ما همواره با قانون مشکل داشتهایم و مدام به مانند بچههایی غریب افتاده در آغوش چیز عجیبی به نام قانون، عدم رعایت قانون را به عنوان اصل پذیرفته و خود را بد و مملکت خود را رنجور کردهایم. قانونگرایی اینگونه در ایران، که باید یک چیز بدیهی و اولیه میشد به عنوان یک شعار و وعده به زبان برخی آمد هرچند آنها میخواستند در کشور قانونگرایی را نهادینه کنند.
اما حقیقت این است که قانون با وجود اینکه چیز خوبی بوده است و برای زندگی اجتماعی لازم، به خودی خود بدون اینکه فراتر از آن ـ یعنی به ارزشها ـ فکر کنیم دردی را دوا نمیکند. اصلاً شاید به همین دلیل است که قانون هم با همه تلاشهایی که میشود در کشور نهادینه نشده است. باید به چیزی اندیشید که پایه و اساس قانون است مثل زندگی با دیگران، چیزی که عقل و رابطه سالم با دیگری را اصل قرار میدهد.
مثل قیصر آن قهرمان عصبانی که علیه قانون شورید و خود برای احقاق حقش دست به کار شد فکر نمیکنم. او اتفاقاً مصداق آن بچههایی بود که قانون را عامل هرج و مرج میدانستند و گریان از آغوش قانون به بالین خشن و کور هرج و مرج پریدند. منظور از فراقانونی فکر کردن ـ و نه عقب تر و نادانتر از قانون بودن مثل قیصر ـ به معنای عمل کردن به آن ارزش و درونمایهای است که قانون برای اجرایی کردن آن بنا شده است، مثل رعایت حقوق دیگری و امنیت جامعه. باید مثل قهرمان ماجرای نیمروز ـ ویل کین ـ با آن حالت امن و محترم گری کوپر فکر کنید تا قانون هم معنا پیدا کند و مستمسکی برای مردم نادان نباشد.
مطیع بیفکر قانون طبیعی است که یک روز هم از مطیع بودن خسته شود و خروش بیهوده برای هیچ کند. باید به ارزشی که قانون را ساخته و تعهدی که به تدوین قانون منجر شده فکر کرد، ارزش، امن زندگی کردن، حق دیگری را فهمیدن و با منطق جامعه با جامعه تعامل کردن. پس به زندگی فکر کنید. به چیزی که قانون برای اجرایی کردن خلق شده، بیندیشید، چیزی که قانون قانونهاست.
سهراب شکیب