از اینکه میان این دو جهان دور از هم پل زدهام، لذت میبرم. هیچ چیز در دستِ خواست من نیست. مقهور و محکوم به دنبال کردن سیر وقایع هستم. از خودم ارادهای ندارم. خوابم مرا هرکجا بخواهد میبرد. فضاهای مختلف و نامربوط را مینشاند کنار هم. درِ اتاق کارم در روزنامه باز میشود به زمین خاکی فوتبال روزهای دهسالگیام. دوست پدرم که تمام عمرش ماشین هم نداشته کنار یک بوئینگ بزرگ ایستاده و میخواهد اولین پرواز نمایشی هواپیما را بهتنهایی انجام دهد. برادر بهترین دوستم که سالها از تصادف مرگبارش میگذرد را میبینم که دارد از یک نفر آدرس جایی را که من نمیدانم کجاست میپرسد. حس خوبی است. احساس میکنم یکی از کاراکترهای فیلمهای بونوئل شدهام. رهایم. انگار باد مرا هر جا بخواهد میبرد. بیارادهام. نمیتوانم لحظههای بعدی این اتفاقات را حدس بزنم. منطقِ اینجهانی من خلع سلاح شده و این رهایی لذتبخش است. میدانم که خوابم؛ میدانم که بیدار میشوم و همه این اتفاقات بهیکباره تمام میشود. میدانم هرچقدر هم بلا بر سرم بیاید یا حتی اگر نیست و نابود شوم باز مثل شخصیتهای کارتونی زنده میشوم و باز خواهم خوابید و خواب خواهم دید. من این رهایی و نامیرایی را دوست دارم. این دهنکجی شیطنتبار خواب به منطق بیداری را میپسندم. انگار حوادث میآیند و از تو عبور میکنند بیآنکه آسیبی به تو بزنند. درست مثل گلولههایی که از تن نئو، شخصیت فیلم ماتریکس عبور میکردند بیآنکه او را از پا در بیاورند. خواب تنها جایی است که فانتزی خودش را تمام و کمال به زندگی تو قالب میکند. آدمهای رفته، گمشده، فراموششده، رفقای سالهای سال ندیده، دوباره احضار میشوند، جان میگیرند و نبض امورات تو را در دست میگیرند، گیرم هرچقدر کوتاه باز این کم موهبتی نیست. این فضای اندازهناپذیر خواب، این شهرها و مردمانی که در آن ساخته میشوند و بهناگاه یا با صدای بسته شدن پنجرهای محو میشوند لذت چسبناکی دارد. همینها خواب دیدن را تجربه غریب اما همیشهحاضر زندگی کردهاند. همین چیزهاست که گاهی دل آدم را برای خواب دیدن تنگ میکنند.
رضا جمیلی