حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
استراحت مطلق جدیدترین ساخته عبدالرضا کاهانی در ادامه تجربیات سابق اوست و البته دو دنیا را که در فیلمسازی او قابل تعقیب است، کنار هم دارد و بههم پیوند میزند. استراحت مطلق محل دیدار فیلمهایی مثل هیچ، اسب حیوان نجیبی است و بیخود بیجهت است که بیشتر سرخوشاند، با موقعیتهایی یکه و جزئی، با چاشنی پوچی نزدیک به ابزوردیسم اروپایی؛ با فیلمهای تلختر و سنگین این فیلمساز مثل بیست. استراحت مطلق هم تلخ است و هم سرخوش، هم سنگین است و هم روان. سنگین به سبب موقعیت و اتفاقی که مرگ در آن رخداد نهایی است و روان به دلیل آدمهایی که سرراست معرفی میشوند، حرف میزنند (جفنگ میگویند) و مسالهشان را روشن میکنند، سرخوشند و مصیبت زندگیشان برای خودشان و دیگران مضحک شده است. ابزورد به معنای پوچ، یا بیمعنا، شاخهای از کمدی بوده است که به بیمعنایی موقعیتهای بغرنج دنیایی نگاه میکند و کاهانی تلاش کرده این نگاه ذاتا اروپایی را با موقعیتهای بومی تلفیق کند و به بیانی شخصی برسد.
کاهانی در استراحت مطلق به تجربه سادهتری دست زده، داستانش جرئی است و زمان فیلمش کوتاه، موقعیتها در فیلم اغلب به آسانی اجرا میشوند و بازیهای فیلم در این بیان روان و بیلکنت، اهمیتی اساسی دارد. بازی درخشان ترانه علیدوستی، در کنار درخشش مجید صالحی در شمایلی تازه، بازی باورپذیر ـ آنقدر باورپذیر که اعصاب آدم را بههم میریزد- بابک حمیدیان و حضور تشخصبرانگیز و نزدیک رضا عطاران و تجربه موفق حضور امیرشهاب رضویان، فیلم را از درون دیدنی و غنی کرده است. حتی اگر داستان فیلم، موقعیت و مساله اساسی آن شما را جذب نکند، حتی اگر در کارنامه کاهانی این فیلم ساده به نظر برسد و شما هم مثل من، هیچ، اسب حیوان نجیبی است و بیخود بیجهت را بیشتر دوست داشته باشید، نمیتوانید با این مجموعه خوب در شخصیتپردازی و اجرای شخصیت در شمایل بازیگران فیلم، این فیلم را تعقیب نکنید و جذب آن نشوید.
در استراحت مطلق زنی شهرستانی به نام سمیرا با بازی درخشان، پرجزئیات و هوشمندانه ترانه علیدوستی تصویری است از زنی با اعتماد به نفس که درگیر و دار مصائب زندگی شهری و متارکه از مردی بیکار و بیعار گرفتار است. میخواهد مستقل باشد، اما نه سنت که ناآگاهی و پوچی زندگی روزمره شهری اجازه این استقلال و رشد را به او نمیدهد. حامد، رضوان، داوود و دیگر شخصیتهای استراحت مطلق مصداقهای از میانمایگی یا حتی فرومایگیاند، جنون روزمرگی، آرزوهای مضحک و بیمعنا که در آن حتی برای آن آرزوهای مضحک کوچکترین تلاشی نمیشود همه در یک رکود و تن دادن به شرایطی حقیرانه، دیگری را آزار میدهند، اما به این آزار متقابل میخندند و خودشان هم آن را جدی نمیگیرند.
در خصوص علیدوستی که باید گفت انتخابهای او در بازی این شخصیت خود یک فصل جداگانه برای حرف زدن درباره این فیلم میطلبد. حرکت دستها، نگاه، لحن و لهجه و راه رفتن و حتی نوع برخورد با لباس و رویدادها در علیدوستی آنقدر در بدنه شخصیت معنا پیدا کرده و دیدنی شده، که آدم نمیتواند بهجای او حسرت نبودن فیلمش در جشنواره را نخورد و تصور نکند که اگر او در جشنواره فیلم فجر با این فیلم حضور داشت چارهای جز گرفتن جایزه نقش اول زن حتی برای داوران محافظهکار و نهچندان خوشسلیقه جشنواره سی و سوم فجر نمیگذاشت.
علیرضا نراقی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....