مردی که جهانی فکر می کرد

اگر می خواستم طبق قاعده عمل کنم ، می بایست قبل از این که سراغ خانواده و دوستان شهید سیدمحمد جهان آرا بروم ، دانسته هایم را درباره او تکمیل می کردم.
کد خبر: ۹۷۴۹۳
اما بدون پیش زمینه ذهنی رفتم و به همین اندک دانسته بسنده کردم که در سال 1333در خرمشهر به دنیا آمد.
از آغازین سالهای نوجوانی فعالیت های دینی و فرهنگی را که عمدتا در مساجد مستقر بودند شروع کرد و در همین سالها نیز به گروه حزب الله پیوست.
این گروه 2سال بعد توسط عوامل ساواک شناسایی شد و محمد جهان آرا یک سال هم زندان را تجربه کرد.
بعد از دیپلم و قبولی در دانشگاه تبریز، به گروه مبارز «منصورون» پیوست و یکی از فعالان روزهای انقلاب بود. وقتی بعد از پیروزی انقلاب به خرمشهر بازگشت ، به همراه دوستانش کانون فرهنگی انقلابیون خرمشهر را پایه گذاری کرد که هدفش حراست از نظام نوپای انقلاب در برابر تهاجمات بود.
جهان آرا سال 58 ازدواج کرد و همان سال هم فرماندهی سپاه خرمشهر و راه اندازی جهاد سازندگی این شهر را به عهده گرفت. مقاومت 45روزه او در خرمشهر معروف است.
بعد از سقوط زادگاهش و عزل بنی صدر و شکست حصر آبادان، در مهر سال 60وقتی به همراه دیگر فرماندهان راهی تهران شد تا گزارش عملکرد سپاه را به رهبر انقلاب بدهند، هواپیمای حامل آنها سقوط کرد و محمد جهان آرا شهید شد قبل از این که پیروزی و آزادی خرمشهر را ببیند. در کوچه پس کوچه های میدان نامجو منزل سیدهدایت جهان آراست.
پیرمرد که حالا حدود 80سال سن دارد می پذیرد که بعد از نماز مغرب و عشا به دیدارش بروم و وقتی می رسم ، او هنوز از مسجد بازنگشته است. غیر از من چند نفر دیگر هم منتظر او هستند. نه این که خبرنگار و نویسنده و محقق باشند؛ نه رهگذرانی که بعد از خدا چشم امید به این خانه بسته اند.
داماد خانواده می خواهد که داخل بروم و مشکلی اگر دارم برای او و خانمهای خانه مطرح کنم. ممکن است حاج آقا دیر بیاید. اما من که مشکلی ندارم ، خبرنگار هستم و او عذرخواهی می کند و توضیح می دهد چون مراجعان حاج آقا زیاد هستند، این طور تصور کرده است.
پیرمرد از مسجد می رسد و زیر نور کمرنگ ماه در حیاط ساده و کوچک خانه اش یکی یکی با آنها که منتظرش بودند صحبت می کند و بعد به داخل خانه هدایت می شوم.
در این خانه هیچ اثری از تابلوفرش یا نقاشی های رنگارنگ نیست. فقط سه قاب عکس از 3شهید هست. سیدعلی جهان آرا، سیدمحمد جهان آرا و سیدمحسن جهان آرا.

مخاطب تنهای بادهای جهان
سیدعلی و سیدمحمد از جوانی فعالیت های مذهبی داشته اند، اینها را ساواک شناسایی کرد و سیدمحمد چون سن و سال کمتری داشت ، یک سال حبس بود، ولی سیدعلی زیر شکنجه ساواک شهید شد. وقتی عراق به خرمشهر حمله کرد، می خواست خوزستان با روستاهایش را 3روزه بگیرد، اما محمد و یارانش 45روز نگذاشتند اینها وارد شهر شوند.
صدام پرسیده بود برای چه نمی روید داخل شهر، مگر اسلحه یا نیروی زیاد دارند؛ جواب شنیده بود که نه نیروی زیاد دارند و نه اسلحه ، جوانان فداکاری دارند و فرمانده شان هم جوانی است به اسم سیدمحمد جهان آرا.
وقتی سیدمحسن اسیر شد و فهمیدند که برادر جهان آراست ، دیگر نه مرده و نه زنده اش را به ما ندادند.

رمز پاک محو شدن
در این خانه که اهالی آن صمیمانه دور هم جمع شده اند، روح 3شهید همیشه حضور دارد. مادر و دختر خانه هم در جریان جنگ مجروح شده اند. فریده جهان آرا یکی از خواهران فرمانده سپاه خرمشهر برادر را در سالهایی به خاطر می آورد که نوجوان بوده است.
محمد برای استراحت موقت به تهران آمده بود. محصل بودم ، مدرسه نمی رفتم. مادر و خواهرم مجروح شده بودند و بی تابی می کردم.
از محمد پرسیدم تا کی باید منتظر باشیم؛ پس جنگ کی تمام می شود که به خانه مان برگردیم و او جواب داد ما مسلمان هستیم و تا وقتی که قصد داریم حکومت اسلامی برقرار کرده و از آن محافظت کنیم ، جنگ تمام ناشدنی است.
الان عراق حمله کرده و ممکن است بعد از آن از جای دیگری ما را اذیت کنند و ما تازه اول راه هستیم. این حرف او موجب ایجاد یک تحول درونی در من شد تا آنجا که در همه امورات زندگی ام کاربرد دارد و با یادآوری اش آرامش پیدا می کنم و به این فکر می کنم که باید برای اصول انسانی تا همیشه مبارزه کنیم.»

امکان پرنده شدن
دوستی و آشنایی علیرضا بصیرزاده با سیدمحمد جهان آرا به سالهای نوجوانی و دوره دبیرستان بازمی گردد و وقتی که در گروه حزب الله عضو شده و هر دو دستگیر شدند، در زندان کنار هم بودند و در دوران جوانی هم گروه جدید منصورون را پایه گذاری کردند.
این گروه را با سیدمحمد و سیدعلی برای به هدف رسیدن حکومت اسلامی با توجه به رهنمودهای امام در کنار مردم راه اندازی کردیم که در هر جا مردم حرکت می کنند ما هم حضور داشته باشیم.
دوران جنگ هم باهم بودیم. من معاون استاندار خوزستان و مسوول پشتیبانی جبهه بودم و او فرمانده سپاه خرمشهر. آخرین بار او را در همین شهر زادگاهش دیدم که در محاصره بود.
از بنی صدر شکایت می کرد که خیانت می کند و امکانات به ما نمی رساند. برای آزادی خرمشهر خیلی کوشید و هرچه در توان داشت گذاشت. نه به این دلیل که خرمشهر زادگاهش بود؛ چون او محلی فکر نمی کرد، حتی ایرانی هم به مفهوم کوچک سازی اش فکر نمی کرد.
دید او جهانی و اسلامی بود و البته اعتقاد راسخی به ایران اسلامی داشت. خیلی امیدوار بود و به خدا توکل داشت. محمد آدم توداری بود و خیلی از حرفهایش را با خودش برد. نگاهش نافذ و عمیق بود که در انسان تاثیر می گذاشت و احساس و اخلاقش آدم را منقلب می کرد. با سادگی خدمت می کرد.
آنقدر ساده که هرکس او را نمی شناخت ، متوجه نمی شد که او فرمانده جنگ است. چون در قلب سیاهش جا داشت ، کسی از او اطاعت آمرانه نمی کرد. همه چیز صمیمانه بود شاید اگر الان محمد بود، ترجیح می داد در خلوت و انزوا زندگی کند.

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
چرا اسم خرمشهر با خرداد و این هر دو با نام جهان آرا اعتبار پیدا می کنند. چرا هر وقت که صحبت از پیروزی خرمشهر می شود، همه ذهنها به سوی نامی برمی گردد که دیگر در آن روزها نبود... چرا خرمشهر را همه از جهان آرا می شناسند و راز آن مقاومت 45روزه در چیست؛
سیدمرتضی نعمتی زاده هم از دوران نوجوانی دوست و همراه جهان آرا بوده است : در آن سالها با این که نوجوان بود اما مطالعه وسیع و آگاهی دینی بالایی داشت.
انرژی و پتانسیل زیادی هم داشت. در سال 49فعالیت حزب الله را شروع کردیم و این نوجوان 17ساله مهره مهم گروه محسوب می شد. همیشه برگه هایی لابه لای صفحات قرآنش بود که یادداشت هایش را می نوشت.
تقریبا عادتش شده و این ویژگی همیشه با او بود. زندگی او پیش از انقلاب 3دوره داشت. دوران مبارزاتی جهان آرا فرهنگی بود و تا سال 49ادامه داشت. بعد از آن تا سال 51مرحله مبارزات سیاسی او شروع شد که در تشکیلات حزب الله خرمشهر تبلور یافت و دوره سوم از سال 54و تا پیروزی انقلاب که در گروه منصورون فعالیت کرد.
اما 3نکته مهم نتیجه دریافت های شخصی من از زندگی و شخصیت جهان آرا بود.
1-جهان آرا فرد عمیقی بود و کسی نبود که بدون مطالعه وارد قضایا شود. او مسائل فرهنگی ، سیاسی و نظامی را بخوبی درک می کرد و به ریشه بحران توجه داشت. در این مورد هم نقش مهمی ایفا کرد.
2-مورد بعدی مدیریت نظامی او و حماسه 45روز مقاومت خرمشهر بود. این 45روز، مرحله استراتژیک تاریخ جنگ ایران است که مورد عنایت ویژه قرار نگرفته است. مقاومت این گونه با عده و تجهیزات کم در تاریخ جنگهای دنیا بی نظیر است.
3-جلوگیری از پیشروی نیروهای دشمن در خوزستان توسط فرمانده سپاه خرمشهر نیز سومین حرکت استراتژیک این جوان دلاور بود.

و نوشداروی اندوه
و اما راز آن مقاومت 45روزه در شرایط بحرانی بدون تجهیزات نظامی و افراد کم در چیست؛ یک دنیا حرفه بین دیدن و شنیدن / برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن» سردار محمد نورانی که حالا قائم مقام اجرایی جمعیت دفاع از ملت فلسطین در سپاه است ، یکی از کسانی است که به همراه برادر کوچک خود رسول نورانی در آن مقاومت 45روزه شرکت داشت :
«محمد جهان آرا در جامعیت خوبی در مسائل سیاسی ، اعتقادی و نظامی برخوردار بود. خودم شاهد بودم که افرادی چنان دچار نظامی گری می شدند که انسان ها را فراموش می کردند و آنچه این فرد را در تمامی این شرایط سخت همچنان پایبند به اصول انسانی نگه می داشت ، برخورداری از روح عمیق و دیر مذهبی اش بود.
او هیچ وقت تحت تاثیر نظامی گری و شرایط سخت قرار نمی گرفت. حتی وقتی خرمشهر مورد هجوم قرار گرفت نه تنها خودش ، بلکه مجموعه ای از جوانان را هم با روحیه توکل نگه داشته بود و این یکی از مهمترین شاخصه های ایشان است.

و عشق تنها عشق
محمد جهان آرا از الگوی بی بدیلی به نام امام حسین پیروی می کرد. در روزهای آخر آن مقاومت 45روزه که دیگر امیدی به رسیدن تجهیزات نبود، همه بچه ها را جمع کرد و گفت : مطمئن باشید همه ما که اینجا هستیم شهید می شویم. از رسیدن تجهیزات و نیروی کمکی هم خبری نیست.
بنابراین به شما تکلیف نمی کنم. هر کس می خواهد برود، می تواند؛ اما من تا آخرین لحظه می مانم. آنجا بود که بچه ها به گریه افتادند و با او دوباره بیعت کردند و گفتند ما هم با تو می مانیم. اگر محمد هم گرفتار نظامی گری می شد، هیچ کس با او نمی ماند.
ما یک مدرسه را به عنوان مقر خود انتخاب کرده بودیم و از همه گروههای سنی در میان ما آدم بود. از مسن تا نوجوان 13ساله که رسول نورانی برادر شهید من بود. جهان آرا با سن بالاهای گروه ، با احترام برخورد می کرد و نوجوان ها را که دو نفر بودند خیلی دوست داشت. سعی می کرد با شوخی و صحبت از غلبه شرایط بحرانی بر روح آنها جلوگیری کند. از آن جمع که بین 30تا 40نفر بودند، خیلی ها بشدت مجروح شدند، بعضی ها به شهادت رسیدند و عده ای هم جان سالم به در بردند.»

سیاحت در یک حماسه
در جریان درگیری 45روزه دو گروه سپاه به فرماندهی محمد نورانی و رضا دشتی فعالیت می کردند و چند گروه مردمی هم داشتیم که مجموع این گروهها تحت فرماندهی شهید محمد جهان آرا بود.
اینها را منصور مفید می گوید که حالا دیگر داماد خانواده جهان آراست. و به قول خودش نگاهش به او چند بعدی شده است چون محمد را هم در میدان رزم و هم در کانون خانواده دیده است. در روزهای اول درگیری با عده ای از دوستان در مرز خرمشهر محاصره شدیم. خیلی از بچه ها همان جا مفقود شدند.
و جهان آرا به بی سیم چی گفت به بچه ها بگو بیایند پشت بی سیم وصیت هایشان را بگویند و مدام صدای خودش از آن طرف شنیده می شد که می گفت خدایا ذلت را بر ما مپسند و به ما روحیه می داد که استقامت کنید، ما ماموریم به ایستادن که البته ورق جنگ برگشت و بچه ها موفق شدند و با خمینی امام خواندن جهان آرا را بغل کردند و بردند به طرف مسجد جامع شهر. محمد مساله مرگ را مخصوصا برای ما که کم سن و سال بودیم حل کرد. در عین حال از شنیدن خبر شهادت بچه ها خیلی متاثر می شد.
از شهادت رضا دشتی بعد از سقوط خرمشهر که رفته بود برای شناسایی خیلی ناراحت شد. من وقتی خبر شهادت رفیقم رحیم سامری را به او دادم ، گفت کمرم شکست. حسن بزرگ او این بود که همه بچه ها را تک تک می شناخت و هر بار که دوست یکی از ما شهید می شد، او اولین کسی بود که تسلیت می گفت و روحیه می داد.
به ما می گفت هر کدام از شما به هزار عراقی می ارزید نترسید و مقاومت کنید. مهربانی در عین صلابت و اقتدار فرماندهی مهمترین خصیصه محمد بود وقتی که با شهادت بسیاری از بچه ها چند گروه با هم ادغام شدند، دیگر این جهان آرا بود که حضورش در خرمشهر، به همه نیرو و انرژی ایستادگی می داد.

شناسایی راز گل سرخ
«وقت شهادت 32سال داشت. جنازه اش که تشییع می شد، مردم خیلی استقبال کردند و من توقع بیش از این هم نداشتم. شبی که شهید شد، مادرش مشهد بود و خواب دیده بود که محمد لباس سفید بر تن دارد. اسمش در فهرست هواپیما نبود.
چند نفر از کسانی که در آن پرواز بودند، مجروح شده بودند. رفتیم بیمارستان پرسیدیم ، گفتند محمد جهان آرا آخرین کسی بود که سوار هواپیما شد. پدر وقتی آنها را می گوید، فرزندان با اشاره سرگفته های او تایید می کنند.
از حمزه پسر بزرگ محمد صحبت می کند که بسیار شبیه پدر است. از دو فرزند دیگر شهیدش هم حرف می زند. و وقتی دختر خانواده می خواهد خاطراتی از برادر نقل کند، سید هدایت جهان آرا برایم چای می آورد و من شرمنده از این بابت قصد دارم که زحمت را کم کنم ، اما دامادش تذکر می دهد حاج آقا سید است و دستش تبرک و مبادا که بی خوردن این چای از خانه بیرون روم.

فاطمه رحیمی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها