در حقیقت اگر بنا باشد ضعفی برای آن قائل باشیم، باید گفت مهمترین ایراد کار، نمایشنامه درهم و پُراِشکال آن است. سیمین امیریان در مقام نمایشنامهنویس، بُرشی از یک زندگی را دستمایه قرار داده تا از طریق آن به اهمیت امید و تلاش برای ساخت فردایی بهتر و مبارزه با بیماریهای خاص ازجمله سرطان بپردازد، اما این موضوع پراهمیت را چنان گُنگ و الکن بازگو کرده که به زحمت میتوان از دل متن، نمایشی جذاب و دیدنی بیرون کشید. باوجود این، مریم شجاعالدین براساس متن امیریان، نمایشی روی صحنه برده که بهعنوان کار نخست یک کارگردان اثری قابل احترام و تماشایی است. مشکل اساسی نمایشنامه، شعارزدگی و سطحیبودن نگاه نویسنده به یک موضوع عمیق است. تغییر دیدگاه شخصیت راننده تاکسی پس از دریافت خبر ابتلا به سرطان و بیان احساساتش، نهتنها باور و توجه مخاطب را جلب نمیکند که بسیار گُلدرشت و تکراری نوشته شده است. گیرم راننده، فردی شیاد و حقهباز باشد. اگر قرار بوده امیریان به وسیله آن شخصیت، تماشاگر را در نیمه راه غافلگیر کند، این اتفاق نیفتاده و بیننده کمترین احساسی از ترحم و همدردی نسبت به او نخواهد داشت، زیرا راننده، یک بیمار ناامید و درمانده به صورت کامل و با تمام جزئیات است. شخصیتهای بهروز و مریم نیز به لحاظ شخصیتپردازی، زوایای پنهان و نامشخصی دارند، اما به دلیل پُرگویی آنها و پرداختن نویسنده به ابعاد و افکار مختلفشان در زندگی، بیشتر از راننده تاکسی درک میشوند.
کارگردانی نمایش نکته ویژه و چشمگیری ندارد. شجاعالدین یک اجرای ساده و خطی را برای نمایش خود در نظر گرفته که به دلیل خوشمزهبازیهای بهروز و روابط و دیالوگهایش با مریم تا حدودی جذاب و تماشاگرپسند مینماید. با اینحال، کارگردان نمایش میتوانست به جای اجرای پینگپنگی و مونوتن دیالوگها، با افزودن سکوتهای بیشتر در فضای نمایش، تاثیر احساسی و عاطفی بیشتری بر مخاطب بگذارد تا او درگیر دغدغههای روحی و ذهنی بهروز شود و او را در دلتنگیاش برای همسر، فرزند در راه و دیگر رویاهایش همراهی کند. رفت و برگشتهای مداوم به روایت راننده تاکسی در خارج از صحنه، متاسفانه نهتنها سبب ایجاد ضرباهنگ تندتر در نمایش نشده، که حتی افت ریتم را به همراه داشته و تماشاگر در لحظههای روایت راننده، با وجود کوتاه بودنشان، خیلی زود خسته و کلافه میشود. در این میان، بازی رامین خطیب در نقش راننده هم کمکی به بهتر شدن اوضاع نمیکند. بهتر بود کارگردان میز او را گوشهای از خانه مریم و بهروز تعبیه میکرد تا اینگونه شخصیت راننده، کاربرد و مفهوم معنادارتری نسبت به زندگی آن زوج و بخصوص تاثیرش بر بهروز پیدا کند. طراحی صحنه و لباس نمایش، خوب و در خدمت اجراست. در مورد بازیها، اگرچه در یک نظر کلی بازیگران از عهده کارشان به طرز قابل قبولی برآمدهاند، اما بازی سالار کریمخانی و مهرآسا صمدی به آنچه باید اجرا میشد نزدیکتر و درستتر است. کریمخانی روحیه طناز و سرخوش بهروز را خوب شناخته و به درستی اجرا کرده است. صمدی نیز وجه زنانگی مریم را به بهترین شکل ممکن روی صحنه آورده است. لحن و رفتار این بازیگر به درستی متناسب با نقش یک زن بلندپرواز، زیادهخواه و غُرغُرو است. جالب اینکه صمدی موفق شده همه حالتهای خوشحالی، گلهمندی و اعتراض مریم را در زمانهای مختلف نسبت به شوهر بیقید و بیکارش خیلی دقیق بروز بدهد و این شیوه بازی، باعث خلق موقعیتهای طنز و جدی شده است. مقایسه کنید دو موقعیتی را که مریم ابتدا از پیشنهاد شوهرش برای فحش دادن جا میخورد و در واکنشی جدی و طبیعی، او را بیشعور خطاب میکند، ولی اندکی بعد وقتی دروغ بودن بیماری راننده تاکسی فاش میشود، خودش خیلی ناگهانی و با لحنی مضحک فحشی نثار او میکند. طوری که حتی بهروز به خنده میافتد. کاربرد شوخیهای کوچکی مانند لاک زدن مریم و جوکهای بهروز، بازی با واژه کمدی و کمدین و از این قبیل و تقلید گفتار دوست تلفنی مریم توسط بهروز، کاربرد دراماتیک در داستان ندارد، اما فضای نمایش را تلطیف و قابل تحمل کردهاست. همچنین بهروز کردن متن و اشاره به موضوعهایی مانند اسیدپاشی، سقوط هواپیما و نیروهای داعش، تمهید خلاقانهای از سوی کارگردان بوده است. از صحنههای درخشان و تاثیرگذار نمایش، میتوان اشاره کرد به گریههای شبانه بهروز وقتی که عکسهای قدیمیشان را در لپتاپ نگاه میکند و موسیقی دلنشین و صدای جاودانه زندهیاد خسرو شکیبایی طنینانداز میشود که «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد/ به جویباری که در من جاری بود...»
نمایش خب چی میخوای؟ شاید اتفاق چندان مهمی در تاریخ تئاتر ایران نباشد، ولی رویداد ویژهای برای کارگردان و گروه اجرایی آن است که توانستهاند از نمایشنامهای گنگ و الکن، نمایشی شیوا، روان و گویا برای عرضه به مخاطبان دوستدار تئاتر آماده کنند و این دستاورد ارزشمند، جای تقدیر فراوان دارد.
احمدرضا حجارزاده/ جامجم