چاره‌ای نداشتم گفتم برو زن بگیـر!

یک شب مادرشوهرم آمد و گفت: بدری! دو راه داری، یا بگذاری باقر زن بگیرد و با هوو زندگی کنی یا طلاق بگیری تا بتواند دوباره ازدواج کند و بچه‌دار شود
کد خبر: ۷۸۸۵۹۹

بدری‌سادات علوی هستم. متولد دهستان توسکا چشمه از توابع گلوگاه استان مازندران. ده ما از بهشت هم زیباتر است. مطمئنم که خدا اول توسکا چشمه را ساخته و بعد یک تکه از بهشت را از روی آن بازسازی کرده. به قول پسرم، خدا توسکا چشمه را سر فرصت روی بوم با ترکیبی از رنگ سبز و هوای خوب و آسمان آبی و مردم زلال نقاشی کرده. شاید آن دنیا گفتند که توسکا خودش یک تکه از بهشت است. خدا را چه دیدی؟

من 58 سال عمر از خدا گرفتم که هر روز آن یک داستان است، چه چیزها که با همین دو چشم خودم ندیدم و با گوش‌هایم نشنیدم. روزهایی بود که دیگر نیست، از صفحه روزگار محو شده و رفته، اما از ذهن من و مادرم و مادربزرگم و همه زنانی که آن روزگار را سپری کرده‌اند، پاک نشده از بس سخت بود. این انگشتم را ببین، همین سبابه را. از بس که در شالیزارهای برنج همراه مادر و خواهرها کار کردم و بین گل و لای دست به زمین بردم، آن‌قدر زخم شد و عفونت کرد تا این‌که در سی و چهار سالگی دکتر آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت باید یک بند انگشتت قطع شود. حالا ما هر چقدر از آن روزها بگوییم جوان‌های امروزی فکر می‌کنند که کارهای خودمان را بزرگنمایی می‌کنیم تا نشان دهیم آنها تنبل هستند و کاری نمی‌کنند. مثلا همین پسر خودم، تا من گریزی به آن روزها می‌زنم خیلی زود اخم‌هایش را در هم می‌کشد و به بدنش کش و قوسی می‌دهد که نگو و نپرس، یعنی که من حال و حوصله حرف‌های تو را ندارم و بس کن.

ما 9 تا خواهر بودیم و تمام؛ ولی خدا شاهد است که هر کدام‌مان اندازه سه تا پسر برای مادر و پدرم کار کردیم. خواهر اولم، اشرف 70 سالش بود که عمرش را داد به شما، همین سال گذشته. چقدر روی زمین پدری کار کرد و برنج کاشت و دار و ندارمان را آباد نگه داشت. همیشه می‌گفت بدری جان! گلکم! ما باید هوای آقا و خانم‌جان را داشته باشیم که خدای نکرده فکر نکنند با شوهر و بچه‌داری آنها را رها کردیم. الهی گل بنفشه و پونه بر مزارت شکوفا شود خواهرجان. محبتت بی‌دریغ بود تو.

من خواهر هفتم هستم و یک‌جورهایی ته‌تغاری خانواده، با اصرار اشرف، آقاجان گذاشت که من و مهرناز و مهری درس بخوانیم و سواددار شویم. مدرسه‌مان در همین روستا بود و آقامعلمی داشتیم که از سپاه دانش برایمان فرستاده بودند که هم آموزگار بود هم مدیر. هم کلاس اولی‌ها را درس می‌داد و هم پنجم و ششمی‌ها را. یک اتاقی هم داشت که در خود مدرسه بود و آنجا تنهایی زندگی می‌کرد. ما دخترها نوبتی باید هر روز خانه‌اش را رفت و روب می‌کردیم و پسرها هم باید از چشمه برای آقامعلم آب می‌آوردند. اگر کارمان را درست انجام نمی‌دادیم با چوب تر درخت آلبالوی حیاط مدرسه آن‌قدر می‌زد کف دستمان تا وقتی که خون بیاید. معلم که نبود، جلاد بود.

از شمربن‌ذی‌الجوشن هم بدتر بود. ما هم کم اذیتش نمی‌کردیم، هر بار یک نقشه‌ای برای ترساندنش می‌کشیدیم و تلافی کتک‌هایی را که به ما می‌زد درمی‌آوردیم، با این اوضاع و احوال تا کلاس ششم درس خواندم و بعد هم دیگر رهایش کردم، چون دیگر آقاجان اجازه نمی‌داد برای ادامه تحصیل به شهر بروم. تا همین جایش هم به نظرش زیادی بود.

17 سالم بود که شوهرم دادند به باقر، پسر همسایه‌مان. پسر خوبی بود و من هم بدم نمی‌آمد که زنش بشوم. راستش یک جورهایی قایمکی و یواشکی عاشق هم بودیم، اما خدا به سر شاهده که تا شب عروسی کلامی با هم حرف نزدیم، فقط هر بار که از سر زمین ما رد می‌شد یک جوری نگاهم می‌کرد که من فهمیده بودم دوستم دارد. شب عروسی‌ام خیلی خوشحال بودم و فکر می‌کردم بالاخره به رویاهایی که هر شب با مهری و مهرناز می‌بافتیم، رسیدم، اما خوشی‌مان به سال نکشید که تلخ شد، چون بچه‌دار نمی‌شدیم و مادرشوهرم عیب را از من می‌دانست. هفت سال تمام دوا و درمان کردیم و پیش هر دکتر و ماما و دعانویسی که فکر کنید رفتیم، اما فایده‌ای نداشت که نداشت.

یک شب مادرشوهرم آمد گفت بدری! دو راه داری، یا بگذاری باقر زن بگیرد و با هوو زندگی کنی یا طلاق بگیری تا بتواند دوباره ازدواج کند و بچه‌دار شود. گفتم که از کجا می‌دانی ایراد از من است؟ گفت حتما از توست، ما در خانواده‌مان مرد اجاق‌کور نداریم، گفتم باشد، من طلاق می‌گیرم و سه ماه بعد با گریه و آه و ناله از هم جدا شدیم، آخر من باقر را از ته قلب دوست داشتم و باورم نمی‌شد که به خاطر بچه، دارد من را طلاق می‌دهد. او بعد از من دخترخاله‌اش را گرفت، اما از او هم بچه‌دار نشد، چند سال بعد هم خودش آمد دم در خانه‌مان و مثلا خواست از من حلالیت بطلبد، اما من دلم شکسته بود و نمی‌توانستم به خاطر این همه بدی که در حقم روا کرده بود، حلالش کنم.

پنج سال بعد از این ماجراها با یکی دیگر از مردهای روستایمان که همسرش فوت کرده بود ازدواج کردم، نصیر. مرد خوبی است و تا به امروز کمتر از «بدری عزیزم» به من نگفته است. ما چهارتا بچه داریم که دوتایشان پسرند و دوتایشان دختر. دخترها هر دو دندانپزشکی دانشگاه ساری درس می‌خوانند و پسرها هم یکی در نیروی دریایی کار می‌کند و دیگری امسال کنکور دارد. نمی‌خواهم خدای نکرده با بچه‌هایم پز بدهم، اما همیشه فکر می‌کنم که خدا جواب دل شکسته من را داد و از اولاد خوب بی‌نصیبم نکرد.

نصیر یک دختر معلول کر و لال از همسر اولش دارد که اسمش ساراست. این دختر بی‌نهایت مهربان و صبور است. من که می‌گویم سارا برکت زندگی ماست و خداوند درهای رحمتش را به واسطه سارا به روی ما باز کرده، باورتان می‌شود که اگر یک هفته برود با خاله‌هایش مسافرت یا خانه مادربزرگش یا جایی دیگر، ما نان در سفره‌مان کم می‌شود و قطعا به یک مشکل مالی ولو کوچک برمی‌خوریم؟ من خیلی به این اعتقاد دارم که خداوند متعال روزی بعضی از بنده‌هایش را بیشتر از بقیه مقرر کرده است، بخصوص بچه‌های پاک و معصومی مثل سارا که بی‌گناه قربانی یک اشتباه انسانی شده‌اند.

من از زندگی‌ام راضی‌ام و دنبال زیاده‌خواهی نیستم؛ نه آرزویی در سر دارم و نه رویایی در دل. این خیالبافی‌ها برای جوانی است و بس. پا را که از 40 سال به این‌ور بگذاری دیگر همه خیال‌های باطل و خام از تو فرار می‌کنند، می‌دانند که گولشان را نمی‌خوری و حسرت نداشتن‌شان را آه نمی‌کشی. فقط یک موقع‌هایی بخصوص یکی دو ماه مانده به برداشت برنج دائم در سر نقشه می‌کشم که امسال بروم یک سفر کربلا پابوس امام حسین(ع) یا بروم سوریه پابوس خانم زینب کبری(س)، اما هر سال یک اتفاقی می‌افتد که نمی‌شود.

یک سال خرج دانشگاه این دختر، سال بعد آن یکی، به ماه نکشیده ازدواج پسر، دوباره شش ماه نگذشته سیسمونی و خلاصه هزار و یک جور خرج روزمره، نمی‌شود هم که به اولاد گفت ندارم و نمی‌توانم؛ بالاخره چشم امیدشان به دست پدر و مادر است. خدا قبول کند و خود امام حسین علیه‌السلام هر سال محرم نذر شله‌زردی دارم که ادا می‌کنم و در دلم عشق‌شان را زنده نگه می‌دارم.

اصلا می‌دانی چیست؟ من بدری و اکثر زن‌های هم‌سن و سال من از زندگی فقط یک چیز را فهمیدیم، بسوز و بساز و دم برنیاور. عمر ما حاصل همه تقریق‌هایی بود که به‌خاطر خانواده از خودمان منها کردیم و بین پدر و مادر و همسر و فرزند تقسیم کردیم.

راوی: خدیجه صدراسلامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها