نیما از استانبول: ۱-از زمانی که یادم میاد، وقتی میخواستیم کاری انجام بدیم و صبر میاومد، بزرگترها میگفتن قیدش رو بزن، حتماً به صلاح نیست (از قضا چند باری گوش نکردم و به سرم اومد!) حالا که اومدیم اینطرف و صبر میاد، اهمیت نمیدم و کار خودم رو انجام میدم و هیچ اتفاقی هم نمیافته! حالا نمیدونم، شاید حوزه فعالیتش اینجا رو پوشش نمیده! هَـ... هَـ... هَـپچه! بازم صبر اومد! حالا نمیدونم این رو بفرستم، نفرستم، سِند میشه، نمیشه؟ هعی بابا... اومدیم یه مطلب بنویسیمها! ۲-بنویس، از تمام خاطرهها و دلمشغولیها، از کنار هم بودنها و تنهاییها؛ بنویس، از رفتنها و نرسیدنها، از عاشق شدنها و فارغ گشتنها؛ بنویس، از شادیها و دلتنگیها، از امیدها و انتظارهای بیپایان؛ بنویس، فقط و فقط برای من.
پردیس: زندگیم مونده رو دستم. نمیدونم باهاش چیکار کنم. حراجش کنم؟ نگهش دارم؟ بندازمش دور؟ به قول یکی از بچههای بروبچ بدمش یکی برام ادامهش بده؟ خاکش کنم؟ بستریش کنم؟ پاسش کنم؟ ادامهش بدم؟ ولش کنم؟ خیلی سنگینه آخه. داره اذیتم میکنه. فکرم از کار افتاده. ای کاش میشد یکی میاومد یه کم برام نگهش میداشت (امانت بهش میدادم). کمی تجدید قوا میکردم و ازش امانتیم رو پس میگرفتم و خوب باهاش تا میکردم. اصاً شاید از نو میساختمش.
امیرحسین دشتبان از قم: در جواب الهام از تهران، دوست داشتن پردردسرترین و دردناکترین لذت دنیاست ولی دردش به بیدردی ترجیح داره. بد بودن راحتترین و سادهترین روش آسوده بودنه ولی آرامش توش نیست. بدون آرامش، آسایش از عذاب الیم هم دردناکتره. خوبیای که انتظار پشتش باشه بازتاب بدی داره. آدما با قلبشون رذالت پنهان پشت اون خوبی رو براحتی درک میکنن و جوابش رو با بدی میدن. دوستداشتنی که انتظار و توقع پشتش باشه، دوست داشتن نیست؛ اوج خودخواهیه. جواب خودخواهی هم جز نفرت، چیز دیگهای نیست. (ممنون که بالاخره جواب دادی. اگرچه حسامی تخلص خوبیه ولی بیبی میگه حسامی، حسابی مشغولت کرده؛ میترسم ننه جا بمونی از زندگی).
(خخخخ! به بیبی محترم سلام من رو برسون؛ حسامی نام خانوادگیه نه تخلص. زیاد تو نخش نری بهتره. یهو دیدی تو نخِ نخه بودی سوزن رفت تو دستت!).
مریم از آبشار سبز: چشمامون رو برای دیدن حقیقت بازتر کنیم. اون موقع نه دلی میشکنه نه اشکی گونهای رو خیس میکنه. نه آبرویی میریزه نه حقی از کسی گرفته میشه. اون موقع دنیا قشنگتر میشه.
بدون نام: یه مطلب جالب از نشمیل چاپ شده بود که [میگفت] افکار ما آدما بعضی وقتها عین هزارپاست. شما در جواب یه جفت کفش طلایی تقدیم کردید که پای هزارپا کنیم؛ بعدش با اون ۹۹۸ پای دیگه چیکار کنیم؟ هان؟
هان بیهان! یخده از مخت کار بکش خب! دِ! آدم دوپا وقتی یه کفش داره لیلی میره؛ هزارپا هم اگه تعداد پاهاش رو در نظر بگیری وقتی با یک جفت کفش راه میره میشه لیلی! تموم شد رفت؛ قبولم نداری میتونی از خودشون بپرسی! (حلّه؟!)
فرهاد سارا: هیچکس نفهمید حال فرهادی را که دلش از تلخیهای شیرین، شور میزد.
ر. محمدی از تنکابن: گفتی خوش بگذرد؛ میگذرد... آری میگذرد ولی الزاماً نه خوش؛ بلکه فقط میگذرد؛ مانند رودخانهای که از اشکهایم جاریست و من فقط نگاه میکنم. چون عمر میگذرد. روزها میگذرند ولی من از روزگار نمیگذرم چراکه روزهایم بر خلاف آرزوهایم میگذرند. تو که نیستی فقط میگذرد و من روزی تمام میشوم اگر تو از من بگذری. آری، بدون تو فقط میگذرد.
نرگس عباسی از اراک: نیستی؛ این بار تا عمق رفتن، بالهایت را گشودی و رفتی به آن سوی دنیای وداع. یک پله پایینتر یعنی اینجا، آخر زمین؛ مرا هم با خود ببر؛ ای فرشتة بیکسیها روزی از قلب شکستة باد پلی ساختی و به سرزمین تنهاییها رفتی. خداحافظ؛ برو.
