بله. درست حدس زدید، اینها گفتوگوهای درونی هر کدام از ما است که درست با طلوع خورشید، تا وقتی که شبها چشم روی هم میگذاریم، هی توی ذهنمان مرور میشود. گاهی اوقات حتی برای اینکه به کلی از کار و بار بیندازدمان و مغزمان را به درد بیاورد، ناخودآگاه توی خواب هم با ما همراه میشود. خوابهایی از جنس وسواس و تردید، ترس و عذاب وجدان، مرور حرفهای صبح، روخوانی از دیالوگهای شب، تکرار مکرر واژههای دستمالی شده. هر کدام از اینها صدای خودش را دارد. گاهی آنقدر شکننده و ظریف است صدایش، که غصهمان میگیرد و گاه آنقدر کوبنده که ترس برمان میدارد و به هم میریزدمان. گاه حتی وقت حرفزدن هم راه گلویمان را میبندد و نفسمان را بند میآورد. بیمارمان میکند و وسواس به جانمان میاندازد. اینکه هی دائم توی ذهنمان با همه درگیر میشویم، جانمان در میرود تا یک جمله ساده بیفعل را با کسی در میان بگذاریم. مجبورمان میکند کلی زمینهچینی و مقدمهچینی کنیم تا بخواهیم از کسی درخواستی داشته باشیم، یا اصلا با صدای بلند به بهترین دوستمان بگوییم الان میخواهم تنها باشم و پشت آیفون به برادرمان بگوییم به خانهاش برگردد و همه اینها بدون آن که جملههامان را اینور و آنور کنیم اتفاق بیفتد. خب همه این اتفاقات خوب است، اما تصور کنید اگر روزی همه این تعارفات و ملاحظهها و رودربایستیها از توی حرف زدنمان حذف شوند، اگر روزی بیاید که ما بتوانیم خیلی خشک و خونسرد به پدرمان بگوییم که خستهایم و میخواهیم بخوابیم و حاضر نیستیم به حرفهایش گوش کنیم. یا مثلا خواسته رفیق ده سالهمان را به خاطر اینکه قرار مهمتری داریم خیلی راحت رد کنیم. یا اصلا خیلی رک به دخترخاله نوجوان بیاعتماد به نفسمان بگوییم که پوستش پر از جوش است و از غذای پرزحمت مادرمان بیرحمانه انتقاد کنیم. خب حتما حس خوبی خواهیم داشت از اینکه حرفمان را خیلی راحت و ساده زدیم، از اینکه بالاخره تمام صداها از ذهنمان رفتهاند و شبها آرام میخوابیم و وقت حرفزدن چیزی راه گلویمان را نمیبندد؛ اما قبول کنید که زندگی با یک مشت جمله بیروح و روراست خیلی هم زیبا نیست. میخواهم بگویم این تعاملات و گفتوگوهای پیچیده و زجرآور درونی، این بگو و مگوها و کلنجار رفتنهای ذهنی آنقدرها هم سخت و زننده نیست. اینکه هی حواسمان را جمع کنیم تا یک چیز معمولی را به کسی بگوییم یا مثلا خودمان را خسته کنیم تا بخواهیم یک خواهش ساده از کسی بکنیم یا اصلا هزار بار جملهمان را سبک سنگین کنیم تا به کسی برنخورد آنقدرها بد نیست. مضر نیست، بینتیجه و عبث نیست. زائد نیست. اینها یعنی اینکه ما فکر میکنیم، ما مرور میکنیم، حساب و کتاب میکنیم، بالا و پایین میکنیم، کلی با خودمان کلنجار میرویم. یعنی هنوز هم برایمان مهم است خم به ابروی مادرمان نیاید، یعنی هنوز هم دوست نداریم پدر بغض کند، رفیق ده ساله نا امید شود، یعنی هنوز هم وقت حرف زدن سعی خودمان را میکنیم سرسری رد نشویم، مختصات پیچیده آدمها را بشناسیم. به خودمان زحمت میدهیم تا خیلی خوب حالات چهره دوستمان را برانداز کنیم، روحیاتش را تشخیص دهیم، بد و خوب را از چشم او ببینیم. یعنی اینکه ما هنوز توجه میکنیم. هر چه به دهنمان آمد نمیگوییم، برای اینکه منظورمان را به کسی بفهمانیم توی ذهنمان یک معادله چند مجهولی میسازیم و ذره ذره حلش میکنیم. یعنی فکرمان را تمرین میدهیم، از آن تا میتوانیم کار میکشیم، همین جوری رهایش نمیکنیم توی دست و پا، با حوصله جمع و جورش میکنیم و از روی صبر و به وقتش به کارش میاندازیم. میخواهم بگویم این ملاحظه کاری ها، این رودربایستیها، این گله و شکایتها و سوءتفاهمها، اصلا همین صداهای اضافی و دلهرهآور، این حساس بودن و وسواس داشتنها ذهن آدم را رشد میدهد، پروارش میکند. حالا هر چقدر هم کتابها در مذمت این صداها بنویسند و راههای سرکوبش را بگویند، ما آدمها هنوز هم هوای دیگران را بیشتر از خودمان داریم.
مهراوه فردوسی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)