خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

داستان غریبه

ادامه از هفته قبل شیکاگو بعد از نیمه شب. یک شبِ یخ زمستونی رو تو ایستگاه تاکسیِ محله «حصیر پارک» در سکوتِ تقریبا مطلق سر می‌کردم. خبری از عابر و مسافر نبود. بعد از نیم ساعتی انتظار و ور رفتن با آکاردئون ام پشت فرمون، لنگر رو بالا کشیدم و سکان رو تنظیم و واسه یه گشتِ شبونه دیگه تو شهر منجمد آماده شدم. چند ثانیه بعد از حرکت چراغ قرمز شد و اونورِ خیابون دیدمش.
کد خبر: ۷۹۵۲۷۰

با همون کت و شلوار و کرواتِ همیشگیش و یک کیسه پرِ آت و آشغال تو دستش داشت یواش یواش از رو خط عابر خودشو می‌رسوند به مقصد. مقصدی که انگار از چهارده سال پیش که اولین بار دیدمش، هنوز تو راهش بود. پنجره رو نصفه کشیدم پایین. هوای سردِ قطبی با سماجت اومد تو ماشین. داد زدم: ـ گرِیگ! وسط راه وایساد و گیج و گنگ نگام کرد. از نفس افتاده به نظر می‌اومد و معلوم بود سرما تا مغز استخونش رخنه کرده بود. گفتم: ـ من احسانم. کارگر سابق فروشگاه دامینیکس. هاج و واج سرش رو تکون داد. ـ کجا میری تو این سرما؟ تِته پِته کنان و ناواضح گفت باید بره خیابون بالایی به کسی یه چیزی بده و بعدش هم برگرده ایستگاه مترو و خونه. ـ بشین می‌برمت. کرایه هم مهمون من. یه تکونی به خودش داد و اومد سمت ماشین. نزدیک‌تر که شد احساس کردم دیگه الان است که کاملا منجمد بشه، با اون قد بلندش مثل مجسمه‌ای نیمه‌کاره شده بود. نشست صندلی عقب. باهاش خوش و بش کردم و راه افتادیم. این غریبه که تو این چهارده سال همه جای شهر می‌دیدمش بالاخره مسافرم شده بود امشب. گریگ، به ولگردی می‌ماند که راه بازگشتش به زندگیِ «عادی» را گم کرده و همین برای من مقدمه شروع کنکاش در دنیاش بود. در یکی دو دقیقه اول و در حین شکل گرفتن محاوره مون، ماشین و مشام من از بوی بسیار زننده‌ای پر شد. شک نکردم که اون لباس‌های همیشگی‌اش و خودش احتمالا تو این چهارده سال به دفعاتی که دیدمش شسته شدن. شیشه رو یه نمه دادم پایین و بدون بروز واکنشی به گپ زدن ادامه دادم. با لحن آروم و ریتم صحبت نامنظم‌اش که کلمه‌هاشو رو گاهی پس و پیش می‌کرد، با هدایت سکان سوال‌هام، کنار اسکله کنجکاویم پهلو می‌گرفت. گریگ متولد و بزرگ شده «ساراکیوز» در شمال ایالت نیویورکه. دهه 60 میلادی علوم کامپیوتر می‌خونه و تو شیکاگو استخدام یک شرکت می‌شه. در دهه 70میلادی واسه بخش دولتی و بعدش هم یک کارخونه اسباب‌بازی کار محاسبات می‌کنه. تا حالا هم ازدواج نکرده و بچه هم نداره. واسم خیلی عادی از گذشته کم و بیش معمولیش حرف میزد و هیچ اشاره یا ایجاد ارتباطی به زندگی و وضع کنونیش نمی‌کند. انگار که چهارده سال ولگردی نصفه شبی و حمل کیسه پر از مجله‌های کوپن‌های تخفیف با لباس‌هایی که هفته‌ها و حتی ماه‌ها شسته نشده بودند، پیامدی عادی بود واسه مردی که سال‌ها پیش کارمند محاسبات بود. بهش گفتم که به جای ایستگاه مترو تا خونه می‌برمش. بر خلاف تصورم «دان تان» (مرکز شهر) زندگی می‌کرد. قبل از رسیدن به پل رودخونه شیکاگو، ازش پرسیدم: دیگه چیکار می‌کردی اون روزها؟ گفت: آهان راستی من اوایل دهه 70 تو سمینارهای مبلغانِ مسیحی سخنرانی می‌کردم و مدتی هم خودم واسشون فعالیت می‌کردم ـ جالبه. به کجا رسید این فعالیت هات؟ ـ فعالیت‌هام... فع... فعالیت‌هام... راستش اواخر دهه 70 موسسه منو خلع لباس کرد. ـ چرا آخه؟ می‌دونستم که شاید جوابِ وصل کردنِ این نقطه‌ها، اینجای داستانش باشه. ـ را... را... راستش علیه من اتهامات غلطی بود که به خاطرش اخ... اخ... اخراج شدم. از روی پلِ رودخونه رد شدیم و رسیدیم دان تان. بعد ازجمله آخرش، تو ذهنم تا ته داستان رو رفتم و برگشتم. ده دقیقه‌ای راجع بهش حرف زدیم و گریگ بهم گفت که توی دادگاه از همه اتهامات تبرئه شد. نمی‌دونستم کجای داستان اتهام و تبرئه شو باور کنم. ضلع جنوبیِ مرکز شهر جلوی یکی از آخرین ساختمون‌های بازمونده از دهه 70 بود نگه داشتم. ـ اینجا زندگی می‌کنی؟ ـ آره. ـ اجاره شو خودت می‌دی؟ ـ آره. من با سود سپرده‌هام و حقوق بیکاری خرجم رو درمیارم. جلوی در شیشه‌ایش کلید رو چرخوند و ناپدید شد. از اون روز به بعد، دیگه گریگ رو ندیدم.

بخارست ـ بهار ١٣٩٤

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها