از آن بیخیالیهای عارفانهای که حس میکنی حیات دنیا و همه دغدغهها و چرخیدنها و دویدنها و چمدان و مجمع و... به قولی گفتنی واقعا لهو و لعب است، یک جوری که انگار هیچ چیز به جز درد اصالت ندارد. یک پا ملاهادی سبزواری میشود آدم برای خودش اصلاً. دلمشغولیهایی که در حالت عادی چار ستون بدن را میلرزانند، در زمان درد همینطوری مِلو میآیند، از ذهن عبور میکنند و پس زده میشوند. فوق فوقش یک پوزخند و یک «به درک» از آدم بگیرند، اما بعدش سریع میروند پی کارشان، حالا شاید بعد از تمام شدن درد برگردند و به غلط کردن بیندازندت، اما در آن لحظه نیستند، گموگورند. از این زاویه که نگاه کنی، حال آدمی که درد میکشد خریدنی است. نگاه آن آدم به زندگی در آن لحظهها، چیز بامزهای است، یک استغنای رشکبرانگیزی در روحیاتش هست که اغوا میکند. البته به خودش اگر اینها را بگویید احتمالا اتفاقات خوبی برایتان نمیافتد.
فقط باید خودتان را در موقعیت او تصور کنید، یا مثلا وقتی خودتان یکی از این دردها سراغتان میآید تلاش کنید به جای آه و ناله به ذات سست دنیا و فناءفیالدرد بیندیشید. البته همین که بخواهید چنین تلاشی بکنید هم خودش نوعی نقض غرض است، در آن حالت فقط درد موضوعیت دارد، همه چیزهای دیگر بلاوجه است، از جمله همین خوانش از درد که ممکن است در نظر آدم دردکش، یک سری گلواژه بیمقدار باشد که تنها از یک دیوانه عضو مجمع سر میزند... خلاصه اینکه آقا، درد تجربه عجیبیست، درد دنیای آدم را عوض میکند. چرا که درد را از هر طرف که بخوانی درد میشود.
عباس رضایی ثمرین