وقتی هم که با این نام صدایش میکنم، لبخند میزند. این یعنی حتی اگر اسمش مریم هم نباشد، مسلما از این اسم خوشش میآید. اصلا چه توفیری دارد که نامش مریم باشد یا نرگس یا مینا یا هر چیز دیگری!
مهم این است که من دوستش دارم؛ یک جور دوست داشتن عمیق و ریشهدار! مهم این است که توی این شرایط «او» تنها کسی است که به من و مساله «بودنم» اهمیت میدهد. این روزها آمدنش انگیزهای است برای این که دل از خواب کسالتآور بکنم و زیر نور طلایی رنگ آفتاب که درون اتاق را روشن میکند، با او صبحانه بخورم.
درست یادم نمیآید، اما گمان میکنم دخترم باشد. حقیقت این است که دیگر رویم نمیشود برای بار هزارم از او بپرسم نسبتش با من چیست؟ ـ گرچه او هر بار بیآن که آزرده خاطر شود، پاسخم را با لبخند میدهد ـ برایم لقمههای کوچک نان و پنیر میگیرد، شیر گرم میآورد، کره روی نان میمالد و وقتی لقمهها را در دهانم میگذارد، مهربانانه نگاهم میکند. درست است دستهایم قدرت گذشتهها را ندارند، اما با همین دستهای لرزان صورت ماهش را نوازش میکنم و میگویم چقدر خوب است این که هر روز پیشم میآید و او میگوید: «جز انجام وظیفه چیزی نیست.»
مریم باید دختر من باشد. دختری که شاید خودش را مدیون مهربانیهای مادرانه من میداند. دختری که احتمالا من مادر خوبی برایش بودهام ـ خدا کند که این طور بوده باشد! ـ و حالا او درصدد جبران است. از گذشته چیزی یادم نمیآید. از خودم هم جز تصاویری موهوم چیزی نمیدانم، اما چیزی که بین من و مریم است، یک حس عجیب و غریب است که بیشک ریشه در رابطهای عمیق و ناگسستنی دارد. مریم را دوست دارم چون دخترم است. ولی چرا وقتی مریم صدایش میزنم میخندد و میگوید چه اسم قشنگی؟!
حوریه فضلی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)