امر عجیبی نیست و لازمه انسان تبدیل و تحول است که اگر این طور نباشد، مانند آبی است که در یک جا راکد میشود و میگندد. همان طور که هر از گاهی به حسابهای بانکیمان سرک میکشیم و کم و زیادشان را بررسی میکنیم، باید کمی هم به داشتهها و اندوختههای فکریمان توجه کنیم. همانها که پیشبرنده زندگیاند و نوع نگاهمان به هستی را شکل میدهند تا کج و راستمان را بفهمیم و اصلاح کنیم.
«سرعت» هم یکی از همین مقولههای تعیینکننده در زندگی است.
باید یک بار نشست و سرعتش را اندازه گرفت، بسیاری از ما البته زندگی را روی ریتم تندش قرار دادهایم. آنقدر که گفتهاند «وقت طلاست» از هول و هراس از دست دادنش سرعتمان را افزایش دادهایم که مبادا دقیقه و ساعتی از کف برود. بسرعت درس میخوانیم، بسرعت در جستجوی کار هستیم و بسرعت میخواهیم مدارج ترقی شغلی و اجتماعی را پشت سر گذاریم بعد هم که به اینها میرسیم تازه سروکله سوالهای فلسفی پیدا میشود و فکر و ذهنمان را حسابی به خود مشغول میکند و متوجه میشویم اینجایی که هستیم، آنی نبوده است که انتظارش را داشتهایم!
این نتیجه تخت گاز رفتن است. آنقدر رفتن و سرعت آن موضوعیت دارد که اساسا تمام آن چیزی که به خاطرش خودمان را به آب و آتش میزنیم، فراموش میکنیم؛ چه بسیار منظرهها و جلوههای زیبای زندگی که بدون آن که دیده و درک شوند، پشت سر ماندهاند. چه بسیار آدمهایی را که بسرعت پشت سرشان گذاشتیم و بودنشان را حس نکردیم و چه بسیار فرصتهایی که قربانی ساعتها و ثانیهها شدند و قدر ندانستیم. اما باید به تابلوها و علائم کنار جاده نگاه کرد؛ از سرعت کاست و به کناری ایستاد. واقعا خیلی زود دیر نمیشود. این قانون نانوشته «با سرعت بران» را تکنولوژی و ماشین بر ما تحمیل کرده و ما را در شتاب و رقابتی دائمی قرار داده تا از درک لذتهای بزرگ و کوچک محروم بمانیم آنقدر که در رقابت با خودمان هم همه چیز را وانهادهایم. کافی است کمی گوشها را تیز و چشمها را باز کرد تا آن وقت ببینیم چقدر بهانههای زیادی است برای لذت بردن از زندگی.
وحید اقدسی