تا اینکه برای خوردن آب به آشپزخانه رفت که چشمش به ظرفهای نشسته افتاد. یک دفعه فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت که ظرفها را بشوید. باید زود و با دقت دست بهکار میشد و تا آمدن مادر تمامش میکرد.
دستکشهای مادر را پوشید اما برایش بزرگ بودند و وقتی به دستهایش نگاه کرد خندهاش گرفت و مطمئن بود که اینطوری نمیتواند ظرفها را بشوید. برای همین آنها را بیرون آورد و کارش را شروع کرد. این اولین باری بود که میخواست ظرف بشوید؛ البته قبلا دیده بود که مادرش چطور این کار را میکند. درست مثل مامان شستوشو را آغازکرد. یکی یکی ظرفها را برمیداشت و با مایع ظرفشویی و ابر میشست و آب میکشید و کنار میگذاشت. خیلی خوشش آمده بود و وقتی فکر میکرد که مادرش چقدر خوشحال میشود لذت بیشتری میبرد. حسابی مشغول بود که ناگهان یکی از لیوانها از دستش رها شد و توی ظرفشویی افتاد . با اینکه شدت ضربه خیلی زیاد نبود، اما لیوان به شکل عجیبی از وسط نصف شد.!
برای یک لحظه دست از کار کشید و در جا ایستاد. اتفاقی که افتاده بود برایش باور کردنی نبود و حالا نمیدانست چه کار کند. اگر مادرش میفهمید حتما ناراحت میشد. باید راه چارهای پیدا میکرد. چند لحظهای فکر کرد تا بلکه بتواند راهحلی پیدا کند و جوابی به مادر بدهد.
بالاخره به این نتیجه رسید که لیوان را بردارد و توی سطل زباله بیندازد و به مامان هم حرفی نزند. اما کمی که گذشت احساس کرد که کار خوبی نیست و شاید مجبور باشد دروغ بگوید. او میدانست که دروغ گفتن کار خوبی نیست و خدا دروغگوها را دوست ندارد و تازه اگر مادرش هم میفهمید از او دلخور میشد. با خودش گفت که من داشتم یک کار خوب میکردم و شکستن لیوان هم یک اتفاق بوده و مامان اینقدر مهربان است که وقتی موضوع را بشنود حتما مرا میبخشد. برای همین تصمیم گرفت هر اتفاقی هم که بیفتد واقعیت ماجرا را به مادر بگوید .
رضا بهنــام