یادداشت

سینه‌خیز تا سنگر دشمن

ما 14 نفر بودیم. عزممان را جزم کردیم، کوله‌بارمان را بستیم و از پایگاه کرج به جبهه اعزام شدیم. حالا ساعت 12 و 30 دقیقه شب قرار بود از یک محور پشت سوسنگرد به خط بزنیم. فرمانده آغاز عملیات را اعلام کرد و زدیم به دل خط. فقط یک کیلومتر بین خاکریز ایران و عراق فاصله بود و ما باید در نیمه‌های شب شجاعانه این مسیر را می‌پیمودیم.
کد خبر: ۷۸۵۰۶۰

تصورش را می‌کنم بغض گلویم را می‌گیرد، همه در شرایطی پیش می‌رفتیم که می‌دانستیم شاید تنها چند لحظه دیگر نفس بکشیم. تاریکی شب بود و پیشروی در دل لحظه‌هایی که شاید لحظات آخر عمرت بود، یاد خانواده و شهر و دیار از یک طرف به ذهن هجوم می‌آورد و از طرف دیگر در مقابلت خاکریزهای دشمنی را می‌دیدی که به خود اجازه داده بود پا در خاکت بگذارد.

خدا می‌داند که در آن مسیر یک کیلومتری که همه سینه‌خیز پیش می‌رفتیم چه فکرها که به ذهنمان هجوم نمی‌آورد. خدا می‌داند در آن یک ساعت و نیم پیشروی به سمت سنگر دشمن چه فکرها که سراغت نمی‌آمد!

هرچند شک نداشتیم که رزمنده اسلام و حق هستیم، اما به خاطر دارم در یک لحظه اغوای شیطان هم سراغم آمد و به من می‌گفت نکند تو در جبهه ناحق باشی و حق مقابلت ایستاده باشد و با آن بجنگی. اما همین که چهره امام جلوی چشمم می‌آمد انگار پادزهرم را پیدا کرده بودم. با خودم می‌گفتم رهبر ما کجا و رهبر آنها کجا؟! صدام نااهل شرابخوار نمی‌تواند حق باشد و دوباره در مسیرم پیش می‌رفتم. پیش می‌رفتم، اما این‌که پیش بروی و ناگاه رزمنده‌ای که جلوی تو بوده دیگر نباشد دردی بود که باید در دلت نگه می‌داشتی و با آن پیش می‌رفتی. دستم روی کوله رزمنده‌ای بود که جلوی من بود، اما ناگهان تیر خورد و شهید شد. مگر می‌شود اینها از خاطرت برود؟ مگر می‌شود دوستانی را که مجروح شدند فراموش کنم؟ مگر می‌شود شهادت محمدحسین آسرایی و ماشاءالله لطفی که با هم از کرج راهی شده بودیم از خاطرم برود. نه نمی‌شود...

یادمان نمی‌رفت، اما پیش می‌رفتیم... به هر صورت تا صبح به دروازه شهر بستان رسیدیم، سنگر گرفتیم و طبق قرار قبلی منتظر دستورات بعدی شدیم. حالا عراقی‌ها عقب‌نشینی کرده و به درون شهر رفته بودند، ما این طرف رودخانه بودیم و آنها آن طرف رودخانه. سه‌روز منتظر شدیم تا این‌که در روز چهارم به ما اجازه ورود به شهر را دادند. ما خانه به خانه پیش رفتیم، عراقی‌ها را بیرون راندیم و بستان را پس گرفتیم.

اینها پاره‌ای از خاطرات من است از عملیات طریق‌القدس و فتح شهر بستان و آزادسازی بخشی از خاک کشورمان و نخستین تجربه من از حضور در یک عملیات. این خاطرات را امسال عید با بغض مرور کردم، وقتی با همسر و فرزندانم تصمیم گرفتیم تعطیلات نوروز را به راهیان نور سفر کنیم می‌دانستم چه حال و هوایی خواهم داشت. می‌دانستم تمام خاطره‌هایم را دوباره مرور خواهم کرد و خوشحال بودم که دوباره می‌خواهم در هوای شهری که در آن به‌خاطر حفظ وطنم جنگیده بودم نفس بکشم.

امسال عید به بستان و چزابه سر زدم، آن هم در حالی که نه می‌خواستم و نه می‌توانستم بغضم را پنهان کنم. نمی‌خواستم پنهانش کنم چون دوست داشتم دختر و پسرم آن حال و هوا را درک کنند. می‌دانید، نسل امروز باید این فضا را لمس کند، باید در آن نفس بکشد و درگیرش شود که درک کند برای حفظ این مملکت چه زحمت‌هایی کشیده شده و بداند که اگر آن زحمت‌ها نبود خاورمیانه و ایران اکنون چینش و وضع دیگری داشت. امروز در جهان دو تا آلمان داریم، دو تا کره داریم و سودان هم دارد دو قسمت می‌شود. آن‌قدر که ما دشمن داشتیم باید تاکنون چند ایران شده باشیم، اما آنها که از جانشان گذشتند، نگذاشتند این اتفاق بیفتد. آنها خواستند که ایران همیشه باشد و بماند... به قول دکتر حمیدی‌شیرازی در آن شعر معروفش بدانند: «به پاس هر وجب خاکی از این ملک/ چه بسیار است، آن سرها که رفته!/ به مستی بر سر هر قطعه زین خاک/ خدا داند چه افسرها که رفته!»

مهران رجبی / بازیگر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها