زندگی هر آدمی، یک دفتر خاطرات است. صفحه 15سالگی زندگی هر دختری رنگی دارد. بعضی دخترهای 15ساله دور از چشم دیگران با عروسک هایشان حرف می زنند؛ بعضی ها در 15سالگی خواب می بینند عروس شده اند
کد خبر: ۸۸۷۲۷
، خیلی ها برای پر کردن ظهرهای طولانی تابستان ، کلاس نقاشی و گلدوزی و... می روند، خیلی ها برای دبیرستان رفتن نقشه می کشند، بعضی ها شاعر می شوند و بعضی ها عاشق ، اما دکتر اکرم کریم یار بیست و هفتم خرداد در 15سالگی اش آخرین امتحان را که داد، همه کتابهای دوره راهنمایی اش را جمع کرد و گذاشت توی کارتن.
بعد رفت جلوی آیینه و برای آخرین بار به کودکی اش لبخند زد. روز بعد، او از پشت تور بلند عروسی که روی سرش بود به مرد بلند قامتی نگاه می کرد که ایستاده بود کنارش و در نگاه محجوبش آرامشی بود که بعدها تکیه گاه اکرم شد در سرازیری ها و سربالایی های نفسگیر زندگی.
در صفحه 15سالگی از دفتر زندگی دکتر کریم یار، اکرم تور سپید عروسی را که از روی صورتش کنار زد، دنیای آدم بزرگ ها را دید، بزرگ و بیرحم.
حقوق شوهرش 2هزارتومان بود. قرار شد تو یاغچی آباد، یک خانه اجاره کنند: «زیرزمین بود. 40هزارتومان باید پول پیش می دادیم، 20هزار تومان از کسی قرض کردیم. بقیه را نداشتیم. گفتیم به مرور زمان با اجاره می دهیم.»
خانه برق نداشت ، اما روشن بود. نه این که نور گردسوز خانه را روشن کند یا مهتاب به تاریکی زیرزمین رحمش بیاید، بلکه وقتی شوهرش می آمد، زیرزمین تاریکشان قصر نور می شد برای اکرم.
خانه آب هم نداشت ، اما پاک بود. مرد زیارت عاشورا که زمزمه می کرد، اکرم می نشست کنارش گوش می داد و آهسته آهسته با شوهرش می خواند. مرد زیاد زیارت عاشورا خوانده بود، شبهای عملیات گاهی تو سنگرهای بی مهتاب و بی آب: «شوهرم، آقای اخلاقی جانباز هستند. هم جسمی ، هم اعصاب و روان.»
زندگی آنها ساده بود. زینت زیرزمینشان یک فرش 12متری بود. مهمترین دارایی شان کتابهای شوهرش بود. اکرم روزها که بی حوصله می شد، می نشست گوشه اتاق کتابهای شوهرش را می خواند.
ادبیات عرب ، شرح و تفسیر، قصص قرآن: «گاهی هم قرآن حفظ می کردم. از کتابهای درسی شان خوشم آمده بود.»
در آخرین خط از صفحه 15سالگی ، اکرم به شوهرش گفت : «دوست دارم درسم را ادامه بدهم.» مرد مثل همیشه لبخند زد. گفت : «کمکت می کنم.» 3ماه مانده بود سال تحصیلی تمام شود که اسمش را در کلاسهای شبانه مدرسه ای در نازی آباد نوشت : «کلاسها از یک بعدازظهر شروع می شد تا 8شب. دیر رسیده بودم. 3ماه فرصت کمی بود اما بالاخره توانستم سال اول دبیرستان را تمام کنم.»
***
صفحه 15سالگی اکرم هنوز ورق نخورده بود که اولین پسرش به دنیا آمد: «محمدجوادم حالا 17ساله است.» اکرم وقتی به صفحه 17سالگی زندگی خودش رسید، دومین پسرش هم به دنیا آمده بود: «دیرتر از سال تحصیلی ، به درس خواندن می رسیدم. چهارم دبیرستان هم دیر ثبت نام کردم. وقت امتحانات ترم اول بود، اما امتحان دادم و قبول شدم.»
اکرم همان سال برای دانشگاه هم درس می خواند. پسر کوچکتر را خودش در خانه نگه داشت، اما محمدجواد باپدرش اداره می رفت: «بعضی شبها بیشتر از 4ساعت نمی خوابیدم.»
صبحها بعد از نماز صبح درس می خواند. ظهرها که محمدجواد برمی گشت ، اکرم تست می زد. سختی کار فقط خواندن کتابها نبود، قیمتها بیشتر از خواندن و تست زدن نگرانش می کردند: «روزی شاید 2هزار تا تست می زدم. کتابها گران بودند، حقوق شوهرم کم ؛ اما اگر کتابی می خواستم به 2بار گفتن نمی رسید. هر طور بود تهیه می کردند.»
***
اولین خط از صفحه 18سالگی دکتر کریم یار با یک خاطره شروع می شود: «همسرم با دسته گل و شیرینی آمدند خانه. خبر قبولی ام در دانشگاه را به من دادند.»
نه اکرم ، نه شوهرش هیچکدام تعجب نکرده اند: «توکل کرده بودم به خدا. مطمئن بودم قبول می شوم.» خیلی ها وقتی مهر قبولی رشته پزشکی می خورد روی صفحه 18سالگی زندگی شان ، صاحب تمام دنیا می شوند. اکرم ولی حس کرد در شروع یکی از سربالایی های نفسگیر زندگی ایستاده است : «سختی تازه شروع شده بود.»
او می گوید درد قرمز است، سختی زرد، شفا ولی سبز است. اکرم سالها غربت را در شهرستان تحمل کرد که زردی روزهای سخت بگذرند تا سرخی درد دیگران را رنگ سبز بزند: « 4سال از دوران تحصیلم را از همسرم دور بودم. شرایط ایجاب می کرد ایشان تهران باشند من شهرستان.»
همه صفحه های دفتر زندگی اکرم پس از 18سالگی رنگ زرد و سبز گرفتند. کتابهای قطور آرام آرام کمر کتابخانه اش را خم کردند: «کتابهای پزشکی هر 4سال یکبار تجدید چاپ می شوند که هر پزشکی باید نسخه های جدید کتابها را داشته باشد؛ کتابها زیادی گران بودند، برای خریدشان همسرم مجبور می شد پول قرض بگیرد.»
تلخ ترین خاطره اش از بخش داخلی است ، در صفحه بیست و چند سالگی زندگی اش: «گاهی حتی فرصت افطار کردن هم نداشتیم. ساعت 11شب تازه می رسیدیم به سفره افطار؛ البته اگر مریض اورژانسی نبود.»
مرضها در صفحه های کاهی کتابهای اکرم هر روز بیشتر شدند. گاهی روی کتابها خوابش می برد. روزها با کتابهای جیبی اش تو راهروهای بخشها می آمد و می رفت. اگر کشیک نبود تا 8شب بیمارستان می ماند. گاهی اما مهلتش برای در خانه ماندن 2شب می شد تا 6صبح: «همسرم می گفت همین 4ساعت هم در خانه باشی، خستگی ات کمتر می شود.»
خستگی اش تو همان 4ساعت هم کم می شد. شبها وقت خانه آمدن ، کتابهای جیبی را توی جیب روپوش سپیدش جا می گذاشت. توی خانه وقت استراحت کردن نداشت. باید به پسرها دیکته می گفت. مشق شبشان را نگاه می کرد. صورت مساله های ریاضی برایشان می نوشت.
وقت خواب برایشان قصه می خواند. بعد نوبت می رسید به پخت و پز، شستشو و مرتب کردن خانه. شب روی کتابهایش خوابش می برد و صبح دوباره کتابهای جیبی قطور می آمدند سراغش: «کلاس زبان نرفته بودم، اما از همان روز اول سعی کردم همه کتابها را به زبان اصلی بخوانم. اول سخت بود. ترجمه هر صفحه گاهی 2ساعت طول می کشید. بعدها آسان شد.»
***
صفحه های بیست و چند سالگی اکرم که ورق بخورند، صفحه سی و سه سالگی اش هنوز نیمه کاره است. درس خواندن را قصد ندارد به این زودی ها تمام کند: «همسرم مشتاقند تخصص بگیرم. خودم هم خیلی دلم می خواهد.»
در مطب گاهی اگر فرصت کند کتابهای قدیمی اش را ورق می زند. پس از نهج البلاغه و قرآن ، کتاب جیبی ورق ورق شده هریسون ، تنها کتابی است که روی میزش میهمان همیشگی شده است.
اکرم از سختی نمی ترسد. زردی همه روزهای سختش با شفا و لبخند بیمارانش ، طیف سبز می گیرند. دکتر کریم یار برای بیمارانش حدیث کسائ نذر می کند: «به نیت 5تن ، 5بار.»
حدیث کسایی که نذر می کند، همیشه جواب می دهد: «خیلی وقتها علم توجیهی برای شفا ندارد.» دستهای اکرم برای رحمت الهی از آسمان پل می زنند: «پزشکی را انتخاب کردم که واسطه شفا بشوم بین خدا و بنده هایش.»
با این همه مطبش هنوز خلوت است. «توکل کرده ایم به خدا. ان شاءالله می آیند.» مطب زدن در صفحه 33سالگی زندگی اکرم اصلا آسان نبوده است ؛ اما او و شوهرش به سختی ها عادت کرده اند: «10میلیون تومان وام گرفته ایم با ماهی 500هزار تومان قسط. اگر نیایند مجبوریم مطب را ببندیم.»
اقساط 500هزار تومانی روی صفحه 33سالگی زندگی اکرم سنگینی می کنند، اما از سود کارش که سوال می کنیم می خندند: «اگر سود مادی فقط مدنظرتان باشد، نه. پزشکی عمومی سود مادی ندارد، اما معنوی چرا.»