پسرخاله‌ها

یکی بود یکی نبود. در یک محله قدیمی تعدادی پسربچه همبازی یکدیگر بودند. بین آنها دو تا پسر خاله هم بودند که یکی پسربچه خیلی بد و شیطونی به نام رامین بود و دیگری که محمد نام داشت، خیلی مهربان بود و همیشه کارهای خوب انجام می‌داد.
کد خبر: ۷۵۸۸۲۲

روزها بچه‌ها در کوچه و محله دور هم جمع می‌شدند و بازی می‌کردند. در بازی‌های آنها همیشه یک نفر رئیس می‌شد و به بقیه دستور می‌داد و بچه‌ها وظیفه داشتند همه کارها و دستورات او را انجام دهند. ولی هیچ کس از موقعیتش سوءاستفاده نمی‌کرد و می‌دانست بازی است.

یک روز از این روزها قرعه‌کشی کردند و قرعه به نام پسرخاله مهربان قصه ما یعنی محمد افتاد. او آن‌قدر مؤدب و مهربان بود که خجالت می‌کشید هر گونه دستوری بدهد تا بچه‌ها اجرا کنند. همه بچه‌ها هم محمد را دوست داشتند و با او مهربان بودند. اما هیچ وقت کسی به رامین رأی نمی‌داد که رئیس شود، ولی یک روز همه بچه‌ها دور هم جمع شدند تا بازی کنند و رامین با اصرار زیاد رئیس شد و با خودش گفت: حالا می‌دونم باهاتون چیکار کنم، حال همتون رو می‌گیرم.

پسرک شیطون شروع کرد به دستور دادن. یکی از بچه‌ها گفت: هنوز بازی نکرده شروع کردی به دستور دادن. من که این بازی رو قبول ندارم و قهر کرد و رفت.

خلاصه یکی یکی بچه‌ها قهر کردند و رفتند و فقط پسرخاله خوش‌اخلاق ماند. محمد رو کرد به پسرخاله‌اش و گفت: خوب شد... حالا همه قهر کردند و رفتند و ما تنها ماندیم.

رامین گفت: حالا می‌بینی همه برمی‌گردند. من رئیسم و به همه دستور دادم که زود برید و برگردید. چند ساعتی گذشت ولی هیچ کس نیامد.

محمد هم رفت و از فردای آن روز همه در کوچه دیگری مشغول بازی شدند و رامین تنهای تنها ماند و متوجه شد ظلم و بدی کردن خوب نیست و اگر خوب و مهربان باشد همه دوستش دارند. برای این تصمیم گرفت خوب و مهربان و سر به راه شود.

یک روز توپش را برداشت و پیش دوستانش رفت و از همه معذرت‌خواهی کرد و قول داد دیگر شرور نباشد و همه با هم عادل و مهربان باشند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها