پیام‌های کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۷۵۸۸۲۰

رضوان: باز هم تنهایی و شکست؛ کاش نبودیم، کاش نبودی. ساده می‌پرستیدمت. بسادگی، قلبم تسلیم تو شد. من به تو ایمان آوردم و از آن روز رها نشدم از غم تو. قلبم شکست و کسی نبود جمع کند تکه‌های قلب زخمی‌ام را. حتی کسی از عابران تکه‌ها را کنار نزد. همه رد شدند و هر تکه از قلبم ریز و ریزتر شد. سال‌هاست می‌گردم و جمع می‌کنم خرده‌های دلم را؛ اما کامل نمی‌شود قلب من بدون حضور تو.

رضواااان...؟ الآن واقعاً قبول کنم که این قلم تو بود؟ نکن همچی با ما!

اسما حیدری از اصفهان: فصل سخت‌ترین امتحان‌هایم رسیده؛ امتحان‌هایی که با پیچیده‌ترین روابط ریاضی، فیزیک و هندسه به جوابی درباره‌شان نمی‌رسم. دی ماه که می‌رسد امتحان‌هایم تشدید می‌شوند در کنار مسائل نامفهوم جبر و احتمال، به امید پاس شدن درسی که در کلاس تو، عملی آموخته‌ام. شب را تا صبح بیدار می‌مانم و جملاتت را سرمشق می‌کنم. امتحان پرفصل تو از تمام امتحان‌های زندگی‌ام دشوارتر است. راستی، امتحانت تا کی ادامه دارد؟! مدت‌هاست در حال آموختنم. درسم را خوب می‌دانم. تو سوال کن...

زهرا، تنهای تنها: عمر جاده‌ها طولانی‌تر از عمر آدم‌هاست. با این‌که سال‌ها از رفتنت می‌گذرد ولی هنوز هم آن جاده روزهای آشناییمان سر جایش است و دستخوش هیچ تغییری نیست؛ فقط این بار تنها می‌روم و در خاطراتت غرق می‌شوم. یادت می‌آید با هم تا ته این جاده بی‌انتها می‌رفتیم و برای فرداهای تباهمان نقشه می‌کشیدیم؟ اصلاً فکر نبودن تو و تنهایی‌های شبانه‌ام را نمی‌کردم. هرگز فکر اشک‌های جاری در غم فراغت را نکرده بودم. با این‌که سال‌هاست که نیستی ولی هنوز نبودنت را باور ندارم.

فرحناز از تبریز: دخترک در خانه‌ای میلیاردی در اتاق خواب شیک مخصوص خودش خیره به عروسک‌های گران‌بهایش، چشم‌انتظار پدری که روزهاست او را ندیده و در حسرت آغوش گرم پدر است تا به درددل‌های دختر کوچولویش گوش دهد و با دستانش دخترک را نوازش کند؛ اما در آن سوی شهر دخترکی غمگین در خانه‌ای ۴۰ متری در آغوش گرم پدر و دستان پینه‌بستۀ پدر، نوازشگر دخترک... دخترک در دلش حسرت عروسک گران‌قیمت پشت ویترین را دارد.

ناهید شاه‌محمدی از اصفهان: یه وقتایی هست که تنهاییت این‌قدر واسه‌ت باارزش می‌شه که دیگه جای خالی کسی رو تو زندگیت حس نمی‌کنی و دیگه دلت نمی‌خواد کسی به زندگیت اضافه بشه.

پاییز هر سال: گوش‌هایم را تیز می‌کنم. انگار طنین صدایی از سال‌ها پیش در گوشم زنگ می‌زند. صدای پر از هیاهوی نوجوانی دختر همسایه است از پشت دیوار حیاط. صدایی که بوی زندگی می‌دهد. صدایی که شاید غم‌های بزرگش را در صدای شاد خنده‌هایش گم می‌کنم؛ اما نه، انگار صدای گریه‌های کودک بی‌مادری است که از مادر، تنها صدای دردآلود ناله‌هایش در گوشش یادگاری دارد. گوش‌هایم را می‌گیرم. من تنها صدای خنده‌های ضبط‌شده در گوشم را می‌شنوم.

پلنگ صورتی ۷۷: تشنۀ بودنت هستم و در حسرت نبودنت. می‌خواهم سیراب شوم از هر چه تشنگی! می‌گویی بیا تا سیرابت کنم. می‌آیم و پر می‌شوم از نیستی. نگفته بودی تخلصت سراب است.

بچه مشد: ذهن بهانه‌جوی من، می‌رود از کفم برون/ هیبت التهاب من، می‌شکند تنم کنون/ ضجه و انتظار من، بر سر قبر خاطره/ با نگهی به پشت سر، می‌شود از سرم فزون/ مضطربی دفاع من، مادر با لیاقتم/ در نگهت فسانه شد، فاصلۀ من و جنون.

من سرچ کردم چیزی مثل این پیدا نکردم. اگه بروبچ نیان بگن کپی بوده، یه صدآفرین طلبت (فقط متوجه نشدم «مضطربی دفاع من» یعنی چی؟! دوزار سواد داشتیم همون هم انگار پریده دیگه کلاً!)

صبا ۱۵ ساله از کرمانشاه: در جواب اوشین می‌خوام بگم که پاسخگو مَرده! باور نمی‌کنی نکن؛ ولی به جون خودم مرده. این خط اینم نشون. اگه روزی خودش اعتراف نکرد که مرده. بعدشم به شیمیدان می‌خوام بگم نوشته‌های امید کجاش تکراریه؟ ها؟[...].

خخخخ... دوباره قراره شروع شه انگار!

زهرا از کنگاور: پایه‌های اصلی صفحۀ بروبچ رو امید بچۀ بیست‌وچن ساله، پیمان مجیدی و... تشکیل می‌دن. پس حقشونه وسط صفحه باشن. لطفاً در حقشون کوتاهی نکنید و چاپشون کنید همیشه.

اگه به در گفتی که دیوار بشنوه، دیواره داره می‌گه: اون حسامیه که فقط برای مطالب طنز پارتی‌بازی می‌کنه، منِ دیوار کلاً عادتمه برای اونایی که ارتباطشون رو با این صفحۀ چاردیواری به طور مداوم حفظ می‌کنن، پارتی‌بازی می‌کنم در حد جنگلهای پرپیچ و خم آمازون!

سارای مهرداد: فرهاد تیشه‌اش را به کسی که با شیرینش خداحافظی کرد نمی‌دهد. فرهاد تیشه‌اش به جانش بسته و جانش به شیرین. فرهاد فقط یک شیرین داشت و با شیرینش خداحافظی نکرد. فرهاد، فرهادی بود که چشمانش فقط شیرین را دید. در رؤیایش، در خاطرش، در ذره‌ذرۀ وجودش، در قلبش فقط شیرین بود. فرهاد، فرهاد نبود. فرهاد شیرین بود.

ها؟ متوجه نشدم... الآن کی به کی شد آخرش؟ لیلی کوشی... قاطی بودم، قاطی‌تر شدم رفت!

ساناز احسانی از تهران: پابرهنه‌اند؛ آرزوهایم را می‌گویم. مقصد را می‌دانند اما کفشی برای طی کردن مسیر و رسیدن به مقصدشان ندارند. بارها در مسیر رسیدن پابرهنه می‌دوند اما پاهایشان زخم می‌شود و از رسیدن بازمی‌مانند. آرزوهایم مقصد را می‌دانند اما پابرهنه‌اند و من منتظرم تا کسی پیدا شود و یک جفت کفش به آرزوهایم بدهد.

اسماعیلی از سوادکوه: نمی‌دونم از بچه‌هایی که ۱۰ سال پیش تو جام جم بودن و ویژه‌نامه تهیه می‌کردن تو این چاردیواری هم هستن یا نه. از سال‌ها پیش مخاطب شمام. از صفحۀ دخترونه‌پسرونه همخونه که وسط جام جم بود تا نسل ۳ و... چاردیواری. باورتون می‌شه که همه رو دارم؟ چقد باهاشون خندیدم، چقد گریه کردم. اثر عمیقی روی من گذاشتید. دلم واسه اون کمیک‌استریپ‌ها و نوشته‌هایی که بچه‌ها واسه عکسا می‌ذاشتن، برای اون سادگی و صمیمیت و امید، تنگ شده! [...]خوشحالم تو دنیای شلوغ یه جای دنج و آروم هست که چن تا آدم اگه حرفی دارن می‌تونن توش بگن و بشنون.

نادیا از تهران: خسته می‌شوم از این‌که همه‌ش به ساعت نگاه کنم که چه موقع از پشت این نیمکت‌های ساکت بلند می‌شوم و به تو می‌رسم. دیگه از بس که روی نیمکت‌های بی‌زبان اسمت را حک کرده‌ام جای خالی نمانده. دوباره به فکر فرو می‌روم که زنگ کلاس به پایان می‌رسد اما باز به تو نمی‌رسم. مجبورم یک میز خالی دیگر پیدا کنم تا اسمت را روی قلب تخته‌ای‌اش بنویسد. پس اذیت نکن و بیا تا دیگر کسی به خاطر کارهای تو قلبش را از دست ندهد.

روهینه: باور چیزی برات سخته که خودت بهم بخشیدی. نمی‌خواستی اما دادی. ایمان من به چیزی که بهم دادی محکم اما احساس تو از چیزی که بهم بخشیدی فقط ترحمه. تو هر جایی که هستی ذهنت رو از من خالی می‌کنی، من هر جایی که هستم ذهنم رو از هر چیزی غیر از تو خالی می‌کنم. چقدر فرق بین ماست!

زنگوله چوبی: خیلی وقته که دلم می‌خواد گوش کنم. از زدن حرفای قشنگ خسته شدم. دلم می‌خواد گوش کنم و آروم بخوابم...

فائزه، دختری از تبار شمال: زمین بدون خورشید سایه ندارد. خورشید بدون زمین به کجا بتابد؟ نمی‌دانم چند سال و چند روز است که در انتظار تابیدن نور خورشید به آسمان خیره شده‌ام. نگو تازه دریافت کردم که سال‌هاست خود خورشیدم و به سیاهی شب می‌نگرم.

محدثه ۱۸ ساله از کوه‌های زاگرس: این پاییز هم بیدرنگ رفت و زمستان بدون هیچ چشمداشتی جایش را گرفت. امیدوارم این ماه سفید هم بی‌هیچ کم‌وکاستی، با تمام زیبایی‌هایش، و با کاشتن لحظاتی شیرین در ذهن ما بگذرد.

عشق سرعت: ۱-یادته بچه بودی این‌قدر به پدر و مادرت وابسته بودی که یه روز پیشت نبودن بغض می‌کردی و شب خوابت نمی‌برد؟ ولی الان...؟ حتی ارزش سر زدن هم ندارند! چه راحت بدون اونا می‌خندی و شبم راحت خوابت می‌بره بدون این‌که حتی خبری ازشون داشته باشی.۲-ماشین پلیس روی خط عابر ترمز می‌کنه. معلم با وضع ناجور می‌ره مدرسه. بانکدار فقط به خاطر استفاده از اینترنت پشت کامپیوتره. آمبولانس از همون جلو بیمارستان آژیرش راه می‌افته. راننده آژانس به ناموس مردم گیر می‌ده. دکتری که باید جون مردم رو نجات بده مدرکش قلابیه! پس وجدان کو؟

نرگس عباسی از اراک: نبض غم‌هایم تند می‌زند، ضربان نبودنت در گوشم پیچیده. تو رفتی، خداحافظ... آخرین تنفس غم‌آلودت را هرگز از یاد نمی‌برد دلی که فقط برای معصومیت چشم‌هایت شکست. تنها کاری که برای رفتنت انجام می‌دهم چیزی بجز اشک ریختن نیست. مگر ناتوان‌تر از این هم می‌شوم؟ لایق من فقط همین است: بدون هیچ کاری فقط گریه کن و ضجه بزن! تو شتافتی به دنیایی که من حتی از فکر کردن به آن هراس دارم. انگار این دنیا برایت زیادی کوچک بود[...].

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها