در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندگی ما شروع شد، همه چیز بهخوبی میگذشت تا این که غول مشکلات سایه سیاهش را بر زندگی ما انداخت. شوهرم تحت تاثیر این مشکلات به اختلالات و بیماری روانی مبتلا شده بود، بیماریای که دنیای او را آشفته میکرد و وقتی سراغش میآمد دیگر من و فرزند دلبندش را هم نمیشناخت.
او با خود هم بیگانه میشد و خودزنی میکرد و این کار بارها تکرار شد. من که به تحصیل علاقه داشتم موفق شده بودم لیسانسم را بگیرم، اما نمیتوانستم به دلیل بیماری همسرم کار کنم.
گاهی از وضع شوهرم خسته میشدم و از این که تکیهگاهش بودم احساس خوبی نداشتم. من که زن بودم و از جانب همسرم نیاز به توجّه داشتم، باید آرزوهای خود را به فراموشی میسپردم و تسلیم محض سرنوشتی میشدم که او و شاید هم خودم برای زندگیام رقم زده بودم.
انگار همه آرزوهایم بر باد رفته بود. نمیدانم چرا پیوسته به دنبال یک معجزه، یک جادو، یک نوشدار یا چیزی بودم که بتواند خوشبختی را مثل معجزهای در یک چشم برهم زدن برایم مهیا کند. شبها و روزهایم در همین خیال سپری میشد و هر روز درماندهتر از دیروز میشدم.
یک روزکه بسیار احساس خستگی داشتم برای اولین بار، گوشیام را برداشتم و بیهدف شمارهای گرفتم، مردی گوشی را برداشت او مانده بود که من چه کسی هستم. قلبم مثل گنجشکی که در دستان صیاد اسیر باشد میتپید و عرق شرم بر پیشانیم خودنمایی میکرد.
مِن مِنکنان با او همکلام شدم. آن مرد که متوجه اضطرابم شده بود با نرمی و تشویقهای کلامیاش توانست ماهرانه مرا به حرف آورد.
مانند فردی که در جزیرهای گرفتار شده و کشتی نجاتش را یافته، شروع کردم برایش درد دل کردن و آن مرد ناشناس با خونگرمی به سخنانم گوش میداد .
همدلی و همراهی او سبب شد من از سیر تا پیاز زندگیام را برایش بگویم و او با گوشی شنوایی که داشت لحظهلحظه از التهابم میکاست و آبی بر آتش درونم میریخت. خیلی وقت بود که احساس سنگینی میکردم و بغضم ترکید و آرام گرفتم.
آن روز گذشت، با سخنان آن جوان نیرویی دوباره گرفتم. بلند شدم تا زندگیام را بازسازی کنم و به خود و فرزند و همسرم برسم. تا مدتی با انرژی سخنان آن مرد، در زندگیام میجوشیدم و میخروشیدم .
هر گاه موج مشکلات به سویم میآمد سراغ تلفن میرفتم تا با او درد دل کنم و از او راهکار بخواهم. آن مرد برایم مثل آینهای شده بود که میتوانستم خودم را در آن بهتر از گذشته ببینم.
تماسهایم زیاد شده بود و به او عادت کرده بودم، صدایش به من آرامش میداد و هرگاه احساسم را با او ابراز میکردم و میخواستم با او رابطه حضوری داشته باشم، مرا از این کار باز میداشت و میگفت تو شوهر داری و فقط باید هنگامی که ناامید بودی و احساس بدی از زندگی داشتی با من تماس بگیری و من هیچ گاه به ارتباط دیگری با تو فکر نخواهم کرد و تو نیز باید همین گونه فکر کنی و هرگز به همسرت خیانت نکنی.
او بر این حرفش اصرار داشت تا این که یک روز وقتی میخواستیم تماسمان را قطع کنیم جملاتی عاشقانه به من گفت. در پوست خود نمیگنجیدم. میدانستم که توانستهام او را شکار کنم. مثل شکارچی بودم که آهوی زیبای رویاهایم را پس از مدتها در کمین نشستن، در کمند دلبری اسیر کرده بود.
از آن روز به بعد دایره تماسهایم گسترده شد ودیگر هیچ خط قرمزی را رعایت نمیکردم.
او همیشه میگفت در تب عشق من میسوزد و بدون من زندگی برایش معنا ندارد.
او مدیر یک شرکت خصوصی بود و گاهی از شهرش برای ماموریت به تهران میآمد و میتوانستیم همدیگر را ببینیم و ساعاتی با هم باشیم و همسرم هم به دلیل شرایط شغلیاش همیشه در سفر بود و از این جهت هیچ گونه نگرانی
نداشتم.
وقتی در تنهایی خدا را یاد میکردم، از خودم و خدا خجالت میکشیدم و هنگامی که به همسر و فرزندم نگاه میکردم از آنان هم خجالت میکشیدم. شبها هنگامی که میخواستم فرزندم را در خواب کودکانهاش ببوسم تنم میلرزید و با خود میگفتم اگر فرزندم بفهمد که مادری مثل من داشته چه خاکی برسرم کنم.
یک روز او برای ماموریت به تهران آمد خواست همدیگر را ببینیم و در محل همیشگی قرار گذاشتیم. وقتی به محل قرار رسیدم به من پیشنهاد داد که به آپارتمان دوستش برویم اما من با ترس و صدای لرزان به او گفتم همین جا در پارک بهتره ولی او گفت زود میرویم و برمیگردیم، کاری دارم و باید یک سری به آنجا بزنم و مدارکی را از دوستم بگیرم.
با هم روانه آپارتمان دوستش شدیم. در مسیر میگفت اگر فرزند نداشتی، از تو میخواستم از همسرت جدا شوی و با من ازدواج کنی. وارد آپارتمان که شدیم، فهمیدم دروغ گفته و هیچ خبری از دوستش در آنجا نیست و به ناگاه خودم را در چنگ گرگ گرسنهای اسیر دیدم.
هنگامی که دید به خواسته سیاهش تن نمیدهم با من گلاویز شد و زیر ضربات مشت و لگد تاوان خیانت خود را میدادم. بعد از آن، دیگر سراغ من نیامد. من مانده بودم و رو سیاهی در برابر خودم، همسرم، فرزندم و خدای خودم.
همیشه خودم را سرزنش میکنم و میدانم خودم مقصر این روسیاهی بودم و در این مدت مرد جوان مثل گرگی در لباس میش مرا فریب داده بود.
هشدار
کارشناس روانشناسی معاونت اجتماعی پلیس استان مرکزی در اینباره هشدار داد. در جهان کنونی برقراری ارتباطات معقول و مشروع ضرورت داشته و از لوازم لاینفک زندگی اجتماعی است، اما آنچه میتواند به این مشروعیت لطمه بزند روابط بیضابطهای است که میتواند پایههای روابط اجتماعی را سست کند، زیرا چنین روابطی ضربه جبرانناپذیری بر عفت عمومی و زندگی شخصی و دینی انسان وارد میکند.
بیبند و باری در معاشرتها باعث گسستگی و اختلاف در نظام خانوادهها و تضعیف مبانی دینی و مذهبی میشود، این در حالی است که شایعترین آفت آزادی بیحد و حصر روابط میان دختر و پسر بهوجود آمدن عشق و عاشقیهای گاه خطرناک است که هماکنون برخی خانوادهها با عوارض آن روبهرو هستند، حتی با پیشروی این معضل در بین متاهلان زندگی مشترک بسیاری از زوجها نیز در معرض آسیب قرار گرفته است .
«خیانت» زیانآورترین عمل در یک ارتباط است که نه تنها منجر به صدمههای غیرقابل جبران به طرفین میشود، بلکه اعتماد و اطمینان کسی را که مورد خیانت قرار گرفته، نسبت به افراد دیگر از بین خواهد برد. بدیهی است در برخی از موارد، زندگی زناشویی دارای کاستیهایی است که اگر شناسایی و به کمک روانشناسان و کارشناسان مربوط اصلاح شود، مشکلات تا حد زیادی قبل از این که بنیان خانواده متلاشی شود، حل خواهد شد. نباید از این مشکلات فرار کرد و باید به دنبال راهی برای حل آن بود. پناه بردن به روابط فرازناشویی نه تنها مشکلی را حل نمیکند بلکه مشکلی کوچک در زندگی را به بحرانی غیرقابل حل تبدیل میکند.
سید مجتبی میریهزاوه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: