خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

گشت‌های آخر شبی

شیکاگو، شب جمعه، ساعت ١٢ شب. در خیابون «سیسرو»، کمی جنوب‌تر از خیابون «بلمانت» که می‌شه غرب شهر، جلوی یکی از کلوپ‌های شبونه که پاتوق مهاجرهای کارگر آمریکای جنوبیه که آخر هفته، لباس کار رو با کت و شلوار عوض می‌کنن و خودشونو اینجا می‌رسونن، یک مسافر رو پیاده کردم.
کد خبر: ۷۵۷۴۳۰

محله‌های غرب شیکاگو مسافر خور نیست و من بیشتر وقت‌ها خالی برمی‌گردم مرکز شهر. جلوی کلوپ نگه داشتم و مسافر مکزیکی رو با چشام بدرقه کردم تا از در ورودی ناپدید شد. این جور جاها مال بچه درس خون‌ها و دکتر مهندس‌های مرکز شهری و شمال شهری نیست. اینجا دم در مشتری‌ها رو برای اسلحه گرم و سرد بازرسی بدنی می‌کنن و زبون اسپانیایی بیشتر به درد می‌خوره. بجز کارگرها، اعضای گنگ‌های لاتین هم واسه تفریح یا ادعای قلمرو میان اینجا و آخر هفته‌ها پول خرج می‌کنن. نگاه کردن به آدم‌های سیگار به دست که کنارِ در ورودی جمع شده بودن، یه جورایی یادم انداخت که هر چقد هم این خیابونا رو بالا پایین کنم، کلید شب شاید جایی بین فضای منقبض سکوت بین پک‌های این مردهای سرسخت، برای همیشه ازم پنهان بمونه. چند قدم اونورتر یه جوون سفید پوست با موهای کوتاه و شلوار کماندویی تک و تنها سیگار می‌کشید. سرعت رو کم کردم به هوای این که شاید بخواد سوار بشه. سری تکون داد یعنی نه. منم لبخندی زدم و گازش رو گرفتم. قبل از پیچیدن تو ورودی اتوبان، یک نفر از ایستگاه اتوبوس دستش رو واسم تکون داد. تیپش از دور به خلاف کارا می‌زد و یک لحظه مردد شدم ولی به شک‌ام مجال ندادم چراکه تو این سال‌ها بدترین، بی‌ادب‌ترین و پرآزارترین مسافرهام همون بچه اعیون‌های مرفه بودند تا پایین شهری‌ها. اصولا مسافرهای ایستگاه اتوبوس تو این محله‌ها یا اونقدر مست‌ و قاطی‌اند که آدرس هم یادشون نیست یا عجله حریف جیب خالی‌شان شده. ویکتور، با لهجه غلیظ اصل شیکاگو، راه دوری نمی‌رفت. آدرس بیمارستان محل رو داد و راهی شدیم. از اون صدا خِس‌خِسی‌ها داشت که روش مهر لاتی خورده بود و انگار نصف تارهای صوتی‌اش مرخصی بودن. بزرگ شده غرب شیکاگو بود و کارگر مستقل ساختمون. گفت شش‌های عموش از کار افتاده و در اتاق ویژه بستریه. عموش چند وقتیه سرطان ریه گرفته و درمانش به جایی نرسیده. گفت حالش وخیمه و فک و فامیل امشب میان پیش‌اش. به بیمارستان که رسیدیم، زدم بغل و ازش پرسیدم آیا عموش شانس زنده موندن داره؟ گفت: بعید می‌دونم. می‌خوایم دم آخری دورش باشیم که تو تنهایی نره. پاکتشو درآورد و یه سیگار رو لبش گذاشت. گفت: همین دخلشو آورد. گفتمش امیدوارم هر چی بشه تکلیفش زود معلوم شه. قبل از پیاده شدن بدون این که کرایه‌ای بده، یه سیگار گذاشت روی داشبورد و خداحافظی کرد و رفت.

شیکاگو ـ زمستان ١٣٩٣

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها