حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همه ماجرا هم بلدی و تبحر آنها نیست، بخشی از داستان این آدمها که قسمت مهمتر و موتور محرک کار کردن آنهاست، لذت ذاتی کار و ارزش آن فارغ از چه چیزی و چگونه بودن است. آدمهایی کار را فارغ از اینکه چه باشد دوست دارند. دیدهاید این مردان بازنشسته را که یک جا نشستن کلافهشان میکند و به دنبال کار میروند و در هر حال چیز خراب، یا بهم ریخته و... را برای درست کردن و سر و سامان دادن پیدا میکنند. گاهی هم این اشتیاقشان به کاری کردن آدم را اذیت میکند و آدم فکر میکند که کاش این مرد کمی آرام بگیرد.
پیشنیاز کار کردن بلدی نیست، اینکه هر کاری را بلد باشی و فنی باشی در درجه دوم اهمیت قرار دارد. جسارت و تلاش برای برطرف کردن گرفتاریها و اتکا به نفس است که کار کردن را میسر میکند و مهمترین چیز است.
در فیلم کی لارگو ساخته جان هویستن در سال 1948، مرد کاری با شمایل همفری بوگارت به شکلی به یادماندنی تصویر شده است. فرانک مککلاود پس از جنگ بهعنوان فرمانده به دیدن خانواده یکی از سربازان کشته شده خود به نام جورج میرود تا درباره خاطرات آن سرباز با خانوادهاش حرف بزند و به آنها آرامش بدهد؛ ولی ناخواسته درگیر یک گروگانگیری توسط یک باند مافیایی میشود. فرانک مک کلاود از زمان ورودش میشود مرد ایدهآل، کار راهاندازی که همچون دستی قویتر خلأ وجود سرباز را برای همسر و پدر او پر میکند و با وجود درگیری بین آرمانها و واقعیتها، آرمان را انتخاب میکند بدون اینکه عقلش هم حکم به آرمان دهد.
خلاصه حرف کیلارگو و آقای مککلاود این است که آنکه کار را به خاطر ذات کار انجام میدهد، فارغ از منطق و کارکرد، میخواهد برای جهان کاری کند. برای بهتر شدن همه چیز دستی کوشا داشته باشد و این چیزی است در روح یک مرد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....