درباره جمشید ...

اهلی‌شدن گلفروش با گل

حواست به آتش باشد، به گل‌ها، به میوه‌ها...، زندگی است دیگر، حواست نباشد باخته‌ای، باید همه ما حواسمان باشد به چیزهایی که داریم. نمی‌دانم ربطی دارد یا نه، اما وقتی قصه جمشید را می‌خواندم، همه‌اش به قصه شازده کوچولوی اگزوپری فکر می‌کردم.
کد خبر: ۷۵۴۹۴۶

او هم حواسش به گلش بود و حواسش به آتش آتشفشان‌هایی که در اخترک‌اش بودند که مبادا سرریز شوند ولی اگر راستش را بخواهید، خیلی هم ربطی به آقا جمشید ندارد. هر وقت که کسی را می‌بینم که گل می‌فروشد یاد قصه شازده کوچولو می‌افتم. دقیقا آنجایی از قصه، که شازده کوچولو وارد باغی از گل می‌شود که همه شبیه گل او هستند و سرخورده می‌شود از این که این همه گل در جهان وجود دارد و او به یک گل دلبسته است. شازده کوچولو وقتی روباه را اهلی می‌کند و یاد می‌گیرد که اگر اجازه بدهی کسی تو را اهلی کند باید منتظر گریه‌کردن باشی، دوباره به همان باغ باز می‌گردد و به همان گل‌ها نگاه می‌کند. آنجاست که می‌فهمد که از میان همه گل‌های دنیا، فقط یک گل است که گل او محسوب می‌شود و آن گل با همه گل‌های به ظاهر یکسان فرق می‌کند.

همیشه وقتی کسی را می‌بینم که با گل سر و کار دارد، فقط به قصه شازده کوچولو فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم: «وقتی تجارت یک نفر، خرید و فروش گل می‌شود، آیا در میان این همه گل که در دست و بالش است، گلی وجود دارد که گل او باشد و به آن دل بدهد؟ گلی که گلفروش از میان هزار گل بداند که با همه فرق می‌کند، هرچقدر که به ظاهر با باقی گل‌ها فرق نداشته باشد؟ خلاصه اگر میان آن همه گل، آیا گلی هست که گلفروش را اهلی کرده باشد؟ اگر گلی در بساط گلفروش باشد به او حق می‌دهم بی‌خیال از دنیا، سرگرم گلش باشد و اصلا تعجب نمی‌کنم که گلزار و حامد بهداد را نشناسد».

افشین خماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها