در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آنتوان دوسنت اگزوپری خالق شازده کوچولو
نویسنده کتاب معروف شازده کوچولو؛ یکی از مشهورترین خلبانان گمشده تاریخ بشریت است که برای همیشه راز سرنوشتش سر به مهر ماند.
اگزوپری در31 ژوئن 1944 در یکی از پروازهای اکتشافیاش با یک فروند هواپیمای غیرمسلح در آسمان فرانسه از جزیره کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد، اما در این پرواز به شکلی مرموز ناپدید شد و دیگر هیچ اثری از او یافت نشد، اما از طرفی چون این اتفاق درست همزمان با دورانی بود که ارتش متفقین با گشایش جبهه دوم، حملات خود را آغاز کرده بود، بیشتر فرضیات بر این اساس بود که وی مورد اصابت گلوله متفقین قرار گرفته است.
با وجود بررسی و تحقیقات متعدد پیرامون ناپدید شدن وی، دلیل سقوط هواپیمایش هیچ گاه مشخص نشد اما در اواخر قرن بیستم پس از پیدا شدن لاشه هواپیمایش اینگونه به نظر رسید که برخلاف باور همگان، اگزوپری هدف آلمانها واقع نشده است؛ چراکه روی لاشه هواپیما هیچگونه اثری از برخورد تیر دیده نمیشد و احتمال اینکه سقوط هواپیما به دلیل نقص فنی بوده قوت گرفت.
البته وی یک سال قبل از ناپدید شدنش در نامهای از وضعیت مالی نابسامان خود گفته و همسرش را زن ولخرجی خوانده بود که او را از یاد برده است. او در این نامه نوشته بود: «... حتی یک پیراهن سالم بدون سوراخ هم ندارم. نه جوراب، نه کفش، نه هیچ چیز... و سپس تو با آن جامههای نو راه میروی... فکر میکنم بدون من شادتر خواهی بود، من نیز آرامش را در مرگ مییابم.»
علاوه بر این نامه، نزدیکان وی از خبر ناپدید شدن آنتوان خیلی تعجب نکردند چراکه پیش از آن بارها جمله «اگر ناپدید شدم، غصهای نخواهم داشت» را از زبان وی شنیده بودند.
وی حتی پیش از ناپدید شدن در جواب سوال گزارشگری که از او درباره بهترین راه مردن سوال کرده بود، پاسخ داد که سقوط در آب بهترین راه مردن است، چراکه در آن به رویا میروید و مرگ را احساس نمیکنید!
به همین دلیل خیلیها پرواز 31 جولای اگزوپری را خودکشی برای رهایی از معشوقی که او را نمیفهمید، میدانند.
هنری اوری
در میان تمام افراد فهرست ما که پایان مجهولی داشتهاند، هنری اوری تنها شخصی است که خیلیها را با ناپدید شدنش خوشحال میکند.
هنری، دزد دریایی بدنامی بود که در بین مردم به خشونتطلبی شهرت داشت. وی با کشتی و پنج قایقی که در اختیار داشت به مدت یک سال بر دریای اطراف دماغه امید نیک فرمانروایی کرد. بزرگترین غارت وی را میتوان دزدی از «گنگ ـ آی ـ سوای»؛ قسمتی از کاروان بزرگ قوم مغول دانست. کشتی وی در این دزدی بزرگ پیش از رسیدن دیگر کشتیهای مغول در یک نصف روز توانستند با آنها بجنگند و شکستشان بدهند. سرانجام پس از غارت کشتی مغولان، اوری و افرادش با مقدار زیادی غنیمت طلا و نقره به ارزش 600 هزار پوند راهشان را از آنها جدا کردند.
آنها به هر سرزمینی که میرسیدند با رشوه دادن به فرمانداران و داد و ستد با آنها، اقدام به راضی نگهداشتن افراد آن منطقه میکردند، اما در کمال تعجب با وجود توجه ویژهای که به آنها میشد، سرانجام هنری و بسیاری از افرادش به شکل مشکوکی ناپدید شدند. بعضی بر این باورند که آنها در جایی، کشوری مستقل برای خود ساختهاند. برخی دیگر معتقدند که آنها با هویتی جعلی به عنوان اشراف تا پایان عمر زندگی کردهاند و در آخر برخی نیز بر این باورند که اوری یک سال بعد در فقر درگذشته است.
اما تنها چیزی که همه مردم به اتفاق از آن اطمینان دارند این است که سالها بعد داستان سرنوشت هنری و گروهش ، سناریوی بسیاری از تئاترهایی که سرانجام افراد تبهکار را به نمایش میگذارند، بوده است.
فلیکس مانکلا و رابرت ویلسون
ماجرای گم شدن این دو خلبان آمریکایی از آن دست معماهای بیجوابی است که بسیاری از نویسندگان را به نوشتن پایان سرنوشت آنها ترقیب کرد. سال 1953 ستوان مانکلا و ستوان ویلسون توسط هواپیمای F-89-C اسکورپین به ماموریتی برای تعقیب هواپیمایی ناشناخته که از مرزهای کانادا آمده بود، فرستاده شدند. آنها بالای دریاچه میشیگان بودند و ستوان ویلسون که مسئول رادار بود سعی بر این داشت که هواپیمای ناشناخته را دنبال کند. از طرفی دیگر در پایگاه نیروی هوایی مدیسون، مسئولان رادار تلاش میکردند هواپیمای آنها را در تعقیب هواپیمای ناشناخته یاری دهند. در همین زمان ناگهان مسئولان پایگاه نیروی هوایی دو نقطه را روی صفحه رادار مشاهده کردند که با هم ادغام شده و سپس یکباره هردو محو و ناپدید شدند. در کمال ناباوری پس از این اتفاق، دیگر هیچ تماسی از هواپیمای ستوان ویلسون در پایگاه دریافت نشد. به دنبال این ماجرا، پایگاه به سرعت چندین هواپیما برای یافتن هواپیمای ستوان ویلسون اعزام کرد، اما هیچ کدام نتوانستند اثری از آن بیابند. اگرچه بیانیه نیروی هوایی درباره اتفاق رخ داده این بود که ستوان مانکلا هنگام پرواز دچار سرگیجه شده که منجر به از دست رفتن کنترل هواپیما و سقوط آن شده است. هواپیمای ناشناسی هم که آنها به دنبالش بودهاند متعلق به نیروی هوایی کانادا بوده است، اما بعد از آن بلافاصله کانادا این خبر را تکذیب و اعلام کرد که هیچ هواپیمایی از نیروی هوایی آنها در آن منطقه نبوده است.
حال اگر ادعای کشور کانادا صحت داشته باشد پس به راستی چه اتفاقی برای این دو خلبان افتاده است؟
کاپیتان جان فرانکلین
کاپیتان جان فرانکلین و گروهش در سال 1845 به قصد یافتن راههای جدید و آسانتر برای رسیدن به آلاسکا از طریق دریا، انگلیس را به مقصد کانادا ترک کردند، اما چیزی که باعث به دردسر افتادن آنها شد، انتخاب مسیر قطب شمال برای رسیدن به مقصد بود.
جالب است بدانید سرنوشت شوم، درست زمانی که آنها در انتهای سفر خود بودند گریبان گروه فرانکلین را گرفت. آنها در اواخر راه در آبهای قطبی نزدیک کانادا در بین یخها متوقف شده و تمام سرنشینان دوکشتی به شکل اسرارآمیزی گم شدند و هیچ کس نتوانست ردی از آنها پیدا کند.
سرانجام 12 سال بعد؛ همسر کاپیتان فرانکلین یک گروه جستوجو را برای یافتن حقیقت به سمت قطب اعزام کرد. آنها یک سال پس از اعزام،قایق متعلق به کشتی کاپیتان جان فرانکلین را در جزیرهای یافتند. پس از جستوجوی اطراف قایق متوجه خانه سنگی کوچکی شدند که با ورود به آن و یافتن یک دفترچه خاطرات مشخص شد خانه و قایق متعلق به یکی از اعضای بازمانده از گروه فرانکلین بوده است.
آنها پس از ورق زدن دفترچه با این متن روبهرو شدند: «19 ماه پیش یعنی در ماه سپتامبر 1846 به این جزیره رسیدیم. کشتیهای ما به محاصره یخها در آمده بودند. همه مرده بودند و تنها 25 نفر زنده ماندند که حال عمومی آنها بسیار بد بود. 11 ژوئن 1847 کاپیتان جان فرانکلین درگذشت. ما دو روز پیش از کشتیها خارج شدیم، تنها راه نجات ما این بود که با پای پیاده از این منطقه برویم.»
اما سوالاتی که پس از پیدا شدن این دفتر مطرح شد این بود که چرا ملوانان کشتی پس از خروج از آن در حال مرگ بودند؟ با توجه به این که کاپیتان فرانکلین بهترین نقشههای آن منطقه را داشت، پس چرا او راه را به اشتباه رفت و در میان یخهای قطبی اسیر شد؟
سالها بعد متخصصی با آزمایش کردن تار مو و استخوانهای اجسادی که بعدها پیدا شد، پرده از این راز سر به مهر برداشت. وی دریافت مقدار بسیار زیادی سرب در بدن این افراد وجود داشته است. او اعلام کرد بستهبندی مواد غذایی در گذشته با درهای سربی بوده است و چون سفر گروه فرانکلین به درازا انجامیده این سرب وارد غذاها شده و به بدن آنها انتقال پیدا کرده است واین امر باعث مرگ تدریجی همه اعضای گروه شده است.
لژیون نهم
ماجرای اسرارآمیز لژیون نهم مربوط به گروهی سازماندهی شده و پر سفر از 4000 مرد جنگی است که برای دفاع از رم در نزدیکی شهر پمپی گرد هم آمدند. آنها با این هدف در سراسر اروپا به جنگ پرداخته و پیش رفتند تا جایی که سرانجام سر از اسکاتلند، درست جایی که در آن به کلی ناپدید شدند، درآوردند. پس از این اتفاق شایعات و داستانهای نقل شده در باب این موضوع و اینکه سرانجام چه بر سر این ارتش آمده، سالهای سال سوژه بسیاری از کتابها و فیلمهای تاریخی در سراسر جهان بوده است. در یکی از معروفترین داستانهای علمی ـ تخیلی که درباره این رخداد ساخته شده، وقایع عجیب و هیجانانگیز زیادی ازجمله آدمربایی، پیچ و تاب زمان و اتفاقاتی که منجر به ساخته شدن رم جدید در یک جهان بیگانه میشود به داستان اصلی افزوده شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: