ساعت حدود 11 صبح بود که همراه کارآگاهان جنایی آن استان راهی آدرس به دست آمده شدیم؛ آدرسی که برخلاف دفعه قبلی شناخته شده بود. زنگ را که زدم دختر جوانی در را به رویمان باز کرد. پرسیدم: «اینجا منزل مراد است؟» دختر جوان سرش را به علامت تائید تکان داد. وقتی از او سراغ مراد را گرفتم گفت: «برادرم سرباز است و چند ماه دیگر خدمتش تمام میشود. هفته گذشته چند روزی به خانه آمد. میگفت مرخصی گرفته، ولی سه روز پیش رفت.» از گفتههای دختر جوان معلوم بود که چیزی از فرار برادرش نمیداند.
این احتمال وجود داشت که مراد از حضور ما باخبر شده و در حقیقت فرار کرده باشد. تنها کاری که میتوانستیم انجام دهیم انتظار بود. مطمئن بودم اگر از حضور ما با خبر شده باشد باز هم با خانوادهاش تماس میگیرد. پس تنها سرنخ و راه ارتباطی ما با مراد خانوادهاش بود. به همین دلیل خانه را زیر نظر گرفتیم و منتظر ماندیم تا از مراد خبری شود. غروب روز سوم یا چهارم بود که زنگ خانه به صدا درآمد. خودش بود. ما داخل خانه بودیم و از خانوادهاش خواستم تا هیچ حرفی در مورد ما نزنند. مراد به محض وارد شدن به خانه با ما مواجه شد. او از دیدن ما خیلی جا خورد و رنگش پرید، نمیدانست موضوع از چه قرار است. او ما را برای اولین بار میدید و قیافههای ما برای او غریبه بود.
از او خواستیم به اداره آگاهی بیاد. وقتی به اداره آمد، روبهرویش نشستم و گفتم: «برای چی از سربازی فرار کردی؟»
او گفت: «نمیخواستم فرار کنم، به خاطر بیانضباطیهایم زندانی شدم و برای همین هم تصمیم گرفتم چند روزی از آنجا دور باشم.»
پرسیدم: «لباسهای سربازیات کجا هستند؟ آنها را دور اندختی؟»
گفت: «نه. قایم کردم. خب من سرباز فراریام و نمیتوانم با لباس سربازی در خیابان باشم.»
حالا نوبت آن رسیده بود تا از کلاهش بپرسیم. راز قتل سیاوش در آن کلاه بود. سوال کردم: «کلاهت کجاست؟»
مراد یکه خورد و واکنش عجیبی نشان داد. معلوم بود که چیزی پشت پرده است و او آن را مخفی کرده است.گفت: «کلاهم نیست.»
وقتی درباره کلاه و جنایت گفتم، مراد که دستش را پیش من رو شده میدید، اعتراف کرد و گفت: «همهچیز از آن شب لعنتی شروع شد. من نمیخواستم کسی را به قتل برسانم. رفته بودم ترمینال تا سوار ماشین شوم اما از بخت بد بلیت گیرم نیامد و آن شب نتوانستم به شهرستان بروم. نمیدانستم چه کار باید انجام دهم. ساک سربازیام را برداشتم و میخواستم سراغ یک مسافرخانه بروم که سیاوش را دیدم. ماشینش چند متر آن طرفتر از اتوبوسها پارک بود و از دور همه چیز را دیده بود.»
مراد ادامه داد: «سیاوش گفت که تنها و مجرد است و اگر بخواهم میتوانم شب را با او پشت ماشینش که یک جورایی خانهاش محسوب میشد بمانم. او شبها را آنجا میخوابید و از من هم خواست به جای اینکه پول مسافرخانه بدهم، در ماشینش بخوابم. پیشنهاد بدی نبود، من یک سرباز بودم و برایم فرقی نمیکرد که شب را روی زمین بخوابم یا در مسافرخانه. از طرفی به نفع من بود و پولی را برای مسافرخانه نمیدادم.»
پسرجوان گفت: «آن شب سیاوش از خودش و کارش تعریف کرد. ساعت حدود یک نیمهشب بود که خوابیدیم. هنوز خوابم سنگین نشده بود که متوجه نیت شوم او شدم. سیاوش از من بزرگتر بود ولی از آنجا که من جثهام بزرگتر و قویتر بودم حریف او شدم. ما با هم درگیر شدیم و دستم را دور گردنش قرار دادم. بعد از چند دقیقه دیدم سیاوش تقلا نمیکند. دستم را که رها کردم متوجه شدم او را کشتهام. خیلی ترسیده بودم، نمیدانستم چهکاری باید انجام دهم. ساک سربازیام را برداشتم و فرار کردم. آن شب آنقدر هول شده بودم که یادم رفت کلاهم را بردارم. فردای آن روز متوجه نبودن کلاهم شدم اما هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم یک کلاه مرا لو دهد و باعث شود دست پلیس به من برسد.»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)