حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
برخلاف برخی از دور و بریها، نمیپرسد: چرا آمدهای؟ یا دلیلت برای تلفن کردن چه بوده! یا اینکه حتما کاری داشتی که گذرت به این اطراف افتاده... در خانهاش همیشه به روی همه باز است و لبخند، مهمان همیشگی لبهایش. همصحبت مهربان و با حوصلهای است. خوب به حرفهایم و عمدتا غرولندهایم! گوش میدهد؛ با دل و جان. اما گاهی وقتها که کلافهام و حوصله سخن گفتن ندارم، بیآنکه نیاز باشد برایش صغری و کبری بچینم، خود؛ حدیث مفصل میخواند از مجمل حرفهایم.... بیقراری را که در چشمهایم میبیند، دستانم را میان دستان نرم و چروکیده دوستداشتنیاش میفشارد و قصه گفتن آغاز میکند.
هیچ گاه ندیدهام خشک و رسمی حرف بزند؛ ساده حرف میزند اما بیبدیل! نه تشبیه و کنایه توی حرفهایش هست نه واژگانی سخت و غریب، ولی سخن که میگوید، تو گویی درّ و گوهر میفشاند. از میان صحبتهایش، پاسخ تمام سوالات پرسیده و نپرسیدهام را میگیرم.
همیشه از راه که میرسم پُرم از گلایه و ناشکیبی. اما حرفهامان که به انتها میرسد، توفان افکارم فروکش کرده و به آرامشی عجیب میرسم. خوب درک میکند. خوب حرف میزند. حرفهایش یک جور عجیبی حال آدم را خوب میکند؛ مثل مرهم روی زخم، مثل معجزه. و اینچنین است که من هرروز بیشتر از پیش به معجزه حضورش ایمان پیدا میکنم. معجزهای که برای لحظه لحظه بودنش باید خدا را شکر کنم؛ معجزه بودن مادربزرگ...
حوریه فضلی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....