محلهای که اواسط قرن نوزدهم توسط مهاجران کارگر آلمانی و ایرلندی تأسیس شد و چند دهه بعد مهاجران کشور سابق بوهیمیا که بیشترش الان جزو جمهوری چک محسوب میشه، به اونجا اومدن که خیلی از خونههای سبک خودشون هنوز پابرجاست. اواسط قرن بیستم و در پی گسترش ساخت و ساز دانشگاه ایالتی در شیکاگو در همان نزدیکیها، مهاجران مکزیکی مجبور به کوچ به پیلسون شدند. از اون سالها تا امروز، پیلسون هویت مکزیکیاش همچنان پررنگه و موزه هنرهای مکزیک هم که بین انبوه رستورانهای کوچیک و بزرگ مکزیکی مستقره، از مهمترین مراکز فرهنگی شیکاگو محسوب میشه. از خیابون اَشلند مستقیم انداختم جنوب و بعد از یه نگاه به مسافرهام که باهاشون یه جور احساس نزدیکی میکردم، صدای موزیکو یه نمه آوردم بالا. این احساسهای نزدیکی و انس به بعضی مسافرهام الکی و اتفاقی نیست. تو چشمهای بعضیاشون، تو فرکانس سکوتشون، و هزار و یک جزئیات دیگه که تو این هفت هشت ده سال تو تاکسی آروم آروم اندوخته کردم، یه چیزی هست که به خاطرش به ادامه سفرهای خیابونی تن و دل میدم و سختی بعضی از برخوردها رو توش حل میکنم. دود چنگ و دولا چنگ موزیکم تو تاکسی پیچیده شده بود. به گروهی به نام دسته یاغیان (taraf de haidouks) گوش میکردم که سالهاست هوش و گوش و حواس منو دزدیدن. 12ـ10 نفر کولی آکاردئون و ویلون به دست از بیست تا هفتاد ساله اهل دهاتی دور افتاده در رومانی هستن که بعد از فروپاشی شوروی و سقوط چائوشسکو دیکتاتور رومانی، توسط دو موسیقیشناس بلژیکی کشف شد و طنین آوازها و ملودیهاشون به سراسر دنیا رسید. دختر مسافر نتونست طاقت بیاره و با لهجه رقیق مهاجری پرسید: ـ این موسیقی مال کجاست؟ قبل از سوال دومش که احتمالا میخواست از اصلیت خودم بپرسه پیشدستی کردم: ـ شما اهل کجایی؟
ـ سریلانکا. ـ با خانواده اومدی؟ ـ نه. همه خانوادم اونجان. اینجا واسه تحصیل اومدم. آمالی جزو اقلیت 5 درصد مسیحی سریلانکاست و بتازگی تحصیلات فوقلیسانس در رشته روابط بینالملل رو تموم کرده. گفتمش دوست داری واسه سازمان ملل کار کنی نه؟ ـ آره، ولی تنها دلیلش اینه که بهخاطرش اعتبار شغلی پیدا میکنم. ادامه داد: راستش من نسبت به سازمانهای بزرگ بشردوستانه احساس خوبی ندارم. با اینکه هدفشون در ظاهر کمک به کشورهای فقیره ولی بیش از حد از نظر مالی ایجاد وابستگی میکنن و تجارت به یکی از اهدافشون تبدیل میشه. به خیابون هجدهم که قلب محله پیلسونه نزدیک میشدیم. ـ خیابون هجدهم رو لطفا بپیچ سمت چپ... آره میگفتم، من دوست دارم واسه موسسههای کوچیکتر کار کنم که از این بازیها دور باشم و شاید هم یه روز خودم واسه تاسیس شرکت خودم دست به کار شم. چراغ سبز شد و پیچیدم تو خیابون هجدهم. پسر کنارش بالاخره سکوتش رو شکست: همینجا خوبه ممنون. موقع وارد کردن کارت اعتباریشون به سیستم ازش پرسیدم: شما چیکارهای؟ با لحنی آروم و لهجه آمریکاییاش گفت: من تو فروشگاه زنجیرهای مواد غذایی آلدی کار میکنم. ـ موفق باشی. دانشجو هستی؟ خندید: ـ نه، من فارغالتحصیل رشته فیزیکم. گفتم: شما دو تا خیلی دوستداشتنی هستین. تاکسیمتر رو خاموش کردم. کاش میتونستم ته توی ماجرای فیزیکدان خواربار فروش رو دربیارم و با دنیاش کمی آشنا بشم ولی دوباره مقصد راه کوتاهتر از قصه مسافرام بود. موقع پیاده شدن از زوج جوون پرسیدم: ـ حالا چه جوری باهم آشنا شدین؟ آمالی خندید: تو یه کلاس. دوباره من موندم و تاکسی. موزیک کولیهای رومانی رو بلند کردم و انداختم تو خیابون اَشلند سمت شمال. راستی، دفعه بعد داستان خلافکار جوون رو مینویسم واستون. شب خوش.
شیکاگو ـ زمستان ١٣٩٣
احسان مشهدی
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد