ماشین شخصیام فکستنیه و به روغن سوزی افتاده و رانندگی باهاش لطفی نداره، تاکسی رو هر هفته از کمپانی کرایه میکنم و اگه شانس داشته باشم یکی از تویوتا کمِریهای تمیز رو بهم میدن. کلی ذوق میکنم و شیکوپیک تخت گاز میدم و حتی بعضی وقتا چند تا چراغ قرمز رو هم آخر شب به عشق وطن رد میکنم. آجیل و آب معدنی به دست از مغازه وال گیرینز (دیوارهای سبز) اومدم تو ماشین. یکی از اون داروخانههای زنجیرهای که توش از چسب دوقلو تا تخممرغ آب پز پیدا میشه.
ماشین رو که آوردم نوک خیابون، یک خانم سیاهپوست روبهرو وایساده بود. واسش چراغ دادم و دستش رو بلند کرد. بر خلاف تصورم آمریکایی نبود و میرفت محله آلبانی پارک که شمال غرب شهره. با وجود لهجه غلیظش، گپ مون دلچسب بود و من آجیل و کشمش به دست، داستانش رو که با سرزندگی تعریف میکرد، گوش میکردم. تعارف هم کردم آجیلها رو که نخواست (فکر نکنی من تعارف یادم رفتهها). ایرما چهل و چهار سالشه، مادر و پدرش اهل کلمبیا هستن، ولی خودش متولد شهر میامی در ایالت فلوریداست. در دوسالگی به کلمبیا برمیگردن تا پیش بقیه خانواده باشن. در ماه آوریل سال نود و دو (میلادی) ایرما کلمبیا رو ترک میکنه و در بیست و یک سالگی تنها به سرزمین تولدش برمیگرده. دو بار ازدواج میکنه و سه تا بچه داره. پسرش که بیست و دو سالشه، الان سرباز ارتش آمریکاست وقراره بهار آینده دوره قراردادش تموم بشه. گفتم: الان افغانستانه؟ ـ خدا نکنه! بچم رو بخوان ببرن جنگ نمیذارم. پسرش میخواد برگرده شیکاگو و وکالت بخونه. یکی از امتیازهای عضویت در ارتش آمریکا اینه که بعد از اتمام دوره، دولت خرج تحصیل دانشگاه رو پرداخت میکنه. خیلی از جوونهای قشر کارگر برای استفاده از این فرصت وارد ارتش میشن ولی خوب عدهای شون ناخواسته به مناطق جنگی فرستاده میشن و نه راه پس دارن و نه راه پیش. ایرما بیست و چند ساله که اینجا کارگری میکنه. از خدمتکاری تا بچهداری. گفت: من عاشق کلمبیا هستم. ـ دوست داری یه روز برگردی؟ ـ آره خیلی. ولی بچههام اینجان و فعلا نمیشه. دختر بزرگش کلمبیاست و یک بچه هم داره که ایرما واسشون پول میفرسته. دختر کوچیکش شیکاگو دبیرستان میره و میخواد فیزیوتراپی بخونه. گفتم بچههات پس تو پیری هوات رو دارن ایشالا. خندید: من روشون هیچ حسابی باز نکردم. من میخوام دوباره ازدواج کنم. یه شوهر خوب پولدار. الانم یه نامزد مکزیکی دارم که داری منو میبری پیشش. کارگر ساختمونه و سی و هشت سالشه. خندید و گفت: فکر میکنم سناش رو خالی میبنده. ولی مرد خوبیه. گفتم: ایرما با اینکه انقد کار میکنی و یه تنه خرج بچههات رو میدی، خیلی از زنهای مسافرم که هم سن و سالت هستن و پولدار و خرج کسی رو هم نمیدن، روحیه و سرزندگی تو رو ندارن. با همون لهجه لاتین شیریناش گفت: چرا نباشم خب؟ پولدار که نیستیم. اما تلویزیون و یخچال و میز و مبل داریم و دستمون به دهنمون میرسه. تو کلمبیا بعضی از فامیلهام خرج مدرسه بچههاشون رو هم ندارن. نزدیک تقاطع لارنس و پولاسکی زدم بغل. از اون محلههای پر مهاجر، از رومانیایی و کرهای تا مکزیکی و عرب و شیکاگویی اصیل نشین. چند خیابون اونورتر هم کبابی آقا غلام هست که از ایرانیهای قدیمی اینجاست. دانیل نامزد ایرنا از اونور خیابون اومد که باهام حساب کنه. از ماشین اومدم بیرون و سلام علیک کردم. گفتم میخوام ازشون عکس بگیرم. دو تاشون غشغش میخندیدن و قند صفاشون تو دلم آب میشد. این تصویر رو تا ساعت پنج صبح و اتمام شیفت، کنارم نگه داشتم. دوست داشتم چهرهها و برخوردهای سرد مسافرهای اعیون رو با این تجربه خنثی کنم.
شیکاگو ـ پاییز ۱۳۹۳
احسان مشهدی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)