روزها بچهها در کوچه و محله دور هم جمع میشدند و بازی میکردند. در بازیهای آنها همیشه یک نفر رئیس میشد و به بقیه دستور میداد و بچهها وظیفه داشتند همه کارها و دستورات او را انجام دهند. ولی هیچ کس از موقعیتش سوءاستفاده نمیکرد و میدانست بازی است.
یک روز از این روزها قرعهکشی کردند و قرعه به نام پسرخاله مهربان قصه ما یعنی محمد افتاد. او آنقدر مؤدب و مهربان بود که خجالت میکشید هر گونه دستوری بدهد تا بچهها اجرا کنند. همه بچهها هم محمد را دوست داشتند و با او مهربان بودند. اما هیچ وقت کسی به رامین رأی نمیداد که رئیس شود، ولی یک روز همه بچهها دور هم جمع شدند تا بازی کنند و رامین با اصرار زیاد رئیس شد و با خودش گفت: حالا میدونم باهاتون چیکار کنم، حال همتون رو میگیرم.
پسرک شیطون شروع کرد به دستور دادن. یکی از بچهها گفت: هنوز بازی نکرده شروع کردی به دستور دادن. من که این بازی رو قبول ندارم و قهر کرد و رفت.
خلاصه یکی یکی بچهها قهر کردند و رفتند و فقط پسرخاله خوشاخلاق ماند. محمد رو کرد به پسرخالهاش و گفت: خوب شد... حالا همه قهر کردند و رفتند و ما تنها ماندیم.
رامین گفت: حالا میبینی همه برمیگردند. من رئیسم و به همه دستور دادم که زود برید و برگردید. چند ساعتی گذشت ولی هیچ کس نیامد.
محمد هم رفت و از فردای آن روز همه در کوچه دیگری مشغول بازی شدند و رامین تنهای تنها ماند و متوجه شد ظلم و بدی کردن خوب نیست و اگر خوب و مهربان باشد همه دوستش دارند. برای این تصمیم گرفت خوب و مهربان و سر به راه شود.
یک روز توپش را برداشت و پیش دوستانش رفت و از همه معذرتخواهی کرد و قول داد دیگر شرور نباشد و همه با هم عادل و مهربان باشند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد