حسابی کلافه شدم، کلماتی هم بر زبان راندم که اینجا جای بازگو کردنش نیست. به لطایف الحیلی رد شدم، اما غیظ عبور بیضابطه عابران پیاده از عرض خیابان همچنان با من بود. القصه، از محل حادثه که کمی دور شدم، ماجرا کمکم فراموشم شد. آنطرف میدان در یکی از کوچهها پارک کردم، مرکز خریدی که قرار بود بروم در شمال شرق میدان بود و این یعنی اینکه حقیر لاجرم باید دوبار از عرض خیابان ـ این بار به صورت پیاده ـ عبور میکردم. کنار خیابان که ایستادم ماجرا کاملا برعکس شد. تنازع بقا در جریان بود، یک طرف عابران پیاده مثل من و طرف دیگر یک عده راننده بیاعصاب بیملاحظه دست به بوق که انگار اساساً با نیت زیر گرفتن هر جنبنده غیرسوارهای از خانه بیرون زده بودند. ماجرا دراماتیک شد، حالا من نگاهم دقیقاً برعکس شده بود، این بار سوارهها را در قامت دشمن میدیدم و از شما چه پنهان باز کلماتی بر زبان راندم که طبعاً اینجا جای بازگو کردنش نیست.
راستش دیدگاهها و قضاوتها و منویات ذهنی آدمها در موقعیتهای مختلف، دچار تفاوتهای بنیادین میشود. این را از روی همین یک تجربه خودم نمیگویم، من به دفعات در چنین موقعیتهایی قرار گرفتهام، شما هم اگر کمی به ذهنتان فشار بیاورید، احتمالا مواردی یادتان میآید. در مورد نقد هم ماجرا همین است. یکی دو تا از همین دیوانگان همسایه بنده در این صفحه، که امروز تقریبا همگی در مذمت بیجنبهها و در حمایت از نقد و نقادی نوشتهاند، چندباری قبلا نزدیک بود در پاسخ به یک انتقاد ساده ـ که چرا مطالبشان را دیر میدهند ـ دبیر ویژهنامه را کتک بزنند. به نظرم وقتی پای رفتارهای انسانی از قبیل آنچه پزشکان در قبال سریال مهران مدیری کردند و میکنند، به میان میآید، بهتر است آدم احتیاط پیشه کند و جوگیر نشود له یا علیه یکی از طرفین ماجرا. پس فردا سر خودمان که بیاید تازه عیار انتقادپذیریمان روشن میشود، وگرنه در حرف که هیتلر هم انتقادپذیر بود.
عباس رضایی ثمرین
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)