، عادت میدهند و از ترس و اضطرابمان میکاهند.
آذر فخری
جامجم