الهام از تهران: اولاً که واسه چاپ مطلبم ممنونم. دوماً اگه حرفام چیزی جز واقعیت نبود براتون نمینوشتم. سوماً من کلاً با نظر و عقاید بچههایی که براتون مطلب میفرستن شدیداً مخالفم. از همین الآنم با همهشون اعلام جنگ میکنم.
خب اینکه دیگه جنگ و دعوا نداره... مخالفی؟ ابرازش کن و تموم. حتماً باس پای چوب و چماق رو بیاری وسط؟ بگم مامانبزرگم با وردنهش وارد میدون شه؟ (در اینجا و به مناسبت موضوع یک ماجرای تاریخی را برای اطلاع شما معروض میداریم! یه هابیت از دوران پیش از هوموآرکتوسها میشناختم که با جنگ و خینوخینریزی مخالفتش رو اعلام میکرد. مورخان نوشتهاند که واس همین آخرش توی یه نزاع بین هابیتی ضربه سنگینی از فرود یک گرز سنگی پرت شده از طرف مقابل نوش جان کرد و تبدیل شد به کربن و عناصر شیمیایی دیگه! طبق تحقیقات بعدی مطلع شدم که دانشمندا چن ساله دارن تخمین میزنن ببینن کربنش چند ظرفیتیه! البته که هنوز نتونستن کشف کنن! حالا هی همین مامانبزرگ من بهشون میگه بابا این اگه ظرفیت داشت و یخده مث هوموآرکتوسها منطقیتر به قضایا نگاه میکرد که خب تا الآن هم خودش پابرجا بود هم نسلش و کلاً دورهمی نشسته بودن سر خونه و زندگیشون که! ولی مگه به خرج این دانشمندا میره؟! دیگه خود دانی. اگه میخوای تو هم وارد ماجرای کووالانسی و کربن و اینا شی، این راه، این و این و این یکی و اون یکی هم چاه!!)
زادمحمد از رشت: هر جا که هستی، هر جا که هستم، هستیم هستی. هستیم برای تو، بعد تو هستیم جز یک نفس نیست. آن یک نفس هم برای تو. نفسم بیتو دم است. بازدمم بیمعنیست. فقیر عشق توام. فقیر دست خالیست. همان دمم هم، برای تو.
هستی ۷۴: دو بار اسمم میره توی تلگرافخونه. حداقل دلیلش رو بنویس تا بدونم اشکال کارم چیه.
بذار ببینم... طبقهبندی بر اساس حروف الفبا... نون... واو... واو... واااو... آهااان اینم ه! بعله! هستی... ۷۴... آبجی انگار توی لیست سیاهی! حالا دیگه چی فرستاده بودی که رفتی اونجا نمیدونم! هر چند که کنار اسمت یه چند تا تار موی زبون من هم خودنمایی میکنه!
بدون نام: مطالبتون بسیار زیباست اما براستی چاره چیست برای آدم وقتی که به خاطر مسائل مالی، فرهنگی و رسوم جاهلی و هزاران مسئله دیگه به آدم زن نمیدن؟
مامان سیوچند ساله از قم: «زمستان رفت و...» امید، بچه بیستوچن ساله، با نوشتههای قبلیش خعلی فرق داشت. خوشمان آمد! گرچه بازم مدلش همون مدل خاص امید بود ولی بهتر از قبلیا بود. بش بگید پیشرفت کرده. اصاً اوندفعه که پیامک دادم بش گفتید؟! بعید میدونم؛ چون هر چی تو این چارماهه چاردیواری رو گشتم هیچ جا اسمم نبود.
همین الآن یه نفر خبر داد موفق به گرفتن یقه غضنفر همراهش شده! میسپرم بهش بعد از اینکه کارش تموم شد یه مدت هم یقه مذکور رو بده دستت هر بلایی میخوای سرش بیاری که دیگه گیرش رو به من ندی!
نگار از شهر ری: امروز آخرین شماره چاردیواری در سالی که گذشت چاپ شد. توش نوشته بود کدورتها رو کنار بذاریم و با هم خوب باشیم. بعضی وقتها امکان نداره؛ فقط باید اون افراد رو بذاری و بری و دیگه باهاشون هیچ کاری نداشته باشی؛ مگه میشه افرادی که با حرفاشون دلت رو به درد آوردهن دوباره باهاشون ارتباط داشته باشی؟ امکانش خیلی کمه.
بدون نام: چشمان زیبایت را به نگاه بیفروغ من دوختهای و من نمیدانم نگاهم را به کجا بدوزم تا از شعلههای پرحرارت چشمان تو در امان بمانم و تو نمیبینی که تمام تار و پودم را در شعله چشمانت میسوزانی. به همین دلیل است که چشمانم را از فروغ بیامان چشمانت محروم میکنم؛ غافل از اینکه تو گمان میکنی دلم با فرد دیگریست.
شادی اکبری: دو نوع غرور است: غرور ذاتی یک فرد که اصولاً پشت چهرة مغرورش قلبیست مهربان به وسعت دریاها؛ و غرور کاذب که فرد خودِ واقعیاش را از اشخاص پنهان کند تا نگاهش، احساسش و افکارش لو نرود. منتقدین براحتی میتوانند این دو را از هم تشخیص دهند!
احمد از بابل: سختی دوران فراوان دیدهایم/ دوری و هجران یاران دیدهایم/ سالها با بیکسی خود کردهایم/ در مَثَل ما گرگ باراندیدهایم.