دیگر خلاف بس است!

‌خوب یادم می‌آید در دوران بچگی، پدرم روزها میله‌های نازکی را درست می‌کرد که هرکدام شکل خاصی داشت. اجازه نداشتیم به این میله‌ها نزدیک شویم یا به آنها دست بزنیم. یک‌بار از سر کنجکاوی سراغ میله‌ها رفتم که پدرم متوجه شد و کتک بدی خوردم. پدرم شب‌ها با تاریک شدن هوا میله‌هایش را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد. نیمه‌های شب هم وقتی به خانه بازمی‌گشت از صدای دعوای او و مادرم، بیدار می‌شدیم.
کد خبر: ۷۵۹۶۴۲

بزرگ‌تر شدم و فهمیدم پدرم دزد است. هر وقت پلیس به مقابل خانه‌مان می‌آمد پدرم راه پشت‌بام را می‌گرفت و تا چند ‌هفته پیدایش نمی‌شد. همیشه از او دلگیر بودم. به‌جای این‌که کنار ما باشد یا فراری بود یا در زندان.هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی خودم دزد شوم. از قدیم می‌گویند پسر کار پدر را پیش می‌گیرد. نمی‌دانم چطور شد من هم دزد شدم، اما نه سارق خانه و مغازه بلکه کیف‌قاپ. همیشه خودم را این‌طور فریب می‌دهم که سایه پدر بالای سرم نبوده وگرنه هیچ‌وقت دست به خلاف نمی‌زدم.26سال دارم با سه سابقه کیفری، جوان‌های هم‌سن‌و‌سال من الان صاحب‌خانه و زندگی هستند، ولی من در باتلاقی افتاده‌ام که دلیل اصلی‌اش پدرم است. 15ساله بودم که برای اولین‌بار با موتورگازی رفتم دزدی. کیف زن جوانی را قاپیدم. 20 هزارتومان گیرم آمد. 20 هزارتومان آن زمان برای خودش پولی بود، سریع موتور را عوض کردم و موتور جدیدتری خریدم. قرار شد 80 هزارتومان باقی‌مانده را قسطی پرداخت کنم. خیال داشتم با کیف‌قاپی قسط بدهم، هنوز سرقت‌ها به چهار تا نرسیده بود که دستگیر شدم و رفتم کانون.

چند‌ماهی آنجا ماندم. مادرم بنده خدا فکر می‌کرد آدم شدم و پس از آزادی هوایم را داشت، ولی نمی‌دانست چه فکرهایی در سر داشتم. با پول قرضی موتور خریدم و با یکی از بچه‌ها دوباره کیف‌قاپی را شروع کردیم. دزدی پشت دزدی، طمع پشت طمع. پول زیادی به‌دست می‌آوردیم و یک،دو، سه خرجش می‌کردیم، چون برایش زحمت نکشیده بودیم.وقتی به خودم آمدم ماموران را بالای سرم دیدم. دوباره بازجویی و دستبند و راهروهای دادسرا و از این اتاق به آن اتاق رفتن، شروع شد. این‌بار سه سال زندان رفتم.

مادرم به ملاقاتم می‌آمد، گریه می‌کرد و می‌گفت: «کم از پدرت کشیدم حالا تو به جای این‌که مرد خانه‌ام باشی، شده‌ای بلای جان.» مادرم راست می‌گفت شده بودم عذاب. بالاخره من هم نان حرام خورده بودم؛ همان نانی که پدرم با دزدی سر سفره می‌آورد. چند‌ماه قبل مادرم از غصه مرد. تصمیم دارم وقتی بیرون می‌آیم توبه کنم. یک‌سال مانده آزاد شوم. در دنیا هیچ‌کس را ندارم. آدم تنها باید موفق شود و اگر نتواند، باید در باتلاق فرو رود. این‌بار تصمیم گرفته‌ام خودم را نجات دهم. دیگر خلاف بس است!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها