البته مزاحم تلفنی به این چیزها عادت دارد، تا جایی که خیلی اوقات حتی خودش هم یادش نمیآید چه اعترافی کرده بوده است. این هفته اما از معدود مواقعی است که خودش یادش است، برای همین یادآوری میکند؛ او هفته پیش گفته بود از موقعیتهای سخت و عجیب خوشش میآید و دوست دارد هر هفته مخاطبانش را در شرایط سختتری قرار دهد.
بهطور کلی خبرهای بد روی مزاحم تلفنی تاثیرات بدی میگذارد و دوست دارد همه را در این خبر شریک کند البته تا جایی که بتواند. بالاخره او یک مزاحم تلفنی بیش نیست و حداکثر میتواند گوشی را بردارد، شماره ای بگیرد و بگوید هی خانم، هی آقا، شما در بد مخمصهای گرفتار شدید، میخواهید چه کار کنید؟ از بدترینها هم چشم پوشی نمیکند، ممکن است از گروگانگیری خبر بدهد، ممکن است از سقوط هواپیما بگوید و حتی شاید شما را تا زندان گوانتانامو، ابوغریب و... همراهی کند.
این توضیحات برای این بود که یادتان نرود با چه موجود خاصی طرف هستید، اما نگران نباشید او کاملا بیآزار است، فقط میتواند حرف بزند و لاغیر.
اینبار مزاحم تلفنی راه دوری نرفته و برای تماسهایش کدی نگرفته است. قبلا گفته بود که با مردم تهران خیلی کار دارد، حالا دوباره سراغشان آمده، آنها را نشانده روی صندلی یک هواپیما که ناگهان خبر میدهند دمش آتش گرفته است، درهای این طیاره باز نمیشود و همه راهها به سوی زندگی بسته شده است. مسافر هواپیما مانده است و دقیقه آخر زندگیاش و البته یک گوشی تلفن همراه. او میتواند در این دقیقه آخر با یک نفر تماس بگیرد و آخرین کنش زندگیاش را انجام دهد. حالا مزاحم تلفنی از مخاطبش پرسیده است که با چه کسی تماس میگیرد و به او چه میگوید؟
239...77
«من در ایران زندگی نمیکنم، اطلاعات زیادی ندارم». او مردی است با صدایی که نشان میدهد گرم و سرد روزگار چشیده است. مزاحم تلفنی تاکید میکند سوالش نیازی به تجربه زیستن در ایران ندارد.
این مرد که ساکن آلمان است، همسر آلمانی دارد و در شرایط بحرانی ترسیم شده با همسرش تماس میگیرد تا برای آخرین بار به او بگوید که دوستش دارد: «حرفهایم به زمان تماس بستگی دارد و چون احتمالا این تماس خیلی باید کوتاه باشد، فقط مسائل ضروری را مطرح میکنم. میگویم دوستش دارم و از ایشان میخواهم سلام مرا به کسانی که باید برساند.» او وصیت نمیکند: «در چنین شرایطی برای این کارها وقت نیست.»
816 ...22
تصمیمش بستگی به این دارد که همسرش در آن شرایط سخت همراهش باشد یا نه؛ که اگر باشد با مادرش تماس میگیرد و اگر نباشد با همسرش. اما دیالوگش با هر دوی آنها یکسان است: «این شرایطی که شما میگویید خیلی احساسی است، من نمیتوانم در این شرایط حرف بزنم، جیغ و داد میکنم.»
او ظاهرا در جیغ و داد زدن ید طولایی دارد: «من کلا همینطوریام، چون ناراحتی معده دارم هر بار که دردش شدید میشود جیغ و داد میکنم و به مادرم میگویم این دفعه دیگر اتفاق بدی افتاده است ... همیشه از کاه کوه میسازم.»
مادر دو فرزند است. دخترش اول دبیرستان است و پسرش ششم دبستان و بیش از هر چیز برای فرزندانش نگران است: «البته یک موضوع مهم هست که باید درباره آن صحبت کنم و آن آینده فرزندانم است آنها الان شاگرد ممتاز هستند. باید خیلی سریع آنها را به کسی بسپارم تا کمکشان کند ادامه تحصیل بدهند و به دانشگاه بروند؛ بچههایم نباید نبود مرا احساس کنند.»
237...33
16 سال پیش ازدواج کرده و یک پسر 15 ساله دارد، دوست دارد در چنین شرایطی تنها نباشد: «اگر خدای نکرده قرار باشد بمیرم دوست دارم سه نفری با هم بمیریم». او از شرایط فرضی ترسش میگیرد: «من آتش را که ببینم، در لحظه سکته میکنم و به دقیقه آخر نمی رسم.» با اصرار مزاحم تلفنی او قبول میکند با یک نفر تماس بگیرد: «به خواهرم زنگ میزنم و میگویم حلالم کند و برای ما قرآن بخواند.»
367...55
صدای نسبتا کلفتی دارد، آرام و با جملات کوتاه سخن میگوید: «با خانمم تماس میگیرم». و دلیل تماسش این است: «حلالیت میگیرم» و پاسخ به این سوال که چرا حلالیت؟ این است: «شاید بعضی اوقات ناراحتش کرده باشم». او کار ناتمامی ندارد که در لحظه آخر از کسی بخواهد برایش تمام کند یا حتی نمیخواهد سفارش کسی را بکند.
055...66
«با مامانم تماس میگیرم که از همه دوستتر دارمش». او دختری است که به تنهایی در تهران زندگی میکند و یکی از مهمترین دغدغههایش این است که به اندازه کافی به مادرش نگفته که دوستش دارد. برای همین با مادرش تماس میگیرد تا به او بگوید: «دوستت دارم.»
این دختر جوان دیالوگش با مادرش را طولانی نمیکند و به همین مقدار بسنده میکند. به او نمی گوید در چه شرایطی است که خودش شاهد نگران شدن مادرش نباشد: «فقط میخواهم صدایش را بشنوم و قبل از اینکه انفجاری صورت بگیرد و همه چیز تمام شود تلفن را قطع میکنم تا مامانم صدای آن را نشوند.»
144...22
خودش آرام حرف میزند اما سروصدای بچههایی که در تلفن پیچیده نشان میدهد دستکم در لحظه تماس در جای آرامی زندگی نمیکند. او هم مانند بسیاری دیگر همسرش را انتخاب میکند و از او میخواهد بدهیاش را پرداخت کند. ظاهرا نه زندگی و نه مرگ آنقدر برایش جدی نیست که درباره موضوع دیگری صحبت کند فقط شرح ماجرا را برای خانمش تعریف میکند تا او در جریان آخرین لحظه زندگیاش باشد.
142...55
فرض میکند همسرش پیشش است چون هیچوقت بدون او از خانه بیرون نمیرود. برای همین برخلاف بسیاری دیگر همسرش را برای تماس انتخاب نمیکند. گزینه اصلی او برادرش است: «به داداشم زنگ میزنم چون پدرم فوت کرده است و تنها امیدم به داداشم است.» با اینکه همه امیدش به برادرش است اما حاضر نیست واقعیت را به او بگوید: «میگویم تصادف شده و من نمیتوانم به خانه بیایم.» این خانم جوان که لهجهاش از تهرانی نبودنش حکایت دارد، میگوید: «من چند تا بچه دارم که خیلی کوچولو هستند. به داداشم میگویم که مراقب بچههایم باشد.»
460...66
پسر جوانی است که تاکید میکند تهرانی نیست و چند سالی است که با خانواده اش ساکن تهران شده است. او تماس را گزینه مناسبی نمی بیند: «هر طور شده فرار میکنم، نمیمانم تا با کسی تماس بگیرم.»
مزاحم تلفنی تاکید میکند که در این شرایط فرضی بر مسافر هواپیما مسجل میشود که هیچ راه فراری باقی نمانده است و او باید به نحوی که میخواهد آخرین دغدغه زندگیاش را بگذراند. اما باز هم تماس تلفنی در گزینههای این پسر جوان جای نمیگیرد: «تماس گرفتن مشکلی از من حل نمی کند بلکه مشکلی برای کسانی که دوستشان دارم بهوجود میآورد؛ باری میشود برای کسی که با او تماس گرفتهام. آخرین تماس من تاثیر منفی زیادی از لحاظ روحی و روانی برای او دارد و تحمل مرگ من برایش سختتر میشود، برای همین با کسی تماس نمیگیرم.»
641 ...88
صدای جوانی دارد اما وقتی سن بچههایش را میگوید به نظر میرسد سنش از صدایش بزرگتر باشد. دخترش بیست و شش ساله است و پسرش بیست و یک ساله و دانشجو. این خانم خوش برخورد اما هیچکدام از فرزندانش را برای تماس آخرش انتخاب نمیکند. او همسرش را انتخاب میکند تا هم با او خداحافظی کند و هم به او تاکید کند که مراقب بچههایش باشد و به پروپای آنها نپیچد و بچهها را در انتخابهایشان آزاد بگذارد. میگوید: «من وقتی خیلی هیجان زده میشوم حتما باید ماجرا را به کسی بگویم، معمولا به دخترم میگویم اما در این مورد همسرم را انتخاب میکنم.»
ماجرای گفتوگو با این خانم خوش صحبت وقتی شیرینتر میشود که او به ماجرای مشابهی که برایش اتفاق افتاده است، اشاره میکند: «دی ماه سال 68 بود که من و همسرم همراه دخترم که خیلی کوچک بود سوار هواپیما شدیم که بریم دبی. هواپیما وقتی بلند شد از روی میدان آزادی رد شد، اما 5 دقیقه بعد دیدیم که دوباره روی میدان آزادی هستیم. من با خودم فکر کردم میخواهند یکی از مسافرها را دستگیر کنند. بعد متوجه شدیم که دم هواپیما آتش گرفته است. موقعیت ما طوری بود که آتشسوزی را نمیدیدیم اما آنها که میدیدند خیلی ترسیده بودند. من آن موقع فکر کردم نقص فنی است. وقتی از هواپیما خارج شدیم و عمق فاجعه را دیدم آن موقع خیلی ترسیدم.»
ماجرا برای او ختم به خیر شده و تنها ضرری که دیده است این بوده که به جای 2 بعدازظهر، ساعت 11 شب به سمت دبی پرواز کرده است و ساکهایش در جابهجاییها آسیب دیده بوده است. در آن زمان تلفن همراه هم نبوده که ماجرا را برای کسی تعریف کند اما او وقتی برگشته اولین کسی را که دیده از ماجرای آتشسوزی هواپیما تعریف کرده است. دیالوگ مزاحم تلفنی با این خانم باتجربه با عبارتی کلیدی تمام میشود: «آن موقع تجربه جنگ را داشتیم و جانمان همه جا کف دستمان بود، حالا این اتفاق خیلی ترسناکتر است».
مریم محمدپور