از دیگر سو، گاه مسائل حاشیهای نیز این معضل را تشدید میکند. برای نمونه، برنامهساز تصمیم میگیرد از چهرههای بومی استفاده کند. گیریم که گزینههای مورد نظر را یافت و بازی خوبی هم از آنها گرفت. مخاطب چه؟ آیا جز این است که یکی از المانهای جذب تماشاگر، استفاده از چهرههای آشناست؟
به یکی از کلانشهرها بنگرید و بناهای تاریخی را نادیده بگیرید. چه میماند جز آپارتمانهای برافراشته، ترافیک و دود؟! در چند شهر بزرگ، غالب مردمان، جامه محلی بر تن میکنند؟! چه بخواهیم و چه انکار کنیم، پسلرزههای جهانی شدن (که در عمل، به غربی شدن تقلیل مییابد) جامعه در حالگذار ما را نیز فراگرفته. شهرهای ما، همه همسان گشتهاند و اگر متراژ و میزان را رها کنیم، چیزی شدهاند از جنس یک تهران در مقیاسی کوچک. تصویربرداران ما که در استودیوها برنامه نمیسازند، به بطن شهر و متن مردمان میروند. کجا دوربینشان را بگردانند که تهرانواره نباشد و هویت یکه و منطقه را بازتاب دهد؟! آپارتمان، فقط یک سازه معماری نیست. بَل، تجسد یک گونه زیست است. به موازات شبیه شدن بافت صوری زندگی، سیاق زیستن و دغدغههامان نیز همگن گشته. انسانی که در شهرستانی بزرگ روزگار میگذراند، بیش و کم، همان معضلات را بر دوش میکشد که ساکنان تهران. از این روی، نویسنده نمیتواند بسادگی از کنار این تجانس بگذرد و متنی بیافریند که انعکاس دغدغههایی نامشابه با پایتخت باشد.
برنامهسازان از سویی با معضلات «عینی» فوق دستبهگریباناند و از سویی با خواست بر حق سیاستگذاران که پیروی از مشی بومی است. این کشاکش، عاری از تبعات و دستاورد نیز نبوده. برای نمونه، گاه سازنده یک اثر کوشیده که نیمی از عوامل را از میان اشخاص بومی برگزیند و نیمی را از نیروهای پایتخت. سازنده این آثار میکوشد تا در کنار بهرهگیری از متخصصان حرفهای (برای دستیابی به ساختاری استاندارد) از عوامل بومی نیز بهره جوید تا شمایل برنامه، شمهای از مناسبات بومی داشته باشد. آسیب این رهیافت، بر هم خوردن یکدستی در یک اثر نمایشی است.نیروی انسانی و خط سیر داستانی، عام و غیراستانی است. امّا گهگاه نشانههایی از آن دیار به بافت داستان تزریق میشود. مثلا، در رستوران، غذایی محلی سفارش میدهند یا به بهانه ورود یک مهمان خارجی، چند بنای تاریخی را معرفی میکنند. چنین راهکارهایی، برنامه را «بومی» نمیسازند بلکه از «تزئینات بومی» بهره میگیرند. این لحظات گذرا، مستمسکی است برای این توجیه که هر جا امکان داشت، ما به خواست سیاستگذاران گردن نهادیم و شمایلی بومی به برنامه بخشیدیم!
مشکل چنین رهیافتی این است که تزئینات بومی در بافت برنامه تنیده نمیشود و عنصری مجزا محسوب نمیشوند که حذف آن، کلیت برنامه را دچار خلل کند. بلکه هماره چون زائدهای تحمیلی نمود مییابد.
فیلمساز، زمان حال با تمامی اقتضائاتش را رها میکند و به دوران گذشته پناه میبرد. آنجا دیگر هیچ معضلی نیست: لباسها بومی است، نحوه زیست (از غذا پختن گرفته تا منبع درآمد و شیوه گذران زندگی) یکسره فولکلور است؛ مضامین نیز خود به خود، برگرفته از مناسبات آن سامان. این نگرش، در استانهایی که قومیت ویژهای دارند، نمود بهتری دارد. برای نمونه، لرستان، با گویش محلی و برنو، این قابلیت را دارد که ژانری یگانه (همانند وسترن) را پی افکند. «شیر سنگی» را به خاطر دارید؟! خطه شمال هم تا اواخر زمامداری پهلوی اول، جولانگاه نظام ارباب ـ رعیتی بود. از همین روی، بستر باروری است برای بُردن دوربین به سرسبزی شمال و ترسیم جور خانها. «پس از باران» تجسم مصداقی موفق است.
فرشید شکیبا
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....