حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شما به عنوان کارمند اگر فراتر نیندیشی و حواست به خلاقیتت نباشد در این روند میشوی شبیه یکی از وسایل اداره که روندی دارد و تاریخ مصرفی و روزی خداحافظی میکند، میشوی مثل یک دلقک که از خودش ارادهای ندارد و برای خودش زندگی نمیکند، میشوی یکی مثل آدمهای نمایش «دو دلقک و نصفی.»
جلال تهرانی تلاش کرده این مساله ساده را در نمایش دو دلقک و نصفی پیچیده کند، غریب کند، چند وجهی کند و سپس به معناهای تازه، انتقاداتی نگفته و نمایشی متفاوت روی صحنه سالن ناظرزاده کرمانی تماشاخانه ایرانشهر برسد.
آدمهای نمایش دست کم تا کمی پیشتر از پایان نمایش غریباند، به شکلی که آنها را به جا نمیآوریم. نمیدانیم چه کسانی هستند و چرا اینگونهاند، با اینکه هر کدام شغلشان مشخص است، جایگاهشان در موقعیتهای نمایش آشکار است و تیپی که ارائه میکنند آشناست، اما غیر عادی و ناشناس هستند. نمایش هم در کلیت و بدنه خود ناآشناست؛ طراحی ساده، نشانههای قابل شناسایی و بازیهایی که خیلی درگیر حس و تحریک کردن و جزئیات شخصیتپردازانه نیستند در نهایت به میزانسن و ترکیبی آشنا و متعارف نمیرسند. مفردات ساده نمایش، ترکیبی غریب و دشوار ساخته است. اما این غربت دو دلقک و نصفی به معنای پیچیدگی آن نیست، نمایش تنها غریب است و خالق آن نخواسته در شکلی ساده، باطن ساده اثرش را اجرا کند. با همه اینها نمایش یک کمدی است، قابل فهم است، میخنداند در عین اینکه مشکوک میکند و میترساند.
دو دلقک و نصفی سه شخصیت اصلی دارد. رئیس، منشی و کارمند. کارمندی که ابتدا یک متقاضی کار است و در نهایت میشود کارمند رئیس و مدام جابهجا میشود و نوع رابطه اش با رئیس موقعیت او را به جایی میرساند که یا باید دوست رئیس باشد یا یک بیکار. نمایش کمدی تهرانی البته از نوع سیاهش با زبانی بازیگوش مانند اکثر آثار او و دیالوگهایی متفاوت و طراحی ساده اما غریب خود رابطهای از پیش ساخته شده و تقدیری مشخص را ترسیم میکند که آدمهای نمایش به سبب ساختاری که در آن قرار گرفتهاند دچارش هستند. رابطه این سه ضلع از پیش تعیین شده است، برای همین نیازی به باور ندارد و اساساً فاقد روح است. آدمها به سبب موقعیتی که نسبت به هم دارند رابطهشان تعیین شده و این موقعیت از آنها عروسکهایی ساخته که ذهن دارند و در ذهنیت کوچک خودشان محصورند؛ درست مثل یک دلقک. دلقکهایی که با ترسها و توهمات ذهنی خود یکدیگر را میفهمند و به همین دلیل میتوانند قدرت و نقشهای درونی شده آن را بازتولید کنند و به نهایت برسانند. هیچکدام از آدمها ارادهای برای خارج شدن از این تیپ و تبدیل شدن به چیزی دیگر را ندارد و همه غربت نمایش و سادگی آن در همین نهفته است؛ دلقکهایی بیاراده در موقعیتی پیش پاافتاده. رفت و برگشتهای زمانی در نمایش تهرانی به همین الگوی مقدر و از پیش تعیین شده اشاره دارد که بیشتر از آنکه روایت را پیچیده کند، نشان میدهد چقدر این روابط در بستر زمان تغییراتی تکرارپذیر و قابل پیشبینی میکنند.
زبان در نمایش تهرانی اشاره به واقعیت ندارد و در آن تنها در اسم چیزها به سر میبریم. دیالوگها سعی میشود بدون باور گفته شود و بخشی از کمیک بودن موقعیتها به همین بر میگردد، لباسها لباس تمرین است با نشانههایی از لباس دلقکها، یعنی شبیه هم است و تنها در رنگ یا جزئیات کوچک شکلی تفاوت دارد. اگر این خصوصیات را در کنار زمان نمایش قرار دهیم که رفت و برگشت میکند و به مضمون کار پیوند دهیم، آنگاه پی خواهیم برد که تهرانی دارد از راهی متفاوت واقعیت شغلی آدمها را نشان میدهد که چگونه هویت و شخصیت آنها را مضحک، مشابه و دروغین میکند.
علیرضا نراقی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....