درباره عباس ...

درهم‌تنیدگی عجیب شادی و غم

یک قصه خیلی سرراست، مثل قصه زندگی خیلی‌ها... یک بچگی پر از شیطنت، یک زمان شاگردی، اوستا شدن... خب اگر به زندگی عباس آقا بدون بهترین و بدترین خاطره‌اش نگاه کنیم، چیزی بیشتر از این نمی‌شود گفت؛ اما وقتی بهترین و بدترین خاطره زندگی او را می‌خوانیم، می‌توانیم بلندترین عجب عمرمان را بگوییم و یک بار دیگر تائید کنیم که زندگی چیز غریبی است.
کد خبر: ۷۵۷۴۲۴

زندگی درهم است، خوب و بدش دست ما نیست. آن طور پیش می‌رود که می‌خواهد و گاهی خاطره‌های خوب و بد، آنچنان در هم تنیده می‌شود که انگار سناریویی برای شگفت‌زده کردن ما در دست است. خانواده‌ای را تصور می‌کنیم که یکی از آرزوهای قدیمی یک خانواده ایرانی را محقق شده می‌بینند و بزرگترهای خانواده، بهترین سفر عمرشان تا خانه خدا تجربه می‌کنند. این یعنی آمادگی برای بازگشت آنها و یک جشن و سور بزرگ... اما همین جشن با یک خبر بی‌نهایت بد خراب می‌شود. یعنی آنجا که انتظار نداری، جای شادی و غم عوض می‌شود و دیگر مادری نیست که «حجتان قبول» بشنود.

زندگی در هم است، خوب و بدش دست ما نیست. پدری را تصور کنید که تمام شب را به پاهای پسر بچه‌اش خیره شده، پاهایی که می‌داند که از فردا دیگر با پسرش همراه نخواهد بود و پسرش از فردا بدون آن دو پا زندگی خواهد کرد. باور این اتفاق سخت است و غیرممکن، اما پدر تا صبح کم‌کم با خودش کنار می‌آید، اما همیشه معجزاتی هست که ما را شگفت‌زده کند و خدایی که پاهای پسر را بازگرداند. به قول مولانا: کوی نومیدی مرو، امیدهاست/ سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

امید در عین ناامیدی و غم در وقت شادی همان چیزی است که می‌تواند برای همه رخ دهد و باید یادمان باشد که هیچ چیز پایدار نیست. عباس آقا این را در بهترین و بدترین خاطره‌های زندگی‌اش خیلی خوب ترسیم کرده است.

افشین خماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها