دستفروش‌های برج ایفل و پلیس اسب سوار

«احسان نوروزی» مترجم جوانی است که تحت تاثیر «سفرنامه حاج سیاح» ـ جهانگرد بزرگ اهل محلات که در اوایل قرن نوزدهم، 18 سال از عمر خود را در سفر به اروپا و آمریکا سپری کرده ـ در سال 2010 میلادی، یعنی حدود یک قرن بعد، بار سفر بسته و با کمتر از 2000 یورو راهی اروپا می‌شود.
کد خبر: ۸۵۴۴۹۲

متن پیش‌رو، بخشی از دیده‌های او از برج ایفل در پاریس است که در سفرنامه‌اش «سفر با حاج سیاح» آن را بیان کرده، در توصیفات نوروزی هویدا می‌شود که برخورد با دستفروشان و زد و خورد ماموران با آنها مخصوص ایران نیست و حتی در پاریس، برخوردهای شدیدتری با هم‌صنفان آنها صورت می‌گیرد. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم تا خودتان واقعه دقیق‌تر را بخوانید.

«پاریس به عنوان «عروس شهرها» در نیمه قرن نوزدهم به حجله رفت. تا پیش از آن، پاریس شهری متراکم، کثیف و گل‌آلود بود که هنوز جاهایی از آن از قرون وسطی دست نخورده باقی مانده بودند نمونه‌اش محله نزدیک کلیسای نوتردام که توصیفش را می‌توان در اثر ویکتور هوگو جست‌وجو کرد. اگر بخواهیم رد تاریخ پاریس را در همان ادبیات بگیریم، بهترین نمونه توصیف دگرگونی پاریس و واکنش به آن در ده‌های 1850 و 1860 را می‌توان در آثار بالزاک و بعدتر به شکلی فزاینده‌تر در آثار بودلر یافت.

نیم ساعتی که پیاده گز می‌کنم، بعد از عبور از قبرستان مونمارت به خود محله مونمارت می‌رسم، منطقه‌ای بر بلندی‌ای در شمال که تقریبا مشرف به پاریس است و در اوایل قرن، مرکز عیش و عشرت پاریسی‌های لولی‌وش بوده است. آنجا انبوه دستفروش‌ها هم ایفل کوچک می‌فروشند، منظره‌ای که در همه اماکن توریستی پاریس تکرار می‌شود.

در کوچه پس‌کوچه‌های مونمارت ساندویچ کالباس و پنیر می‌خورم و باز هم مسیر جنوب را می‌گیرم و می‌روم و بدون این‌که متوجه شوم به کنار رود سن می‌رسم. از کنار کمدی فرانسز (تئاتر مشهور پاریس) رد می‌شوم و هرم موزه لوور جلویم پدیدار می‌شود. فکر می‌کنم تفاوت در همین است شاید، هرم‌های مصری قرار بوده رازآمیز باشند ولی این هرم‌های شیشه‌ای حاصل نگاه عصر روشنگری‌اند، می‌گذارند آفتاب به داخلشان بتابد تا همه چیز زیر نور عقل شکافته شود.

بعدازظهر است و قاعدتا چندان وقتی نمانده که درست و حسابی به لوور سر بزنم، بنابراین سیاحت لوور را موکول می‌کنم به روزی دیگر و در امتداد رود سن می‌روم و چشم می‌گردانم تا شاید کتابفروشی را پیدا کنم. آدرس دقیقش یادم نیست ولی می‌دانم حول و حوش کلیسای نوتردام است و نزدیک محله سن‌ژرمن. از یکی دو نفر سراغ کتابفروشی را می‌گیرم ولی کسی آن را نمی‌شناسد. بعدتر می‌فهمم درست نشانی را نپرسیده‌ام چون به جای کلمه لیبرر یا کتابفروشی از کلمه بیبلیوتک یا کتابخانه استفاده کرده‌ام. از دور اما سر و کله ایفل پیدا می‌شود و هرچند برایم جذاب نیست، راه می‌افتم سمتش تا رسم سیاحت پاریس را به جا بیاورم.

چون در محله سن‌ژرمن هستم، به امید این‌که این همنوایی نام محله و موسیقی به معجزه‌ای بینجامد، همین طور که به موسیقی گوش می‌دهم، راه می‌روم، ناگهان کسی کنارم خم می‌شود و چیزی را از زمین برمی‌دارد، یک حلقه طلایی. پسر جوان که این حلقه را برداشته، می‌گیرد سمتم و می‌پرسد مال توست، می‌گویم نه. نشانم می‌دهد و می‌گوید رویش کنده‌کاری است، سر تکان می‌دهم و می‌خواهم بروم که می‌گوید ببین، این حلقه برایم تنگ است، تو نمی‌خواهی‌اش؟ می‌گویم نه. می‌پرسد نامزدی نداری که به او بدهی، می‌گویم نه. حدس زده‌ام که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و احتمالا می‌خواهد آن را به من قالب کند. راهم را می‌کشم و می‌روم سمت ایفل.

یکی دو بار از روی پل‌های رود سن رد می‌شوم و باز که به سمت ایفل برمی‌گردم، خانم تپلی خم می‌شود و از کنارم حلقه‌ای برمی‌دارد و وانمود می‌کند که آن را پیدا کرده است و می‌گیرد طرفم. این‌بار دیگر خنده‌ام می‌گیرد، گویا این حقه‌ای متداول برای قالب کردن حلقه‌های طلایی رنگ بدل به توریست‌هاست. سر تکان می‌دهم و پیش خودم فکر می‌کنم دست‌کم برای قالب کردن جنس‌شان سعی می‌کنند با شعبده‌بازی و استفاده از هاله جادوی پاریس، توریست‌ها را سر کیسه کنند. سر سوزنی خلاقیت.

زیر ایفل غوغاست، خلایق از هر ملتی جمع‌اند و همه‌شان هم طوری به هم نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند که انگار می‌خواهند مطمئن شوند بقیه هم به اندازه آنها خوشحال‌اند. همگی به این مهم‌ترین نماد گردشگری اعیانی رسیده‌اند و همدیگر را می‌پایند که ای خلایق! شاهد رستگاری ما هستید آیا؟ لحظه‌ای ابدی که قرار است در عکس‌هایشان ثبت شود و بعد احتمالا با لاف و گزاف بر در و دیوار خانه‌هایشان بیاویزند.

به یک‌باره صدها دستفروش سیاهپوست، این انبوه ایفل‌فروش‌ها، به آنی بساط‌شان را جمع می‌کنند و می‌دوند سمت خیابان‌های اطراف. گردشگران مبهوت می‌مانند که چه شده، احتمالا می‌ترسند که کسی بمبی آن اطراف کار گذاشته باشد. پلیس دنبالشان افتاده که بساط‌شان را جمع کند. دو پلیس اسب‌سوار، یکی‌شان زن، تاخت می‌رود سمت چند دستفروش که سعی می‌کنند خودشان را میان توریست‌ها گم و گور کنند. بالاخره یکی‌شان را شکار می‌کند، در حالی که حتی از اسب پیاده نمی‌شود، بی‌سیم می‌زند و ماشینی از همان نزدیکی می‌آید، اوراق و کیسه مرد نگون‌بخت را وارسی می‌کنند، زیر چشمان نظاره‌گر و پلیس اسب‌سوار که الان موضوع عکس‌های گردشگران شده، در نهایت دستفروش را سوار ماشین می‌کنند و می‌برند، دو پلیس اسب‌سوار هم کمی سر پل چرخ می‌زنند و بعد یورتمه‌کنان دور می‌شوند.

کمی کنار پل قدم می‌زنم به هوای این‌که شاید کتابفروشی «شکسپیر و شرکا» را پیدا کنم، ولی خبری از آن نیست. بی‌خیال می‌شوم و برمی‌گردم خانه رضا، دوستم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها