حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
برای این سوال هم رفته سراغ زاهدانیها تا بتواند مزاحم چند نفری از 560 هزار نفرشان شود. مزاحم تلفنی که هیچ گاه بیگدار به آب نمیزند، تصمیم گرفته اول درباره زاهدان تحقیق کند و چون پژوهشگر خبرهای نیست، به گوگل اکتفا کرده است (شما نباید از یک مزاحم خرده بگیرید که چرا اطلاعات جامعی از یک مرکز استان ندارد، او فقط یک مزاحم است و نه بیشتر)
خلاصه در حال مشورت با گوگل، به وجه تسمیه زاهدان رسیده است. اوایل اسم این شهر دزداب بوده و قدیمیها برایش دلایل متنوعی داشتند؛ عدهای میگفتند در گذشته در برخی از نقاط این منطقه، چشمههایی از زیرزمین بیرون آمده و روی زمین جاری شده و سپس در فاصلهای نهچندان دور بار دیگر به زیرزمین فرومیرفتهاند. از همینروی آنجا را دزداب نامیدهاند، عدهای دیگر هم وجه تسمیههای دیگری را برایش میآوردند.
ماجرای این که چطور نام شهر عوض میشود هم جالب است. سال 1308 وقتی تیمسار امانالله جهانبانی به ناامنیهای ایجادشده توسط دوستمحمدخان بارکزایی در این منطقه پایان میدهد، رضاشاه شال و کلاه میکند و از راه بیرجند و زابل به دزداب میرسد. در راه از وجود ویرانههای شهری آباد و قدیمی در نزدیکی دزدآب به نام زاهدان خبردار میشود و پس از رسیدن به شهر تصمیم میگیرد این نام را زنده کند و به این ترتیب زاهدان یا شهر پرهیزگاران جایگزین دزداب میشود.
همین اطلاعات نیمبند، روح خبیث مزاحم تلفنی را بیدار میکند و مقدمات سوال و جواب با زاهدانیها را فراهم!
770...33
میگوید: یادم نیست آخرین باری که احساس خوششانسی کردم، کی بود چون چند وقتی است که اتفاق خوبی برایم نیفتاده است، اما بعد از کمی تامل ادامه میدهد: شاید آخرین بار که احساس کردم خیلی خوششانس هستم، مربوط به سال 88 باشد، زمانی که در آزمون استخدامی اداره محیط زیست استان شرکت کردم و بدون داشتن هیچ آشنا و پارتی در آن آزمون قبول و مشغول به کار شدم. این مرد سی و شش ساله زاهدانی که به یمن این خوششانسی اکنون مسئول دفتر رئیس اداره محیط زیست سیستان و بلوچستان است، بزرگترین شانس زندگیاش را هم ازدواج خوبش در سال 87 و داشتن همسری بسیار مهربان و برازنده عنوان میکند.
460...33
صدایی ضعیف و تقریبا کشدار از پشت گوشی تلفن، الو الو میکند، مزاحم تلفنی تصور میکند قرار است با یک مرد حدود پنجاه یا شصت ساله وارد صحبت شود، اما خیلی زود و با حساب و کتابی که میکند متوجه میشود مخاطبش نباید بیشتر از 40 و اندی سال داشته باشد. او آخرین شانس و بزرگترین شانس زندگیاش را دامادی پسر بیست و یک سالهاش عنوان میکند که هفته گذشته رخت دامادی به تن کرده است. سماجت مزاحم تلفنی برای این که بین آخرین شانس و بزرگترین شانس میتواند تفاوتی وجود داشته باشد، چیزی را عوض نمیکند و او جواب دیگری ندارد. شاید به این دلیل که دنیای او خیلی رنگارنگ نیست که بشود خیلی درباره بخشهای مختلفش صحبت کرد. زیرا او نیز همانند برخی از هموطنان روزهای تلخ بیکاری و چه کنم چه کنم را سپری میکند. البته او تا یکی دو سال پیش کارگر کارخانه خوراک دام زاهدان بوده، اما پس از اجرای طرح یارانهها و آزادسازی انرژی، کارخانه ورشکست میشود و بیکاری یقه او و دیگر کارگران کارخانه را میگیرد. حالا او خرج زندگی و مخارج خانواده را با کار کارگری (البته اگر پیش بیاید) و پول یارانهای که هر ماه به حسابش واریز میشود، تامین میکند. شاید برای همین است که دامادی پسرش را بزرگترین شانس زندگی میداند.
054...33
40 سال دارد و میگوید: «اواخر سال 90 در یک مناقصه خرید خودروهای فرسوده شرکت کردم و برنده مناقصه شدم که چون خیلی سودآور بود، احساس کردم خیلی خوششانس هستم.» او که شغلش به طور کل شرکت در مناقصههایی همچون خرید خودروهای فرسوده، تعمیر و فروش دوباره آنهاست، بزرگترین شانس زندگیاش را هم پیروزی در مناقصههایی اینچنینی با قیمت پایین عنوان میکند. اصلا انگار تمام زندگی او در شرکت و برنده یا بازنده شدن در همین مناقصهها خلاصه میشود.
730...33
البته همه به این راحتی با مزاحم تلفنی صحبت نمیکنند، بعضیها معتقدند که مزاحم تلفنی به هر روی یک مزاحم است که سعی میکند توی زندگی دیگران سرک بکشد. نمونهاش همین جوان حدود سی ساله که پس از شنیدن افاضات مزاحم تلفنی، با لحنی بسیار جدی میگوید: فکر نمیکنید این پرسش خیلی خصوصی باشد؟ و پس از این که مزاحم تلفنی یادآور شد که اگر نمیخواهید درباره شانسهای خوب زندگیتان چیزی بگویید، میتوانیم درباره اتفاقات تلخ و ناگوار و به عبارتی بدشانسیهایتان با هم صحبت کنیم، لحنش عوض شد و زد زیر خنده که «چه زرنگ، آن که دیگر خصوصی خصوصی است.»
673...33
با وجود این که 31 سال بیشتر ندارد، اما برخلاف بسیاری از جوانهای امروزی، هم ازدواج کرده و هم 3 فرزند سیزده، ده و هفت ساله دارد. بسیار هم خوشخنده و خوشاخلاق است، البته این خوشاخلاقیاش از اواسط گفتوگو برای مزاحم تلفنی مسجل میشود، چراکه ابتدای گفتوگو را با این جمله که «چه بگویم والله، شانسی نداشتیم در زندگی که بخواهم از آن یاد کنم یا آخرینش را به خاطر بیاورم.» شروع میکند، اما مزاحم تلفنی خوب میداند چطور از زیر زبان مخاطبانش حرف بکشد و آنها را روی صندلی اعتراف بنشاند؛ نگفتم: همین خانم جوان محترم خیلی زود و با شیرین زبانیهای مزاحم تلفنی به خاطر آورد که آخرین خوششانسیاش، دوخت سریع و دو هفتهای یک لباس بلوچی و سنتی پرکار بوده که به طور معمول باید یکی دو ماهی طول میکشیده، اما او توانسته آن را با وجود بچهداری و شوهرداری دو هفتهای تمام و احساس کند خیلی خوششانس است.
775...33
شاید 7 یا 8 سال بیشتر ندارد، با شنیدن صدای مزاحم تلفنی گوشی را به مادرش میدهد، ولی مادر هم پس از آشنایی با مزاحم تلفنی و شنیدن سوژه مورد بحث، از خنده غش کرده و میخواهد با همسرش صحبت کنیم. پدر خانواده چهل و چهار ساله و دارای 3 دختر و یک پسر است و میگوید آخرین باری که احساس خوششانسی کرده، مربوط به 3 تا 4 روز قبل است که در یک مسابقه پیامکی شرکت کرده و برنده یک جاروبرقی با 20 درصد تخفیف شده است. بزرگترین شانس زندگیاش را هم داشتن زن و خانواده خوب میداند.
013...33
سی ساله و مجرد است و بسیار متین و شمرده و با تامل سخن میگوید آنقدر که مزاحم تلفنی دلش میخواهد کمتر حرف بزند و بیشتر بشنود. هیچ اعتقادی به شانس ندارد و درست مثل فیلسوفها برای نظرش استدلال میآورد. میگوید: «خوششانسی و بدشانسی به تعریف آدمها از زندگی و فراهم کردن مقدمات هر کاری برمیگردد، به طوری که اگر برای رسیدن به هر خواستهای از قبل مقدمات آن را فراهم کنی، به آن خواسته خواهی رسید و اگر کوتاهی و سستی کنی یا مسیر درستی را انتخاب نکنی، باید منتظر اتفاق بد یا به عبارتی بدشانسی باشی. در ادامه همین استدلال یادآور میشود که البته بزرگترین خوششانسیاش در زندگی، داشتن خانواده خوب است چون خودش هیچ نقشی در انتخاب آن نداشته و بنابراین میتوان گفت که در این مورد شانس با او یار بوده است. ظرافت مزاحم تلفنی در به چالش کشیدن این نظریه او باعث میشود که اعتراف کند علاوه بر خانواده خوب، شانس بزرگ دیگری هم در زندگی داشته که مربوط به سال 87 و زمانی است که نامش برای سفر حج عمره درآمده است، بدون آن که ثبتنام کرده باشد.» نه آنقدر مومن هستم که بگویم به خاطر خوبیام نصیبم شد و نه ثبتنام کرده بودم، اما ظاهرا دوستان هم دانشگاهی بدون اطلاع دادن به من و در آخرین لحظات، نام مرا هم در قرعهکشی حج دانشگاه ثبتنام کردند و من زمانی فهمیدم که قرعه به نامم افتاد.»
414...33
سی و چهار ساله است و یک دختر و یک پسر دارد. خوششانسی بزرگ زندگیاش را سلامت فرزندانش میداند و میگوید سلامت آنها از نان شب هم برایم مهمتر است.
مخاطب صبور مزاحم تلفنی اگرچه با همسر و 2 فرزندش در یک اتاق، فقط یک اتاق از خانه ورثهای چند اتاقه پدر شوهر زندگی میکند که در هر اتاقش یکی از اعضای خانواده شوهرش ساکن هستند، اما به دلیل همین سرپناه کوچک و سلامت فرزندانش مرتب خدا را شکر میکند.
770...33
از آخرین باری که شانس در خانه او را زده است، چیزی به خاطر ندارد. بزرگترین شانس و اقبال زندگی هم هنوز به روی او لبخند نزده و همچنان در کمین آن نشسته است. در کل معتقد است اتفاق خوب و خوشی در زندگی برایش پیش نیامده یا آنقدر کم بوده که در ذهنش نمانده است، اما بدشانسی مهمان همیشگی زندگیاش بوده است.
787...33
بیست و چهار ساله، مجرد و دانشجوی دانشگاه پیام نور زاهدان است و درست برخلاف مخاطب قبلی مزاحم تلفنی کلا خودش را بسیار خوششانس میداند و میگوید: تا به حال هر چه خواستم، خدا به من داده است. آخرین باری که خوششانسیاش بهش ثابت شده، دوشنبه 8 دی ماه بوده که دو امتحان پشت سرهم داشته و با وجود این که برای دومین امتحان حتی لای کتاب را هم باز نکرده، اما امتحانش را خوب داده و نمره خوبی از آن درس گرفته است. بزرگترین شانس زندگیاش را هم قرار گرفتن در فهرست 60 نفری قبول شدگان در آزمون استخدامی دانشگاه علوم پزشکی زاهدان در بین 3 تا 4 هزار شرکتکننده میداند و این که با وجود سن کم و مجرد بودنش اکنون مشغول به کار است.
320...33
آخرین مخاطب مزاحم تلفنی خانمی است پنجاه و هشت ساله که برای هر حرف و سخنش، تک بیتی، آیهای و روایت و حدیثی را به عنوان سند ضمیمه میکند، به همین دلیل شنیدن سخنانش برای مزاحم تلفنی بسیار دلنشین است. او که مدرس قران و اخلاق و مادر 4 فرزند است و دستی هم در طبابت سنتی و گیاهی دارد، کلا همه ایرانیان و بویژه خودش را به دلیل ارتباط با خدای بزرگ، مسلمان و شیعه بودن، خوششانس میداند و بهترین اتفاق یا شانس زندگی خودش را هم داشتن همسر خوب و 2 دختر و 2 پسر خوب و سالم عنوان میکند.
فاطمه مرادزاده
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....