در هر حال قهرمان در اینگونه از داستانها یا از عنصری نامطلوب به احساسی مطلوب دست پیدا میکند، یا از عدم موفقیت به موفقیت نایل میشود یا احساسات و گنجهایی مخفی را در سرزمین مادری خود کشف میکند.
باید جهت اطلاعتان بگویم که این درست نقطه مقابل الگویی دیگر در فیلمهاست که شخصی اتفاقی وارد نقطهای نامعلوم و بینام و نشان میشود و در آنجا با مصیبتهای بزرگ و دهشتناک رو به رو میشود؛ فیلم معروف دوربرگردان ساخته الیور استون چنین داستانی دارد. اگر به همین تضاد توجه کنید آنگاه برایتان واضح خواهد بود که مساله اصلی در اینگونه داستانهای مبتنی بر سفر و جاده، چیزی جز هویت گمشده نیست که در نگاهی اخلاقگرا، ساده و آشنا رفتن به سمت سرزمین مادری و خانه پدری هویت را به نقطه آرامش و حقیقی خود میرساند و در مقابل رفتن یا فرار به سمت جایی ناشناخته هویتی کاذب، درد زا و حتی بیهویتی رنجآلود را برای قهرمان سبب میشود.
فیلم خسته نباشید! به کارگردانی محسن قرائی و افشین هاشمی با فیلمنامه هوشمندانه و دقیق محمد رضایی راد ـ که بتازگی در شبکه نمایش خانگی توزیع شده است ـ الگوی اول را دارد.
درباره سفر مریم یا ماری به اجبار و بدون میل خود به سرزمین مادری اوست که در این راه او را از رنج از دست دادن فرزند و فقدان روحی سالم، به آرامش و شادی میکشاند. اما نه به این سادگیها، این سفر با دعواها، خندهها و ماجراهایی فراوان همراه است که مانند حرکت ساده زندگی پرداخته شده است. فیلم داستانی دقیق اما ساده و روان را تعریف میکند. اتفاقاتی متوالی را با ریتمی تند و سرحال اجرا میگرداند و از این طریق سفر ساده مریم و همسرش رومن را که یک کانادایی است به یک سلوک درونی تبدیل میکند.
اسم فیلم خسته نباشید! ناشی از معنا دادنی است که داستان به ماجراها و اتفاقات ساده و جملات پیش پاافتاده میکند. جملهای که اغلب مردم از روی سادگی و عادت به زبان میآورند در صبح و ظهر و شب و در جاهایی که اصلا دلیلی به گفتنش نیست، انگار تبدیل به اسم رمز ارتباط حسی آدمها از طریق زبان میشود. احساسات در خسته نباشید! چیزی است که وقتی در جملهای بی معنا هم قرار میگیرد به آن محتوا میبخشد و ارتباط آدمهایی که زبان یکدیگر را نمیفهمند را میسر میکند. رومن و مریم فارسی نمیدانند، رومن که کانادایی است با تباری عرب و ماری هم که در پنج سالگی از ایران رفته حالا برای دیدن کلوت در نزدیکی کرمان همسفر دو جوان میشوند، که یکی انگلیسی اصلا نمیداند و دیگری هم که دیپلم انگلیسی دارد، این زبان را پر از غلط حرف میزند. فراز و نشیب ارتباط آنها و آشنا شدن با آدمهای جدیدی چون خاله حکیمه و مقنی التیامی میشود برای مریم و رومن. مریم درد فرزند از دست رفتهاش را با شنیدن درد از دست رفتن برادر حسین در جنگ توسط خاله حکیمه و احساسا همدلکننده، فراتر از زبان این دو که در حالت کلمات و چشمها نهفته است التیام میبخشد.
خسته نباشید را مجموعهای از سکانسهای خندهدار و شورانگیز دوست داشتنی کرده است. درخشانترین این سکانسها آنجایی است که مقنی و رومن شروع به صحبت میکنند؛ یکی به انگلیسی و دیگری به فارسی آن هم با لهجه غلیظ کرمانی، آنها فارغ از معنا و ارتباط حرفهای خود با هم، به یک دیالوگ و مفاهمه میرسند که از نابترین نقاط فیلمنامه محمد رضاییراد هم هست. در این سکانس او موفق شده با دو زبان غیر مرتبط گفتوگوی مفصلی را بسازد بدون آنکه غیر قابل باور و مسخره شود. در عین حال همه معنا و آنچه که فیلم خسته نباشید در پی بیان آن هست را میتوان در این سکانس فهمید.
علیرضا نراقی