احسان 87: حس بوسهای را دارم که در امواج مهآلود جادههای بیانتها گم شده است. کسی لپ «بالیاقت» دارد؟!
قنبر یوسفی از آمل: افسوس سه امتیاز پر، ای قنبر/ از باخت دیگری پکر، ای قنبر/ از پرسپولیس سرختر قلب من است/ غمبر شدی ای خونبهجگر، ای قنبر.
بدون نام: به محبت دیروزت چهار برابر محتاجم. بیا و بگو چرا چهار ضربدر هزار، صفر میشود.
آرزو یزدانی: دلم هوای یک قهوة دونفره کرده است. دل است دیگر. تا صبح پای فنجانهای یخزده، نبودنت را تماشا کرد.
جوجه اردک زشت از قائمشهر: وقتی میرم جلوی آیینه، تصویری که توش میبینم رو نمیشناسم. هم برام آشناست، هم غریبه. وقتی خوب به تصویر نگاه میکنم میبینم چقدر از خودم غافل بودم و گذر زمان رو نفهمیدم و برای خودم غریب آشنام. حالا من موندم با این همه سال غفلت و ناآشنائی.
زیبا از آبادان غبارآلود: 1-من در سکوت، ناباورانه به نگاهت چشم دوختهام و تو همچنان در پس نگاه بیفروغت، عشق میپاشی و همچنان نمیتوانم باور کنم تناقض نگاهت را. همچنان سکوت میکنم زیرا دلم پر است از حرفهای نگفتنی. میترسم. میترسم سکوت را بشکنم و همین تناقض نفسگیر نگاهت را هم از دست بدهم.
2-زمانی در این سینه، قلبی جوان بود و سرزنده میتپید. بر چهره لبی خندان بود و بیدلیل میخندید. نفس میرفت و میآمد اما پرامید. چشمانش میدرخشید و بسان شعلههای آتش چشم را خیره میکرد. دستها رعشه نداشت و گرم میکرد خانه دلمان را. در چهرهاش غمی نبود که غمخوار بخواهد و در نگاهش دردی نبود که درمان بخواهد. همه شور بود و گرما؛ اما «بود» و این نبودِ حالا، دلم را میآزارد. نمیگویم اما میفهمد درون آشفتهام را و ناباورانه میشنوم: «پیر نیستم، نگاه تو پیر است فرزند»!
پیمان مجیدی معین: روی قاب عکس تو میخ شدم/ تا که باز هوای تو زد به سرم/ نمیخواد تو سر من فرو کنی/ اینکه رفتی، نه، نمیشه باورم/ بیتو من ساکن تنهایی شدم/ بیتو قلبم از حرکت ایستاد/ اگه بودی حال من بد میشد/ خندههای تو نجاتم میداد/ بیتو آشوبم مث تحویل سال/ بیتو اسفند روی آتیشم/ نمیدونی که چقدر دلتنگم/ زیر سقفی که تو نیستی پیشم/ بیتو این سقف رو سرم آواره/ بیتو آوارة این پسکوچههام/ بیتو این خونه ازم بیزاره/ تو و این خونه رو با هم می خوام/ اینجا هیشکی دردمُ نمیدونه/ هر چی از حالم بگم برات کمه/ مثل موهای تو زیر روسری/ دردامُ پنهون کردم از همه/ این تو هستی که با من سرد شدی/ من که میخوام تو رو آرزو کنم/ یه شب از این سرمای صفر درجه/ با تو از صفر میخوام شروع کنم/ بیتو آشوبم مث تحویل سال/ بیتو اسفند روی آتیشم/ نمیدونی که چقدر دلتنگم/ زیر سقفی که تو نیستی پیشم.
رضوان: باران میبارد و میریزد آخرین برگهایی را که هنوز هم پادشاهی میکنند روی شاخهها. آری باران میبارد و با افتادن هر برگ یاد میدهد که عاقبت هر بالانشین فخرفروشی روی خاک افتادن است. باران میبارد و میگوید از نو آغاز کنید... و هنوز هم باران میبارد.
منیره مرادی فرسا از همدان: تقلا میزنم در مردابی که پابند تاریکیاش شدهام. هزار راه درست شده است میان باورهایم. به هر طرف که میگریزم تمساح نگاهت در کمین گاز زدن افکار است. روز زلال دوستداشتنت را به سمت آبشار نگاهم سرازیر کن. بگذار در چهارراه تردیدم تو نورانیترین چراغ این بنبست باشی.
محمد آئینپرست از رشت: 1-باد زمستان، کلاه «آسمان» را هم برمیدارد. 2-در زمستان سرد، همه به گرمی دلها پناه میآورند. 3-امید، یک آرزو داشت که خواهرش بود. 4-لاکخود، در دنیای خودش دستوپا میزند.
رضا حاج منافی، 28 ساله از مشکینشهر: شاید من بروم. شاید هم دیگر برنگردم. شاید اصلاً همه چیز را از یاد ببرم. شاید گم شوم در هیاهوی تیکتاک زمان، در انجماد نگاههای سنگین؛ ولی نه، انگار سهم من از این همه شایدها، رفتن از خودم باشد.
فرزانه سجودی از تبریز: پانزده سال پیش، کلاس اول راهنمایی بودم (همان ششم امروز و چهل سال قبل). معلم ورزش اومد سر کلاس و سه تا توپ با خودش آورد. یه توپ والیبال پاره و یه توپ هندبال که باد نداشت و یه توپ بسکتبال سالم؛ ولی همهش رو گذاشت روی میز و گفت کی در جا زدن بلده؟ چند نفر دست بلند کردن. منم دستم رو بردم بالا. معلم ورزش من رو صدا کرد پای تخته که اون وقتا سیاه بود ولی همة چیزهایی که روش مینوشتن سفید بود. از همون لحظه سر کلاس پای تخته درجا زدم. دست روزگار سیاه!
یعقوب خندان، 35 ساله از کرج: خواستم به یکی از بروبچ بگم فقط دخترای دهه شصتی سیب نیستن توی بشقاب بمونن. پسرایی هم در این بشقابند؛ آخر پنجاهی و در حال انقراضند و دنبال خوشبختی میگردن.
قدر مطلق تهرون: روزهای ناب پاییزمان بیهیچ درنگی از تقویم خاطرات میگذرد، به امید فرداها. کاش به جای فرداهای نیامده، از همین امروز لذت ببریم.
امیرحسین دشتبان از قم: دوست خیالی که واقعاً دوستت باشه خیلی بهتر از یه دوست واقعیه که خیال میکنی دوستته. 2-بهترین ارمغان قلبم را از سفر عشق برگرفته، آن را با زیباترین کادوی مهر پیچیده و با برچسب سلامت به باد صبا سپردهام تا به آدرس زیباترین گل بهاری به هنگام سحر تقدیمت کند.
مهرداد سارا: 1-عاشقی که در قلب معشوق جائی برای شنیده شدن ندارد تنها راه، جاده سکوت است؛ جادهای که شاید روزی با نوای دلنشین تو به پایان برسد و شاید به کلبة متروک تنهائی ختم شود. تا نگاهت هست زندگی زیباست. 2-انتظار برام مث یه باغبونه که توی گلوم بغض میکاره. بعد با اشک چشمام آبیاریش میکنه. انگار میوه این بغضها توی سرمه. آخه بعدش سرم احساس سنگینی میکنه. چشم انتظارم نذار.
ستاره 34 ساله از کرمان: گذر ثانیهها را دوست دارم وقتی منتظرم به خانه بیایی. من عاشق انتظاری هستم که سرانجامش تویی.
نگار از شهر ری: میدونستید دلیل انقراض دایناسورها چیه؟ باشه، بهتون میگم چون موجوداتی ناسازگار بودن که هیچ علاقهای نداشتند خودشون رو با محیط و زمانشون هماهنگ کنند. همین! نتیجة اخلاقی اینکه اگر میخواید در زندگی پیشرفت کنید، همیشه خودتون رو با محیط و زمانتون هماهنگ کنید تا موفق باشید.
سارای مهرداد: از لاک خودم بیرون آمدم. با اینکه شنا کردن نمیدانستم دل به دریا زدم. تو را دیدم. در قلب یگانهخواهم ماندگار شدی. جایی که جایگاه هیچکس نبود و نخواهد بود. این دریایی شدن مرا غرق کرد. غرق عشقی شدم که اجازة ابراز نداشتم. چه دیر آمدی. چه دیر گرمی قلبم را احساس کردی. چه دیر به ندای قلبت گوش دادی. دیر... خیلی دیر.
نسیم م. از توابع بهبهان: این آدمایی که حرفی میزنن یا حرکتی میکنن که باعث رنجش میشه، کاش وقتی آدم ازشون علتش رو میپرسه، حالا معذرتخواهی پیشکش، لااقل شهامت پذیرفتن اون کار رو داشته باشن نه اینکه بکلی حاشا کنن. این حاشا کردنشون بیشتر دل آدم رو میسوزونه.
نازی 20 از تهران: شب که میشود دلتنگتر میشوم. انگارنهانگار که یک روز را با تو و صدایت گذراندهام. شبها به جای خواب به چشمهایم عکس صورت تو میآید. هر روز صبح با ترس شب شدن و نبود تو، چشم باز میکنم. کاش تمام شود این ترس لعنتی. کاش آنقدر دوستم داشته باشی که دیگر ترس نبودنت نباشد. کاش مطمئن شوم از همیشگی بودنت. کاش میشد قانونی تصویب کرد به نام تو=همیشه.
ژیژی از کرج: یادمه یک شب سرد زمستون زیر بارون گفتی: برق نگاهت! گفتم: مال تو. گفتی: صدای خندههات! گفتم: مال تو. گفتی: گرمی دستات! گفتم مال تو. گفتی: عشق تو قلبت! گفتم: مال تو. من از تو فقط یه چیز خواستم؛ گفتم: بذار بیام زیر چترت دارم خیس میشم. گفتی: واسه دو نفر جا نیست! ...و رفتی.
مریم از آبشار سبز: بر هم میشوریم، اخم میکنیم، چنگ و دندان نشان میدهیم. نیش و کنایه میزنیم، زخم میزنیم و نمک میپاشیم و... یادمان رفته فردا و فرداها مثل برق میگذرد و ما میمانیم و مشتی خاک سرد و حسرت چند لحظه دیدار هم. امان از فراموشی که آفت همه خوبیهاست.
آزاد: معمولاً عادت ندارم از آدما تعریف کنم یا تملق بگم، ولی وقتی دیدم اون پیام رو که گفتم به همه درس اخلاق میدی رو چاپ کردی، که اصلاً فکر نمیکردم چاپش کنی، فهمیدم آدم باجنبه و با ظرفیتی هستی. میبینی اگه آدما خوب باشن، تعریف کردن ازشونم بلدم.
امیر معدنشکاف، 27 ساله از ساوجبلاغ: دمش گرم! باران را میگویم. دیشب به شانهام زد و گفت: تو دیگر خستهای، بخواب؛ امشب را من میبارم.
سایه تنهایی: سالهای سال است که فقط منم و من! مونده ام که چرا دوره و زمونه اینطور شده؟ مردی که مثلاً آقای خونهس، صبح میره، شب خسته و کوفته میاد و اصلاً یه جورایی به زن و بچهش کاری نداره. خانوم خونه هم سه تا حالت داره: یا تو خونهس و کار میکنه و زمانی که همسر گرامی تشریف میارن خستهس. یا خانوم 24 ساعته تو وایبر و لاین و فیسبوک و این چیزاس و با خودش میگه شوهر و بچه کیلو چنده؟ یا هم که کل روز رو بیرونه (خرید، مهمونی، باشگاه و...) و مث خانم حالت دوم کاری به زندگیش نداره. آدما وضعشون طوری شده که از صبح تا شب کار میکنن (البته شایدم نه) مث ربات شدیم، بیاحساس، خشن، بیاعصاب. مردم چشون شده؟!
پاییز هر سال: اینجا هر روز جایی میان دلم کوهی ریزش میکند و برخورد میکند با قطاری که خوشحال و سوتکشان آرزوهایم را حمل میکند. ای کاش اینجا هم دهقان فداکاری بود با مشعلش.