قورباغه قصه ما یک روز صبح با صدای دلنشین پرندهای خوشآواز بیدار شد و احساس تنوع و شادی عجیبی کرد. ساعتها به پرنده نگاه کرد و از آوازش لذت برد، اما ناگهان پرنده آوازهخوان پرواز کرد و رفت.
قورباغه با خودش گفت: ایکاش من هم میتوانستم پرواز کنم. صدایم که خوب است و فقط دو تا بال کم دارم. باید فکر چارهای باشم. قورباغه هر روز در این فکر بود که چگونه میتواند بالدار شود و خودش را یک پرنده فرض میکرد و دائم به هوا میپرید و فکر میکرد در آسمان و در حال پرواز است. تا اینکه یک روز که از خواب بیدار شد متوجه شد بال درآورده است، ولی تا خواست پرواز کند شکمش سنگینی کرد و نتوانست. روی شاخه درخت نشست و شروع کرد به آواز خواندن، اما همه از صدای او و شکل ظاهرش که خیلی ترسناک شده بود، فرار میکردند.
چیزی نگذشت که تمام حیوانات و جانورانی که در کنار آن مرداب زندگی میکردند، آنجا را ترک کردند. قورباغه که تبدیل شده بود به یک جانور عجیب و غریب، تنهای تنها شده بود و احساسی بدتر از قبل داشت، چون دیگر هیچکسی دور و برش نبود.
غمگین و افسرده گوشهای نشست تا کمی استراحت کند که پرنده ماهیخواری به سمتش هجوم آورد و ضربهای بر سرش زد. ناگهان قورباغه درون آب افتاد، وقتی از آب بیرون آمد دید همه چیز مثل روز اولش هست و خودش هم هیچ بالی ندارد. تازه متوجه شد که تمام این ماجرا را در خواب دیده است و خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد و با خودش گفت: من باید قدر زندگی امروزم را بدانم، قورباغه که نباید بال داشته باشد.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد