حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشتههای بروبچ (خلاصه هر چی که از مخچۀ خودت دراومده) رو به شمارهای که صفحه آخر چاردیواری چاپ شده هم میتونی پیامک کنی (دیگه چی میخوای؟! فقط تکرار میکنم: اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشتهش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همهش تو تلگرافخونهس. هاااا...! حواستِ خووووب جَمکُ، گوشات نبُرُم بذارُم کف دستت!)
اسرین، دختر سنندجی: ای کاش اسفند رازش را به دلم بگوید که چگونه شور و شوق و امید را در دل عالم زنده میکند و چه رمزی در کار است که درختان و شاخههای تکیده از سرمای روزگار را اینگونه به وجد میآورد که ذوقشان را با شکفتن شکوفههایشان به نمایش میگذارند. کاش بگوید که چه سمفونی عاشقانهای مینوازد که اینگونه چکاوکان و بلبلان را سرمست و غزلخوان کرده و جوانهها از خواب نازشان میگذرند تا به آن گوش بسپارند. اسفند جان دل من هم خانهتکانی میخواهد و اندکی ذوق. مرا هم یادت باشد.
(آبجی! بین خودمون بمونهها... اون بهاره که شور و شوق و امید رو زنده میکنه. کلاً باس اسفند رو برمیداشتی و جاش بهار میکاشتی ولی بازم خود دانی!)
جوجه اردک زشت از قائمشهر: [...] بهار شروع زندگی و تابستان و پاییز به ثمر رسیدن زندگی و [فصل] برداشته؛ زمستان هم مرگ و دوباره بهار و شروع زندگی. حالا ما تو این یک سال که گذشت چطور شروع کردیم و کاشتیم و برداشتیم؟ چقدر بخشش به خرج دادیم و گذشت کردیم؟ چقدر به همنوع کمک کردیم؟ چقدر گذاشتیم کینه و حسد درونمون رشد کنه؟ خلاصه یک سال گذشت؛ هر چه کردیم حالا وقت دور ریختن و خونهتکونی دل و شروع دوباره است.
* از من اگه میپرسی اول از خودت بپرس! (چی شد؟ حالا خودمم نفهمیدم چی گفتم ولی به هر حال اول از خودت شروع کن؛ زودتر نتیجه میده).
دریا بابادی از شهرکرد: در کنارم هستی اما آرامآرام فاصله میگیری از کسی که چشمانش فقط تو را میدید و اختیار تپشهای قلبش در دستانت بود. یا مقلبالقلوب والابصار. زمین مدتی است دایرهای میچرخد که اینچنین سقف رؤیاهایم بر سرم فروریخته است و ماندهام زیر آوار تاریکیها. یا مدبر اللیل والنهار. چشمانم را باز میکنم. تمام توانم را در ضمیرم جمع میکنم. جرقه میزند امید. یا محولالحول و الاحوال. در کنارت میایستم، دستانت را میگیرم، لبخند میزنی. موسیقی گلها در فضا طنینانداز شده است. بوی زندگی به مشام میرسد. حول حالنا الا احسن الحال.
منیره رهگذر از تنکابن: نه، برف نیست! بلکه بغض ترکیده من است که از آسمان فرومیریزد؛ من که به نسیمی و به نمنمک بارانی دلخوش بودم ببین که چه کار کردهای با دل مهآلود من که برف باریده است. نه، برف نیست. برف نیست.
آخر راه: غروبهای دلتنگی دلم فرمان نمیبرد. پرندهای میشود بیتاب با بال و پری به وسعت خاطرات؛ به هر دری میزند؛ سرک میکشد؛ فکر نشستن دارد اما زجر خارها را به یاد میآورد. تغییر ماهیت نمیدهد، شبزده نمیشود، زنگار میشوید، به مأمن خود برمیگردد و باز هم صبوری پیشه میکند.
خلاااااصصص!
ژیژی از کرج: صد دانه یاقوت، رفتند مدرسه/ با هم نوشتند، مشق و هندسه/ همة آنها، دسته به دسته/ در زنگ تفریح، یک جا نشسته/ بازیها کردند، آنان آهسته/ تا اینکه شدند، همگی خسته/ یاقوتها با هم، شدند روانه/ دست در دست هم، به سوی خانه/ تکالیف شب،کتابهای باز/ تلاش میکردند، یاقوتهای ناز/ تا اینکه روزی، باسواد گشتند/ استاد شیمی، و مواد گشتند/ بابای آنها، عمو مصطفی/ یادش گرامی، در دلهای ما/ شاد است و جوان، زیرا که دیگر/ او هست بابای صد کیمیاگر.
باباطاهر گفت من عمو مصطفای تو رو نمیشناسم، ولی یه بار دیگه شعر بفرستی خودم تبدیلت میکنم به H2O، ازش NaCl میسازم میریزم روی غذا! حالا هر چی من بهش میگم این چه وضعشه؟ عوض اینکه تشویقش کنی و راهنمایی، یه جوون پر از ذوق و شوق رو دلسرد میکنی؟ میگه: هیس... هیس... دهع! صدات دربیاد زبون تو رو هم میگیرم میکَّنم تبدیلش میکنم به پنتامنیزیم و سولفات دوکربنات و ازش مواد شیمیایی جدید برای استفاده به عنوان حلَالهای آلی مخلوط در پودرهای شوینده و پاککننده میسازمهااااا! (کلاً انگار این زمستونی همهمون دور همی بیاعصاب شدیم رفته پی کارش!)
زهرا، تنهای تنها: جلوی رؤیاهایم علامت خطر گذاشتهاند میگویند نباید از این جلوتر بروم. میگویند اگر جلوتر بروم راه بازگشت ندارم. فراموش نخواهم کرد رؤیاهایی را که بارها غرق شدهام در آنها، بارها تا مرز جنون مرا کشیدند، به خاطر با تو بودن با همه میجنگم. رؤیاهایم آنقدر به با تو بودن نیازمندند که خطر را حس نمیکنند.
محمدجعفر محقق از قم: تا حالا شده بخواین واسه قوانین منسوب به مشاهیر علم و فلسفه و... دنبال «ماده نقض» بگردین؟ آقا آااای حال میده پیدا کنی و پاشی داد بزنی: «یافتم، یافتم»! یا مثلاً بگی: «أین أبناءالملوک؟!» به امتحانش میارزه؛ مثلاً همین قانون سوم جناب نیوتن میگه: «هر کنشی را واکنشی است»؛ کی گفته؟ بعضی آدما از نظر احساسات بکلی تعطیلن و اصلاً وجودشون ماده نقض این قانونه. مگه اینکه واسه دفاع بخواین بگین: اونوقتا از این موجودات نبوده.
شهلا از مراغه: از این چشمانتظاری به ستوه آمدهام. با خودم میگویم کسی نیست؛ تا کی نگاهت را به پاهایی میدوزی که از تو دور میشوند. برگرد تا چهرهها را ببینی. قدم بردار به سمتشان تا از چاردیواری وجودت بیرون آیی. واقعاً بعضی وقتا هیشکی مثل خود آدم نمیتونه بفهمه دردش چیه و درمونش چی.
رضا حاج منافی ۲۸ ساله: از متن زیبای امید، بچه بیستوچن ساله با عنوان «ارتجاعات امروزی» نهایت تشکر و قدردانی را دارم [...].
فرزانه سجودی از تبریز: خواب دیدم. کسی در خواب میخواند و خود را میان انبوهی از پروانهها دیدم که پر و بال سوختهاند و تو را دیدم و تمام خاطراتم را. تو را دیدم که به هزاران هزار شمع پیوند خورده بودی و خواب دیدم و خواب ماندم.
امیرحسین دشتبان: آن روزها که نبودم در آغوش یادت بودم و فراموش خاطرت. الفبای مهربانی را هجا میکردم و ساز پرسوز عشق را کوک، تا به هنگام وصل نوائی جز ندای پرسوز عشق از آن برنخیزد.
روجا بختآور از قائمشهر: غصهای دارم؛ غصهای سخت که سالهاست مرا از خود دور کرده. کسی نمیداند که چه زجری میکشم. به دنبال جایی خالی میگردم. جایی که کسی غصههای دلم را از چشمانم نخواند. کسی چه میداند که غصه رفتن تو، غصة نبودن توست که پیرم کرده است. بیا و برگرد به دنیایم.
سارا جهانگیری از آغاجری: نگار من تا به کی مرا در تب هجر خود بسوزانی؟/ تو با چشم دل سیاه خود قلب محزونم را بلرزانی/ بدان راز عشق پاکت را جز خدای من کسی نمیداند/ تو هم اسرار دل خونم را نمیدانی، نه نمیدانی/ نگارا دلتنگ روی تو، هر کجا آرم سر به کوی تو/ به سویت هم گر بیایم من، بر سر کوی خود نمیمانی/ به برگی نوشتم سخنهایم، با نسیمی آن را فرستادم/ خبر آمد از نسیم عشق، نامههایم را هم نمیخوانی.
مهرداد سارا: در آیینه چشمانت کوهی استوار هستم. خبر از آتشفشان درونم نداری، ناگهان لبریز خواهد شد. آن هنگام است که فقط میتوانی شاهد مذاب شدنم باشی چون آتش درونم آنقدر پرحرارت است که تمام وجودم را خواهد سوزاند.
بنفشه یغموری، ۱۸ ساله از تهران: حال و احوالم این روزها قابل وصف نیست/ من خیالِ گریز دارم، مجالِ وصل نیست/ با غرور، چشم بر آیینه میدوزم ولی/ ترسم که گویند: آنچه هست، نیست.
چشم سوم از قائمشهر: با چشمانم تو را پرت کردم یک گوشة کاغذ؛ به آن کنج که دیده نشوی. از اول به جای قاب گرفتنت باید چنین نگریسته میشدی! باید خونبهای غرور دست و پا شکستة مرا بدهی که لگدمال بیلیاقتی تو شد. باید تاوان رنگ خاکستری احساسم که دیگر به کبودی میزند و رو به موت میرود را هم بدهی. دیگر نظارهگر این بیخیالیهایم نیستم. دیگر صبرم در کاسة «اشکال ندارم؛ من عاشقم» سر رفته است[...].
زاد محمد از رشت: دیدی آخر همه را گفتم توی شعرام؟ دیدی آخر گشتی زدیم توی خاطرهها. هرچند بعضی تلخ مثل زهر بود ولی بیشترش عین عسل بود. بعضیها نه قافیه و نه وزن داشت. بعضیها نه اوزان غزل داشت. همه شعرام حقیقی بود چون همه به خاطر تو بود. از روز آشنایی، از طلوعش تا افق بیغروبش، بعضیها ما را میبردن تو رؤیا.
فروغ از پلدختر: من تازگیها با خونه بروبچ آشنا شدم. به نظرم پاسخگو زنه. فاطمه از دهلی باحاله. امید، نشمیل، شیوا، قلمشون جذابه.
امیر ن. از خرمآباد: کوچیک بودیم آنقدر پیش خانواده عزیز بودیم که تا ۵ سالگی موی سرمون را ماشین میکردن. البته تو غرب کشور و روستاها جلوی سرمون کاکلی از مو میگذاشتن تا آفتاب داغ به گیجگاهمان نتابه چون طب سنتی بودن نه مد غربی.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....